تبليغاتX
چو ایران نباشد تن من نباد

 

 

Main Email Archive Designer
تا به کلاس اول راهنمایی در قلب شهر وارد شدم،پسری با سری شلجمی و موهای کم رویشی که حاکی از سر تراشی بود،با گونه های قرمز وجای اکنه در گرداگرد لبانش ،از نیمکت اخری صدایم زد ومرا دعوت به نشستن در کنارش نمود.نامش ربیع بود و کلیمی.مسلمانها کنار او و دوست دیگرش که فکر کنم ماه گرفته نام داشت ،ننشسته اند.شاید چون کافر ذمی بودند و نجس العین .کنارش نشستم ،با هم دوست صمیمی شدیم.یادم است وقتی با او به خانه اش می رفتم ،بالای درب منزلشان نوشته شده بود <وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم ....>.ایه ای که برای چشم زخم خوانده می شود.او برای شوخی در کتابم <ستاره داود>که نشانی از اسراییل بود می کشید.یکشنبه ها ،دهانش بوی الکل می داد.ان موقع ادم خیلی مسلمانی بودم ،به او گفتم شراب حرام است.و او از سنت شرابخواری در شامگاه سبت برایم گفت و اینکه پیاز در شراب ،فربه می شود و عرق ،پیاز را لاغر می کند وبا این حکم به ظاهر علمی از فواید شراب گفت.در دبیرستان ادب ،هر دو در یک کلاس بودیم.دبیر دینی ،از دوستی من با ربیع ،ابراز نگرانی می کرد.شاید می ترسید که با یهودی شدن ،مرتد گردم.به ربیع گفتم و او در حالی که می خندید ،گفت:به او بگو ناراحت نباشد،ما یهودیها با خون مادری ،یهودی هستیم و در پی یهودی کردن دیگران نیستیم.یادم است ،ربیع به چه زیبایی ،قران می خواند.عبری و عربی بسیار به هم شبیه بودند وریشه سامی داشتند.پس از قبولیم در رشته پزشکی ،او را در میدان انقلاب (مجسمه سابق)دیدم .هم را بوسیدیم.بی توجه به ذرات دهان او یا قطره های عرقش .او در مغازه پارچه فروشی پدرش کار می کرد.با هم به سینما رفتیم ،دو تا بستنی گرفتم و او نخورد ،می گفت گوشت خورده است و طبق قوانین دینشان نباید شیر بخورد.زمانی خواندم که حکمی تلمودی دارند که بزغاله را در شیر مادرش نجوشان و یاد او افتادم.در دوران فئو دالیسم ،اسب زرد بی ارزش بود و این زردی برای اثبات بی ارزشی یهودی ها به کار می رفت.در دوران خلیفه هارون الرشید عباسی ،او امر کرد که یهودی ها با کمر بند زرد خود را مشخص سازند و مسیحی ها با رنگ ابی.

                                       

                                                            یهودی کمونیست

در دنیای مسیحی نیز چنین فرمان هایی برای شناختن یهودی ها صادر می شد .رژیم نازی ها در المان هیتلری ،ستاره زرد رنگی را برای مشخص ساختن یهودی ها ،به کار می برد.در نشانه شناسی نازیها ،سایر گروه ها نیز بی نصیب نماندند.

                                              

                                                         همجنس گرا

همجنس بازان با مثلث صورتی معکوس ،زندانیان سیاسی و کمونیست ها با مثلث قرمز معکوس ،کولی ها با مثلث سیاه معکوس ،شاهدان یهوه با مثلث ارغوانی معکوس ،مجرم ها با مثلث سبز معکوس شناخته می شد.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 23:17 توسط مهران معمارزاده |


دکتر مسعود معمارزاده ،دکترای منطق ریاضی از دانشگاه صنعتی شریف بر اساس سفارش پسر عمویش -مهران معمارزاده-نوشته ای رسا و شیرین درباره فلسفه ریاضی نگاشته است که به صورت سریال در وبلاگ قرار می گیرد.

نگاهی به فلسفه ریاضی    از دکتر مسعود معمارزاده

۲ چیست ؟اگر بخواهیم ۲ را ببینیم ،کجا باید دنبال ان بگردیم ؟در ذهن ریاضیدان ،در تعاریف و یا در عالم مجردات ؟این یکی از سوالاتی است که فلسفه ریاضی به دنبال پاسخ ان است.سابقه فلسفه ریاضی به اندازه سابقه فلسفه و ریاضیات است.از نخستین ریاضی دانان و فلاسفه ،تاملاتی در مورد فلسفه ریاضی ،سراغ داریم.از افکار گنوسی فیثاغورث تا فلسفه ریاضی افلاطون که هنوز جذابیت خود را برای ریاضی دانان حفظ کرده است .فلسفه ریاضی همزاد اندیشه است.شاید مناسب ترین راه  برای بررسی فلسفه ریاضی، رویکردی تاریخی باشد.از افلاطون شروع کرده و جریان های عمده را بررسی می کنم.

 

فلسفه ریاضی افلاطون در امتداد بقیه فلسفه اوست .افلاطون به عالم مثل قائل بود و حقایق امور را در عالم مثل می دید که در استعاره غار به بهترین صورت بیان شده است.انچه ما می بینیم ،سایه ای از حقایقی است که در عالم بالا <وجود>دارند.به عنوان مثال هر موجود زیبایی در جهان ،تا حدی بازتاب و تصویر صورت مثالی <زیبایی>در عالم مثل است.

                                      

با این مقدمه ،درک فلسفه ریاضی افلاطون ،ساده است.هویات ریاضی در عالم مثل ،<وجود>دارند و مثلا هر دایره ای که مورد توجه ما قرار می گیرد ،چیزی نیست جز انعکاسی از مفهوم دایره که در عالم مثل قرار دارد.به این ترتیب ،هدف ریاضی دان <کشف>اشیا ریاضی و روابط ان هاست.مثلا گزاره ۲+۳=۵خبر از رابطه ای ویژه بین صورتهای مثالی ۲،۳و۵می دهد.نظریه افلاطون قادر است بدون هیچ مشکلی و با موفقیت کامل ،کارامدی و توفیق ریاضی در عرصه عمل را تبیین کند.اگر جهان ،تصویر عالم مثل و ریاضی ،کشف حقایقی از عالم مثل است ،پس کارامدی ریاضی تعجبی ندارد.این مزیت در برابر سایر نظریه های فلسفه ریاضی که در پی می اید ،قابل توجه است.سایر نظریه ها در توجیه این کارامدی با دشواری روبرویند.مهمترین نقطه ضعف نظریه افلاطون را می توان در ناتوانی ان در اقناع ذهنی دانست.در جهان افسون زدوده امروزی ،باور به وجود عالمی مجرد که امکان هیچ نوع ازمونی را نمی دهد و هیچ کنشی با جهان ملموس ندارد بسیار دشوار است.با این وجود لازم است به سرعت یاداوری کنیم، ریاضی دانان حرفه ای که تخصصی در فلسفه ریاضی ندارند ،کما بیش افلاطونی اند!

ادامه مطلب روز چهار شنبه سوم خرداد ۱۳۸۵

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:22 توسط مهران معمارزاده |


در تاریخ کشورهای مسلمان ،پیدا کردن افرادی چون محمد غزالی بسیار اسان است.مردی که در کتاب تهافت الفلاسفه ،به مرتد بودن ابن سینا و...فتوا داد.در حالیکه شیخ الرییس ،استخوانهایش هم پوسیده شده بود.اما یافتن کسانی چون محمد زکریای رازی ،عمر خیام ،حافظ و حتا مولوی سخت تر می شود.یافتن افرادی چون ابن راوندی ،ابو حیان توحیدی و ابوالعلا معری ناشدنی به نظر می رسد.دیشب تا پاسی از شب ،درباره ابو حیان توحیدی می خواندم.

                                 

                                           صادق هدایت کاری از امین نورانی

پسر خرما فروشی فقیر در سده چهارم هجری قمری که به شغل سخت رونویسی کتابها مشغول شد.او در اواخر عمر دچار یاس کامل گردید و در یک مرحله بحرانی ،هر چه از اثارش در دست داشت از میان برد.بسیار عجیب است گویا با صادق هدایتی در هزار و اندی سال پیش طرفیم.گویا کافکای مسلمانی داشتیم.نکته عجیب تر اینکه ابو حیان ،تنها نویسنده اسلامی است که از خود کشی !!!بحث کرد.ابو حیان در رساله ای از ابن مسکویه ،پرسشهای علمی و فلسفی کرده است.این پرسش و پاسخها در کتاب <هوامل و شوامل>گرد امده است

.                        

شیوه طرح چنین سوالاتی ،اعجاب ما را بر می انگیزد.در مساله ۵۶ ،می پرسد :چگونه است که انسان در مقام احساس فشار و نامرادی یا فقر و عشق شدید و محرومیت از رسیدن به مقصد خود را می کشد؟!!!و از این چه امید و انتظاری را دارد؟در مساله ۷۴ می پرسد :برای ادمی که در عذاب و رنج است چگونه خودکشی اسان می شود؟!!!در مساله ۸۷ می گوید :چرا هر کس خردمند تر است اندوهگین تر است و هر چه نادان تر شادمانه تر؟!!!در مساله ۸۸ می گوید :چرا کم خردان برخوردارند و هنر مندان ناکامیاب ؟!!!در مساله ۱۱۳ سوالی مطرح می کند که مرا یاد زیگموند فروید می اندازد انجا که می گوید:سبب اینکه گفته اند :<الرای نائم والهوی یقظان (اندیشه خفته است و هوس بیدار)چیست ؟ایا از این جهت است که هوی و هوس بر عقل و رای چیره می شود؟!!!!!!در مساله ۱۲۸ سوالی را مطرح می کند که دکتر عبدالرحمان بدوی ،با رجوع  به ان ،وی را اگزیستانسیالیست می نامد.

چرا حالت یقین وقتی بر ذهن عارض شد و پدید امد مستقر و پایدار نیست ،حال انکه شک لنگر می اندازد و لانه می سازد ؟!!!گویا با کیرکگور مسلمانی طرفیم.او حتا سوالهای علمی مطرح می کند ،انجا که می گوید :چرا اب دریاها شور است ؟...ابوحیان در کنار ابن راوندی و ابوالعلا معری، مرتدان فرهنگ اسلامی محسوب می شوند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 22:57 توسط مهران معمارزاده |


من نمی گویم ،جنگ نعمت است و یا از ان خوشم  می اید.ستایش از جنگ به شیوه فوتوریست ها و میل به تخریب به روش سورئالیست ها ،میل باطنی من نیست.دوران سربازی ،به راستی با افول روحیم ،در ارتباط بود.اضطرابی جانکاه ،از وجودم زبانه می کشید و هنوز هم رگه هایی از ان با من است.ولی این نباید باعث شود که از یاد بریم ،نیاکان ما شکارچی بودند و انسان ،گرگ انسان است.

                        

                                                            چرا جنگ ؟

در ۱۹۳۲ اینشتین و دوستانش ،برتراند راسل ،رومان رولان ،اشتفان تسوایک و...بر این باورند که بین المللی از دانشمندان ،نویسندگان و روشنفکران جهان ،می توانند افکار جهانیان را علیه گسترش تسلیحات و جنگ طلبی ،بسیج کنند.در پیگیری این خواسته ،البرت اینشتین ،نامه ای به زیگموند فروید می نویسد و از او می خواهد تا جلوگیری از جنگ را از دیدگاه روانشناسی بررسی کند.او با این پرسش اغاز می کند :ایا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟اینشتین ،جهان وطن بود و احساسات ملت گرایانه نداشت.تصور اینشتین ،با ایجاد نهادی شبیه سازمان ملل متحد که در ۱۹۴۵ شکل گرفت ،همگون بود.اما امروز هم دیده ایم که این نهاد بی بخار وحتا نادرست ،توانایی جلوگیری از بروز جنگ ودرگیریهای خونبار منطقه ای و جهانی را ندارد.فروید ،انسانها را برده غرایز و احساسات خود می دانست.او به غریزه تخریب ،باور داشت و امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها ندارد.به نظر فروید ،حقوق از زور پدید می اید ،تضاد منافع میان انسانها با توسل به زور پایان می پذیرد

.                                         

گو اینکه برای انسانها ،اختلاف عقیده به تضاد منافع افزوده می شود و کار را دشوارتر از انچه هست می نماید.با پیدایش اسلحه ،برتری فکری جای زور بازو را گرفت.از دید فروید ،جنگ می تواند وسیله ای مناسب برای برقراری صلح پایدار نیز باشد.فروید سپس همین جمله را نقد می کند و در وجود صلح پایدار تردید می کند.او با پیش بینی زیرکانه خود ،جامعه ملل را ناتوان ارزیابی می کند.او میل پرخاشگری را اصیل می شناسد  وامیدی به محو کاملش ندارد.امادگی به جنگ از اثرات بلافاصله غریزه تخریب است.او جنگ را امری طبیعی با علل زیست شناختی و اجتناب ناپذیر می داند.البرت اینشتین در خاطراتش می گوید به فروید اعتقادی ندارم اما سبک نوشته هایش جالب است ولی افکار عجیب و غریبی دارد.فروید درباره اینشتین می گوید :او به همان اندازه از روانکاوی سر رشته دارد که من از ریاضیات.حتا می توانم بگویم شناخت من از ریاضیات بیشتر از شناخت اینشتین از روانکاوی است.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 10:58 توسط مهران معمارزاده |


امروز با پسر عمویم ،گفتگویی جانانه داشتیم.درباره سیاست ،سینما ،رمان و...او به میلان کندرا و بورخس ،تعلق خاطری وافر دارد و به نوعی رمان شیداست.برادران کارامازوف را هم برایم اورد.باید انها را بخوانم .استاد زیگموند  فروید ،این رمان را بهترین دانسته است.البته فیلمش را دیده ام.براستی رمان پدیده ای بس عجیب است.

                                                  

کندرا جوهر رمان را پیچیده گی می داند.رمان به خواننده می گوید :چیزها به ان سادگی که فکر می کنی نیستند.به این دلیل ،رمان با جریان توتالیتر سازگاری ندارد.اختلاف رمان نویس و توتالیتر ،اختلافی سیاسی یا اخلاقی نیست.بل هستی شناختی است.حقیقت توتالیتریستی ،نسبیت و شک و پرسش را از میان  می برد و رمان جهانی پر ابهام و نسبی دارد.زندگی ادبی رسمی کندرا در کشورش ،چکسلواکی با سرازیر شدن تانک ها و سرکوبی بهار پراگ در ۱۹۶۸ پایان داده شد.اما یورش شوروی ،این امکان را فراهم ساخت تا ذهن میلان با سوالاتی اساسی تر و اسطوره های پر معنا تر سرشار گردد.او در نوجوانی ،موسیقی را فراگرفت و به تقلید از جریان سوررئالیست اوانگارد چک ،شعر سرود.در ۱۹۴۷ در ۱۸ سالگی ،کمونیست شد.عملی غریزی و سر کشانه.بی اعتباری اخلاقی غربی ها به سردمداری چیمبرلین انگلیسی در توجه به خواست ملت چک ،راه را برای تبلیغات کمونیستی، هموار ساخت.اما استالینی شدن فرهنگ ،روشنفکران چک را از خواب غفلت ،بیدار کرد.کندرا را از حزب کمونیست ،اخراج کردند.او را به جدی نبودن متهم کردند.نظام ،هیچ گونه شوخ طبعی را بر نمی تابد.

                                            

این تجربه ،دستمایه نخستین رمان او ،<شوخی> شد.در ۱۹۵۵ در مدرسه فیلم و موسیقی پراگ ،به تدریس ادبیات جهان پرداخت.در ۱۹۵۶ دوباره به عضویت حزب کمونیست در امد.در دهه ۱۹۶۰ ،اولین رمانش <شوخی>را منتشر کرد.کوندرا پس از یورش شوروی در بهار پراگ ،به گرایش های ضد انقلابی متهم شد.از انتشار اثارش جلوگیری شد.مسافرت او به غرب ممنوع گشت.در دهه ۷۰ ،اجازه یافت به فرانسه برود.ترجمه ی فرانسوی کتاب شوخی با مقدمه ی لویی اراگون چاپ شد.رمان های بعدی وی به گرمی مورد استقبال قرار گرفت.هنگامی که کتاب خنده و فراموشی را منتشر کرد ،مقام های چکسلواکی ،تابعیت او را لغو کردند.فرانسه یگانه وطن او شد.او می گفت من در پراگ بیشتر احساس بی ریشگی می کنم تا در پاریس.او شیوه تغزلی را نفی کرد و به نثر داستانی و رمان روی اورد.او می گفت انسانی که قلبش سرشار از شور تغزلی است ،به نام مقدس عشق ،دست به بی رحمانه ترین کارها می زند.او به یاد می اورد که هزاران نفر در کشورش در گردهمایی شعر خوانی گرد می امدند و از صمیم قلب یا ریا از نظم سیاسی موجود حمایت می کردند.پاد زهر این حالت زشت ،سنت دیرینه رمان با ابهام و پیچیدگی ذاتیش بود.رمان دشمن توتالیتر است.کندرا به تجدد دلبستگی داشت.زمانی که اروپا در راه فراموش کردن هستی اش گام نهاد ،هنر ی افریده شد که دامنه تحقیقش را به موضوعاتی که از حیطه فلسفه کنار گذاشته شده بودند ،کشاند و ان رمان بود.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 0:29 توسط مهران معمارزاده |


در ۱۸۹۵ ،یک شیمیدان سوئدی که به دلیل ساختن دینامیت ،به تاجر مرگ موسوم بود در باشگاهی سوئدی -نروژی در پاریس ،وصیتنامه ای را امضا کرد که دارایی و سرمایه اش را به جایزه ای خیر خواهانه و انسان دوستانه ،اختصاص می داد.یک سال پس از این ،در ایتالیا در گذشت و در سوئد به خاک سپرده شد.در ۲۰۰۳ ،زنی خوش شانس برنده جایزه صلح نوبل شد.

                           

شیرین عبادی که در دوران اصلاحات در جمهوری اسلامی ،نامش را در پرونده نوار سازان ،شنیدیم.من در زندگی ادمهای خوش شانس به کرات دیده ام.یکی زنی بود که در ایام انترنی یا کار اموزی ما در بیمارستان کاشانی ،دستیار یا رزیدنت ارولوژی بود.زنی بی سواد ،از زیر کار در رو و یک دستش به دست دیگرش می گفت ،گه نخور.می گفتند با نمره پایینی ،قبول شده است.می گویند ظلم بالسویه ،عدل است.در زندگی ،دورانهایی هست که یک دفعه قانونی باب می شود یا شرایطی مانند راحت الحلقوم، پیش می اید که عده ای عنکبوت وار بر تارهای ان بالا می روند.این زن رزیدنت در چنین اوضاعی ،بالا رفته بود.فشارهای گالین دوپل برای بهتر کردن حقوق زنان در ایران اسلامی ،این زن را در جایی نشاند که شایسته اش نبود.دومین خوش شانسی که دیدم ،علی دایی بود.بازیکنی که در اسلوب یک لژیونر نبود ولی به خاطر توسعه اصلاحات در ایران از سوی اروپایی ها برای تجارت بهتر ،خود را در باشگاهی المانی دید.سومین خوش شانس ،عباس کیا رستمی بود که سفیر فرهنگی اروپا ساخته ای شد و جوایزی بی حد و اندازه را دریافت کرد.به این سیاهه ،بسیاری را می توان افزود که من به اندکی،اشاره کردم.اما خوش شانس ترین انها ،شیرین عبادی بود.میلیونها دلار در جیب مبارکش ،برای هر سخنرانی که به طور معمول در تقبیح جنایات امریکا در زندان گوانتانامو ،بیان می کند .و دهها هزار دلار دریافت می کند و لیموزینی هم او را می رساند.در امریکا ،کشف حجاب می کند و ماتیک ،سرخاب می مالد و در ایران هم مصونیت دارد و روسری نیم بندی بر سر می اندازد.در حالی که یکبار هم چون خانم ان سان سوچی -برنده جایزه نوبل صلح از برمه-دچار عقوبت و شکنجه نشده است.شادروان الفرد نوبل در وصیتنامه اش سه ویژگی را مشخص کرده است:

۱-بیشترین تلاش برای دوستی ملتها

۲-بیشترین تلاش برای الغا یا کاهش نظامیگری

۳-بیشترین تلاش برای تشکیل و ارتقای کنگره های صلح

                             

من نمی دانم ،کمیته اهدای جایزه صلح نروژی ،چه در وکیل پرونده نوار سازان دیده است که به شخص مهمی چون پاپ ژان پل دوم که تلاشش برای فروپاشی کمونیسم شوروی در نظرها مانده است یا فردی مانند واسلاو هاول که دلیریش در مبارزه با کمونیسم چکسلواکی ،گوشها را پر ساخته ،جایزه ای را اهدا نکرد.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:58 توسط مهران معمارزاده |


یادداشتم در وبلاگ دوست گرامی -سپهر -درباره مسعود کیمیایی به  گفته بعضی ها ،خداوندگار کارگردانی ایران ،باعث خرده جویی دوستی از رویکرد کیمیایی ستیزانه من شد.این خرده جویی ،بسی خجسته به نظر می رسد چون به گفتگو از چیستی و چگونگی سینمای ایران منجر می شود.با افسوس ،پابلیک فیگور ها در ایران به زودی با تنیده شدن پیله ای در گرداگردشان از نقد و بحث ،دور می شوند و توتم وار در جایگاهی برج عاج نشین ،قرار می گیرند.

کاباره ها چنان که در نوشته ای ،یاد اور ساختم در کشورهای باختری ،نقش شایسته ای را در شکل گیری مکتب های ادبی و هنری اوانگارد و پیشرو، بازی کردند.هوگو بال شاعر المانی ،کاباره دار بود.کاباره ولتر زوریخ که هنرمندان و شاعران بزرگی به انجا می امدند و با مانیفست های خود ،تمدن بشری را شادکام می کردند.مانیفست دادائیسم و فوتوریسم در این کاباره ،خود را نشان داد.اما با افسوس ،همین پدیده در کشور ما ،به گند کشیده شد.کاباره ها با فرهنگ لوطی گری در هم امیخت و سر سینمای ایران بسمل فتاد.سینمای لوطیانه با <کمر شکن >ازابراهیم مرادی در ۱۳۳۰،<ظالم بلا >از سیامک یاسمی در ۳۶ و< لات جوانمرد>از مجید محسنی در ۳۷اغاز شد و در دهه ۴۰ به صورت مهوعی ،فیلمهای انبوهی را در سینمای ایران الوده کرد.جلال  ال احمد که خود خشونت سارتری را  در وادی روشنفکری با فرهنگ کلاه مخملی در هم امیخت در کتاب سه مقاله نوشت:پرویز خطیبی ،ایرج پزشکزاد و حسین مدنی هر کدام تقریبا در یک حدود خالق قسمتی از دنیای داش ها و کلاه مخملیها در مطبوعاتند.استقبال از این قشر اجتماعی تازه وصف شده ،چنان بجا بود که بوسیله فیلمبرداران وطنی از زندگی ایشان مکرر فیلم تهیه شده است.لات جوانمرد ،کلاه مخملی ها ،جنوب شهر وغیره، اسامی این فیلمهاست...........

در دهه ۵۰ فروریزی سنگر قابل پناه لوطیان را شاهد بودیم.در فیلم تنها مرد محله در ۱۳۵۱ از داود اسماعیلی ،شیر اندامی و جاهل ها ،شاپوها را به زمین انداختند.در فیلم پلنگ در شب از سعید مطلبی (۱۳۵۴)،پلنگ ها یا جاهل ها ،حامیان جامعه نیستند بلکه خانواده و عزیزان خود را فدا می کنند.ساموئل خاچیکیان ،نخستین فیلمسازی بود که عصر پلیس حامی و نگهبان جامعه را در سینمای ایران ،بنیانگذاری کرد.مسعود کیمیایی با دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ رفیق به سینما امد و سپس با ساختن فیلم قیصر به قولی موج نویی !!!در سینمای بیمار ایرانی ایجاد کرد.کیمیایی ،با ایجاد تضادی مضاعف بین قهرمان و ضد قهرمان فیلم ،ژانر لوطی را که وظیفه اش دفاع از ناموس و انتقام بود به جایگاه دفاع از اصالت ایرانی ،بالا برد.او بر خلاف استادش ،ساموئل ،موقعیت پلیس را در سینمای ایران تضعیف کرد و لوطی مدافع اصالت ایرانی را به جای ان نشاند.البته با تعریفی که خود از اصالت ایرانی داشت که ان هم جای بحث دارد.او با استفاده از اکشن ،زوایای دراماتیک دوربین و موسیقی هیجان انگیز ،ضرباهنگ این ژانر را شدت بخشید.در فیلم گوزنها ،لوطی معتادش را به مبارزه با پلیس و حکومت کشاند.نمی دانم چرا موج نو در سینمای ایران بیچاره باید ارتقا ژانر لوطی از دفاع به ناموس به اصالت ایرانی البته با تعریف اقا مسعود باشد.کتابی از عمادالدین باقی ،اصلاح طلبی وابسته به حکومت داشتم که ان را با کتابی درباره سکولاریسم از برقعی ،تاخت زدم.

در ان کتاب نوشته بود که سعید امامی از طریق کیمیایی ،ایده های خود را در سینما جاری می ساخت.فیلمهای سلطان و ضیافت حاصل این همکاری است.نمی توان ،انسان بنشیند و هنر مند ،هر کار نا صوابی را انجام دهد و انگاه ببیند که به او لقب خداوندگار کارگردانی هم می دهند.در اخر می نویسم که من با سینمای ایران ،همدلی ندارم تازه در این سینمای بیمار ،کیمیایی را خردتر از اینها که گفتم حساب می کنم.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:26 توسط مهران معمارزاده |


در وبلاگی،یادداشت یک فرد غربی را درباره کورش بزرگ دیدم.ان یادداشت را

در اینجا اورده ام تا یاداور شوم که ما ایرانی ها ،گنجینه هایی داریم که با

افسوسی فراوان از انها غافلیم.

Cyrus is Eternally Memorialized

Submitted by Michael, May 16, 2006 at 22:31

It should be of great comfort to know that Cyrus is memorialized in the best selling book of all time, The Word of the Living God: The Bible. In Isaiah chapter 45 begining at verse 1 we read," This is what the LORD says to Cyrus, whose right hand I take hold of to subdue nations before him and to strip kings of their armor, to open doors before him so that gates will not be shut: I will go before you and will level the mountains; I will break down gates of bronze and cut through bars of iron. I will give you the treasures of darkness, riches stored in secret places, so that you may know that I am the LORD, the God of Israel, who summons you by name. For the sake of Jacob my servant, of Israel my chosen, I summon you by name and bestow on you a title of honor, though you do not acknowledge me. I am the LORD, and there is no other; apart from me there is no God. I will strengthen you, though you have not acknowledged me, so that from the rising of the sun to the place of its setting men may know there is none besides me. I am the LORD, and there is no other. I form the light and create darkness, I bring prosperity and create disaster; I the LORD, do all these things. (...) I will raise up Cyrus in my righteousness: I will make all his ways straight. He will rebuild my city and set my exiles free, but not for a price or reward, says the LORD Almighty." There is much more said about Cyrus in Holy Scripture. If you would like I would be more that happy to list the book in the Bible and the Chapters and verses that he is refered to by God. God Bless you.

       

                      مهران معمارزاده در کنار کورش بزرگ در مقبره مادر سلیمان -استان فارس

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 23:45 توسط مهران معمارزاده |


گشت و گذار  در ارمنستان ،ودیدن کلیسا ها ودیرها یی که اجر هایش ،گرد کهنگی با رطوبتی دیرینه را نمایش می داد،اندرون ان تاریک و ترسناک بود و مازوخیسمی همراه با احساس گناه اولین را تداعی می کرد.در این کشور ،ناخود اگاه به یاد دو فیلم ساز ،افتادم.یکی از انها ،ارمنی بود و موزه اش در شهر ایروان ،چشم و چراغ ارمنی ها گشت.سرگئی پاراجانف ،نقاش و کارگردان بزرگی که به بهانه همجنس گرایی و برانگیختن حس ملی گرایی در کثافت کمونیسم ،به زندان افتاد و بعد از ازادی هم اجازه فیلم سازی پیدا نکرد.ودیگری اندری تارکوفسکی ،کارگردان پیشروی روسی که با فیلم <کودکی ایوان >،جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز را دریافت کرد و توجه جهانی را به خود کشاند.

با دیدن دیرها ،فیلم< اندری روبلف> ،تداعی می شد.فیلمهای او ،اخلاقی و هنری است و ساختار روایی دشواری دارد در نظامی پیچیده از تصویر پردازی.او از خود و بیننده های فیلمش ،انتظار فراوانی داشت.باید وفادار بمانی ،بیندیشی و واکنشی شخصی به کار او بروز دهی.من وقتی می خواهم ،فیلمهایش را ببینم ،هر ۴۵ دقیقه ،دستگاه را خاموش می کنم ،ارامشی به مغزم می دهم.لختی می اندیشم و در زمان مناسبی ،بقیه فیلم را تماشا می کنم.اگر بخواهید یک دفعه ،انها را ببینید از استاد ،دلزده می شوید،به او وفا دار نمی مانید و انتظارش را براورده نمی کنید.<اندری روبلف> را دوست دارم.اقتباسی ازاد بر اساس زندگی نقاش شمایل نگار سده ۱۵ میلادی.کشمکش هنر مند و ساختار قدرت سیاسی در این فیلم ،بهانه توقیف از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۱ در شوروی شد.<اندری روبلف >،به قرینه مصیبت  مسیح در انجیل ،مصیبت هنر مند نقاش را نشان می دهد.یورش تاتارها ،کور کردن شمایل نگارها،تجاوز به زن ها و اتش زدن کلیساها و...را می بینیم.حسادت ،نقش برجسته ای دارد ،دوست روبلف به او حسودی می کند ودیر را ترک می کند.برادر امیر از سر حسادت به امیر ،دروازه های شهر را به روی تاتارها می گشاید.تارکوفسکی از نقد اثارش ،نا خرسند بود و من هم دلیری کنکاش فیلم هایش را ندارم.وفاداری به او ،برداشت شخص خودتان از روایت پیچیده اش است.البته برای یافتن رابطه ای پیشینی با او ،می توان کتاب ها و نوشته های مربوط به کارهایش را مطالعه کرد.

                                  

                                                           پاراجانف

تارکوفسکی یک مسیحی ارتدکس روس با گرایش اشکار به عرفان اسلاوی و قدیس های ژنده پوش روسیه کهن بود.بنابر این جستجوی ایمان و خود اگاهی مذهبی در کارهایش، جلوه ای ویژه دارد.من با دیدن این فیلم ،مسحور لرزش ایمان روبلف شدم.وقتی که روبلف و دو دوستش به جایی رفتند که فردی با شیرین کاری و گفتن لطیفه ،دیگران را می خنداند ،انها که راهبی بیش نبودند ،عمل دلقک را از شیطان دانستند.البته روبلف ،هنرمندی شمایل نگار هم بود که با افرینش شمایل های مثالی ،روزنه ای به بهشت می گشود.دیدن مصایب اطراف ،وحشیگر ی ها و فرصتی که برای سفرش خارج از صومعه ایجاد شد ،ایمانش را لرزاند و شک و پرسشگری را بر ذهن و روحش مستولی ساخت.روبلف که بر صلیب بسته شده بود ،بوسه زنی لخت بر لبانش و رهاییش به دست او ،زلزله ای در یقین ظاهریش ایجاد کرد.البته ،روبلف از اول هم رگه هایی از شک در ضمیرش وجود داشت.سوال و جواب او با استاد تئو فانس ،شاهد این مدعاست.روبلف که نظاره گر تباهی ها و یورش ها و...بود ،رابطه اش را با واقعیت ،گسیخت.حتا نتوانست ،شمایل بکشد.پانزده سال ،سکوت کرد.من فکر نمی کنم که سکوت روبلف ،کفاره کشتن مرد متجاوز به دختر لال باشد .باور ندارم که احساس گناه اولین ،به شمایل نکشیدن وی منجر شد.استیلای شک بر روح روبلف ،دست و دل و زبان او را از کار بازداشت.او حتا در قابل استفاده بودن هنرش هم دو دل شد.حمله مغول به ایران هم ،چنین دودلی را بر ایمان جزمی جامعه بر کشید.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 23:6 توسط مهران معمارزاده |


در مدرسه که بودم ،شخصیتی چون متکلم ها داشتم.اصحاب کلام ،کسانی هستند که در دفاع از دین به برهان عقلی دست می اویزند(جدل)،البته هیچ گاه ادم بی مدارایی نبودم .در دانشگاه هم این روحیه تا حدود زیادی حفظ شده بود.عاشق زبان عربی بودم.بعضی از معلم ها ،برگه های ازمون عربی و فارسی را به من می دادند تا انها را در خانه تصحیح کنم.امتحانات ثلث اول و دوم را.انها در اغاز ،بر گه مرا تصحیح می کردند و بیستی در پای ان قرار می دادند و انگاه بر گه دوستان را به من می سپردند.مسئولیت سنگینی بود.سیلی از تلفن ها ،ارامشم را به ناارامی می کشاند.

                                           

دوستی می گفت : در سوال سوم ،اعراب فعل مجهول را اشتباه نوشته ام ،ان را درست کن.البته من غش در معامله نمی کردم ولی با مدارا و مسامحه ،بر  گه ها را صحیح  می کردم.در کنکور سراسری ،نمرات درسهای عمومی بهتر از دروس اختصاصی بود.معارف اسلامی ،۹۶.۶،عربی ،۸۹.۹،فارسی ۹۴.۴،انگلیسی۷۵درصد.در پایان پزشکی عمومی ،تز تحصیلیم را به امام علی ،امام محمد غزالی و جلال الدین مولوی تقدیم کردم.کتابهای عبدالکریم سروش ،انیس شبهایم بود.نوارهای کاست او را پیاده می کردم و به پیروی از او حتا ادم متعصبی چون غزالی را دوست داشتم.در جدل هایم ،از حکم حجاب ،حرمت موسیقی و مسایل جدلی الطرفینی چون اینها دفاع می کردم .جالب است کسانی که مخاطبم بودند و حتا با اسلام از ریشه مخالف بودند،اکنون به کل چرخیده اند ،حتا یکی از انها ،چندی پیش می گفت :اسلام دین کاملی است و احکامش برای همه زمانها مناسب است.او از مزایای کلوخ استنجا برایم می گفت و در حالی که چشمان من سرشار از تعجب و ناباوری بود ،انرژی هسته ای را حق مسلم ما می دانست.

یکی از کسانی که تشرفش به دین حنیف اسلام برایم باور نکردنی بود ،مایکل جکسون خواننده صاحب سبک است.مردی یا زنی که از پنج سالگی به این حرفه روی اورد و لقب سلطان پاپ را از ان خود کرد.او در سنین کودکی ،در گروه جکسون ۵،نردبا ن پیشرفت را طی کرد.البوم سولوی او در ۱۹۷۱ ،موقعیتش را ماندنی تر نمود.البوم<تریلر>در ۱۹۸۲،هشت جایزه گرامی (Grammy)را دریافت کرد و فروش فوق العاده ای داشت.در دهه ۱۹۹۰ ،حادثه سو استفاده جنسی از پسر بچه ای سیزده ساله ،او را سر زبانها  انداخت.سلطان پاپ با پول هنگفت ،جریان دادگاه را بی اثر ساخت.در ۲۰۰۳ ،اتهامات مشابهی ،باعث دستگیری وی شد.گویا او به جزیره ای در خلیج نیلگون و همیشگی پارس ،بحرین رفته است و در قصری متعلق به شاهزاده سلمان بن حامد خلیفه ،روزگار می گذراند.وکیل او از اقامت همیشگی مایکل در بحرین ،خبر داده است.در نوامبر ۲۰۰۵ از پرداخت پول هنگفتی از سوی جکسون برای ساخت مسجدی شکوهمند در کنار زیست گاهش ،شنیدیم.در این مسجد ،معلمهایی توانا و برجسته از ایالات متحده امریکا اورده شده اند و به تعلیم اصول اسلام و زبان انگلیسی با بهترین روشهای اموزشی زیر نظارت سلطان پاپ ،مشغولند.مایکل جکسون چون زنان مسلمان ،لباس می پوشد .حجابی سیاه ،دستکش ها و عبایی به رنگ شب.

                     

                                       سلطان پاپ در بحرین در حجابی به رنگ شب

البته عده ای از سیاه پوستان نامی در امریکا ،پیش از این ،به اسلام گرویدند.مایک تایسون مشتزن مشهور که در زندان ،مسلمان شد یا سیمپسون ستاره فوتبال امریکا که با شنیدن قران ،به اسلام گروید.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 14:43 توسط مهران معمارزاده |


در دورا ن  دانشگاه ،چند ماهی بیمار شدم.هذیان بدی می گفتم .چپ گرا شده بودم.در فضایل حزب توده ،سخنرانی ها می کردم.کتاب های چپ می خواندم.مارکس شیدا بودم و از ان بدتر از فیدل کاسترو حمایت می کردم.حتا در گردهمایی سردبیر های مجلات دانشجویی ،در دفاع از الهیات ازادیبخش امریکای لاتین ،نطق غرایی کردم.البته گرایش مجله بیشتر پسا مدرنی بود ولی من بیمار شده بودم.بیماری چپ گرایی که نسلی از روشنفکران ایرانی را به تباهی کشاند.دوستی داشتم که کارگر زاده بود واو حتا از استالین هم خوشش می امد.البته در بحثی با او میانه مان شکر اب شد.

                          

او عاشق یاسر عرفات بود و این چنین دیدارمان به قیامت افتاد.یادم می اید به رسم چریک های کوبایی ،ریش ول دادیم.و گر چه درماتیت سبورییک داشتم و ریش باعث خارش شدید پوستم می شد به عشق کاسترو ،تحمل کردم.در این زمان هم چنان مذهبی بودم ،از هایدگر خوشم می امد.طرفدار اصلاحات بودم.یادم است ،توده ای ها هم از خاتمی حمایت می کردند.بیماری من وقتی شدت گرفت که به ایران باستان که همیشه عاشقش بودم ،توهین می کردم.دست خودم نبود ،تکانه ای ،مرا کنترل می کرد...........پس از چند ماه شاید هم یک سال ،از تب چپ گرایی ،خلاصی یافتم و به نقاهتی ارامش بخش رسیدم.اکنون خونم از عفونت چپ پاک شده است .گاهی فکر می کنم چقدر سخت است یک عمر ،ادم در این بیماری به سر برد.پیر و پاتالهای توده ای ،ماموت های چپ ایرانی چگونه عمری با این مرض طی می کنند.براستی مغزم فلج شده بود.

سالها پیش فیلمی از مردی با ریشهای خاکستری که موعظه های زیادی درباره اصول انقلابی برای کوبایی ها داشت به میامی امریکا رسید.

                                      

کوبایی -امریکایی ها، اولین بار بود که می دیدند فیدل کاسترو در ناز و نعمت زندگی می کند.تا پیش از این ،انها فکر می کردند ،رهبر کوبا مثل بقیه مردم زندگی می کند.گویا بمبی ترکید ،فیدل یک بورژواست.ویدئو توسط اعضای خانواده کاسترو ،فیلم برداری شد و به دست داشیل ترولبا ۲۷ ساله ،دوست دختر پیشین یکی از پسران فیدل رسید.ترولبا از سوی پلیس کوبا ،مشکوک به قاچاق ویزا بود و داشیل، دوست دختر انتونیو کاسترو از جزیره فرار کرد و تصمیم گرفت از زن کاسترو ،دالیا سوتو دل واله،انتقام بگیرد.ترولبا از نقش دالیا و پسرش انتونیو کاسترو در قاچاق ویزاهای اسپانیایی می گوید.

فیلم از مسائل دراماتیک زندگی کاسترو ،چیز زیادی نداشت.ولی زندگی او ،زنش و پنج فرزندشان را در معرض دید کوبایی ها قرار داد.کاسترو و خانواد ه اش در غرب هاوانا و در یک مجموعه سیزده خانه که پونتو سرو نامیده می شود زندگی می کند.همسایگی خانه پیشوا ، پیش از انقلاب ۱۹۵۹ کوبا ،خانواده های ثروتمند هاوانایی بودند.خانه او به طور کاملی ،حفاظت می گردد.حتا برادرش ،رائول کاسترو به راحتی به او دسترسی ندارد.روابط کاسترو با دل واله که زنی زیبا روی ازشهر جنوبی  ترینیداد بود ،به دهه ۱۹۶۰ باز می گردد و گرچه ۵ بچه داشتند اما تا دهه ۱۹۸۰ با هم ازدواج نکردند.البته فیدل ،فرزندان دیگری هم دارد که یکی از انها ،الینا فرناندز است که میزبان شوی رادیویی در میامی می باشد.در فیلم ویدئویی ،در اتاق ناهار خوری انها ،بطری های شراب گران قیمت دیده می شود.ترولبا اقرار کرد که او و انتونیو کاسترو با فروش قاچاقی ویزا ،پول کلانی به جیب زدند ووسایل خانه ،میکروویو و انتن ماهواره و...می خریدند ،حتا انتونیو که جراح  ارتوپد یست هم هست ،مبلغ ۵۰۰ دلار برای حلقه نامزدی به او پرداخته است.

کاسترو

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 0:32 توسط مهران معمارزاده |


با  فیلم قرمز ،استاد کریستف کیشلوفسکی ،باز نشسته شد و دیگر فیلمی نساخت.دو سال بعد در گذشت.قرمز ،دوستی را کنکاش می کند و شعار فرجامین انقلاب نا خجسته فرانسه را ناتوان ارزیابی کرده است.فضای فیلم ،تنهایی را می رساند.قاضی تنها و باز نشسته ای که خطوط تلفنی افراد را کنترل می کند و به جاسوسی اهالی ،مشغول است.والنتین ،دختری که مدل لباس است و در ژنو سویس زندگی می کند.او هم تنهاست .به جای دوستی ،تنهایی می بینیم.

                            

مکالمات تلفنی ،سگ و....جای رابطه ها و مناسبت های ریشه دار  انسانی  ،رخ می نماید.اکنون زمان ان است که بگویم ،کدام فیلم را از تریو ،دل چسب تر می دانم.قرمز ،پاسخ من است.درونمایه فیلم ،فضایی پسا مدرن را اشکار می سازد .اشیا در دلالت های ضمنیشان ،جایی برای روابط  شایسته انسانی باقی نگذاشته اند.در این فیلم ،دریافتم که تلفن چیز کثیفیست ،یورشگر به اسایش انسان ،تجاوز گر به حیثیت بشر و از بین برنده روابطی دوستانه و نزدیک بین ادم ها.بودریار فرانسوی ،جامعه شناسی غریب و پسا مدرن است.درک نظریات او به راحتی ،دست یافتنی نیست.ولی با فیلم قرمز می توان به اندیشه های او راهی باز کرد.وی ،اشیا را واجد دو گونه دلالت می داند،برای نمونه یخچال را مثال می زنم.یخچال بر کاربردش ،دلالت معنایی دارد.یعنی محافظت از غذا و منجمد کردن ان ،دلالت معنایی یخچال است.اما وقتی یخچال ،عنصر اسایش ،حیثیت شود وارد ساحت دلالت ضمنی می گردد.اینجا دیگر کارکرد یخچال و دلالت معنایی در زیر دلالت ضمنیش لگد کوب می شود.

                    

اشیا نمی توانند ،کارکرد مستقیم یا دلالت معنایشان را با هم معاوضه کنند ،یعنی یخچال نمی تواند نان برشته درست کند.اما در گستره دلالت ضمنی ،جایگزین یکدیگر می شوند.یعنی در نشانه ثروت ،شان و مقام و...به گردش در می ایند.بنابراین سرکوب ناشی از اشیا ،حیثیت بشر را در معرض نابودی قرار می دهد.تلفن در فیلم قرمز ،کارکرد و دلالت معناییش را از دست داده است و شکلی یورشگر یافته است.جای روابط صورت به صورت را گرفته است و در دستان قاضی تنها به عاملی محدود کننده ازادی فردی تبدیل شده است.سگ نیز پر کننده تنهایی ادمها شده بود.ما در محاصره بیلبوردهای تبلیغاتی ،ماشین ،تلفن  و حتا نشانه های اشیا اسیر شده ایم و به تنهایی مرگباری در غلطیده ایم.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 14:45 توسط مهران معمارزاده |


دومین فیلم از تریوی کریستف کیشلو فسکی ،سفید است که عدالت را می کاود.دومین شعار انقلاب ناخجسته و نافرجام فرانسه .کیشلوفسکی در این فیلم ،دید گاه انتقادی خودش را به عدالت موجود در جامعه های کاپیتالیستی  در قالب یک کمدی سیاه  مطرح می کند.او اندیشه های ژرفی درباره مفاهیمی چون ازدواج ،قدرت و کاپیتالیسم ارائه می دهد.

                                     

ارایشگری لهستانی که در فرانسه ،زن زیبا رو و ستمگرش ،بدلیل ناتوانی جنسیش ،او را رها می کند .در متروی پاریس ،با ان همه دیپلم های ارزشمند ارایشگری، اواره و بی پول،اوازهای بومی لهستانی را با دهان می نوازد.....در لهستان ،پولدار می شود و در تارک ثروتمندی ،تصمیم به اوردن همسرش از پاریس به ورشو می گیرد .مجلس تدفین قلابی به پا می کند  و در اخر می خواهد از زنش این نکته را دریابد که ایا هنوز هم دوستش دارد . ..زن او را دوست دارد ولی ارایشگر به دلیل کارهای غیر قانونیش در مرده جلوه دادن خود ،دیگر نمی تواند ،زندگی اجتماعی اشکاری داشته باشد.کیشلوفسکی ،براستی از سقوط کمونیسم خوشحال بود.در سالهای دهه ۱۹۷۰ ،سانسور شدید کمونیستی در لهستان ،گرایشی هنری در سینمای این کشور افرید،دلمشغولی های اخلاقی ،حساسیت نسبت به مسائل اخلاقی و توجه به رابطه فرد و اجتماع و دولت  از مشخصه های این گرایش بود.فیلم< شیفته دوربین> از کیشلوفسکی ،نمونه ای از این دل نگرانی اخلاقی بود.او هم چنین ،فیلمسازی سیاسی بود.وی با جنبش همبستگی ،همدلی داشت و فیلمهایش در انگیزش سیاسی ان زمان ،نقش برجسته ای داشت.پس از برچیده شدن حکومت نظامی در لهستان ،سینمای این کشور به شکل فزاینده ای تجاری شد .

کیشلوفسکی با ساختن ده گانه اش از گمنامی جهانی به در امد.او در ۱۹۹۱ انچنان پیشرو بود که زندگی مضاعف ورونیکا را ساخت که کیفیتی والا از نظر هنری داشت.تریلوژی ابی (۱۹۹۳)-سفید(۱۹۹۴)-قرمز(۱۹۹۴)،درگیر شدن او در مسائل سیاسی ،اخلاقی و زندگی جاری را همچنان در خود دارد.او با قریحه سرشارش ،معایب نظامهای کاپیتالیستی را در می یابد و به ویژه در سفید ان را بازگو می کند.یکی دیگر از ویژگیهای سینمای لهستان ،استفاده از استعاره ،نماد ،اشاره ،ایجاز (زبان فیلم ایساپیک)است که حاصل سانسور شدید بر هنر و سینما در زمان کمونیست ها بود.کریستف ،از زبان ایساپیایی در کارهایش بسیار بهره برده است.

                                لخ والسا رییس همبستگی در کنار تابوت ریگان

که در تریلوژی او بسی دیدنی و دلنواز است.کیشلوفسکی ،درس بزرگی به فیلمسازان جهان می دهد ،که به مسایل اخلاقی جامعه حساس باشند.زمانی در همدلی با جنبش همبستگی لهستان و اعتصاب های کارگران گدانسک بر ضد کمونیسم ،فیلم می ساخت و در عصر پسا کمونیسم ،به بی عدالتی کاپیتالیسم جهان غرب نسبت به ارایشگر هم وطنش ،حساس می شود و به طرزی فلسفی ،تجارت ازاد را در تحقق ارمانهایش ،ناتوان و عقیم می شناسد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 0:55 توسط مهران معمارزاده |


برناردو برتولوچی ،فیلمساز مورد علاقه من است.فرزند شاعری نامدار ،دوست پازولینی شاعر و به شکوه رساننده سینمای شعر.خود او گفته است که واقعیت سینمایش به موسیقی و رویا نزدیکتر است.رنگ در سینمای او جای مهمی دارد.در بودای کوچک ،پلان های مربوط به امریکا با رنگهای سرد و بی روح و نماهای هیمالیا و نپال و داستان سیدارتا بودا نیز با رنگهای گرم و سر زنده نمایش داده می شود.رنگ غالب زرد در صحنه فیلم اخرین تانگو در پاریس ،بیانگر میزان نفرت براندو و اشنایدر است.کریستف کیشلو فسکی افریننده سه گانه ابی -سفید -قرمز نیز احساس کرنش ژرفی را در من نسبت به سینمایش بر می انگیزد.

                       

زاده لهستان و فرزند مهندسی مسلول.کریستف پس از ازمودن کارهای متفاوتی چون اتش نشانی ،تئاتر و...در فرجام به سوی فیلم کشیده شد.در فیلم ابی از این تریو ،کیشلوفسکی با مهارت و استادی ،ایده ازادی یا لیبرتی را در قالب داستان زنی به نام ژولی -با هنر نمایی ژولیت بینوش -که همسر موسیقیدان و دخترش را در حادثه تصادف رانندگی از دست داد ،می کاود .زن می کوشد تا خاطرات گذشته را فراموش کند ،برای رفع دردهایش به ابی اب پناه می برد و شنا می کند.زنی بخشنده و مهربان بود که معشوقه باردار از شوهرش را می بخشد. برای بیرون راندن زن هرزه ای از اپارتمان  ،امضا نمی کند و فاحشه را مدیون خود می نماید.رنگ ابی ،از سوی دیگر وضعیت ملانکولی ،افسردگی و دلسردی را نشان می دهد.پلان های یا فیلتر های ابی ،اندوه ژولی را به ما می رساند و ذهنمان را سرشار از غم می نماید.در فیلم ،اسمان ابی دیده نمی شود،اسمان ابی ،نشانه ای از شادی و مثبت بودن محسوب می شود و کارگردان چیره دست ،به این ابی نیاز نداشته است.فیلم <ابی>فیلمی ابی نبود یعنی صحنه های سکسی اشکار در ان ،جایی نداشت.در کل ،تریوی کیشلوفسکی ،شاهکار سینماست.

                       

در ۱۳۲۴ در ایران ،باشگاه دوچرخه سواران تاسیس شد.تیم فوتبال باشگاه تاج ،ابتدا با عنوان تیم فوتبال دوچرخه سواران مطرح گردید.شکل دادن به تیم فوتبال تاج به کوشش علی دانایی فرد صورت گرفت .پس از انقلاب ،نام استقلال گرفت.این تیم ،محبوب ترین تیم فوتبال کشورمان است.

 

ابیته-ابیته-ابیته-ابیته-ابیته-ابیته

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 14:53 توسط مهران معمارزاده |


چند شب پیش دیدم ،که خواننده ایرانی مقیم لوس انجلس ،لیلا فروهر ،به تاجیکستان رفته است و در انجا مورد عنایت و مهمان نوازی صمیمانه تاجیک ها قرار گرفت.پیشتر ،اندی خواننده ایرانی ارمنی تبار هم در این کشور ،تجربه ای حتا بهتر از لیلا ،داشت.از اسطوره بودن فائقه اتشین یا گوگوش هم در این دیار ،بسیار شنیده ایم.

                            

انس و الفت تاجیکها با ما که اینچنین در همدلی و حس احترام به خوانندگان فارسی زبان ،اشکار شده است به من نشان داد که حکیم ابوالقاسم فردوسی ،چه کار بزرگ و شکوهمندی را برای ایران انجام داده است.میراث مشترک همه کشورهای پارسی زبان ،به راستی ،شاهنامه اوست.حتا در زمان کثافت کمونیسم روسیه که کام جهانیان را به لوث قدومش ،تلخ نمود،نقالان دوره گرد در چایخانه های سمرقند ،تاشکند و دیگر شهرهای اسیای میانه ،داستانهای شیرین شاهنامه را به تاجیکی و ازبکی باز گو می کردند.ما همه در یک حس با هم مشترکیم.حس بستگی به قهرمانان شاهنامه.دلبستگی به شاهنامه در جگر گوشه های مسیحی مذهب کشورمان یعنی ارمنستان و گرجستان هم دیده می شود.

             

مینورسکی دانشمند روس ،از تاثیر حماسه ایران و شاهنامه در ادبیات عامه روس می گوید.خون ایرج و سیاوش در تمام این مناطق می جوشد.نفرت ایرانی ها از روسیه و انگلستان که که در بازی کثیفشان موسوم به بازی بزرگ ،کشورمان را به تیره روزی رساندند چنانکه اصلاح طلبان اقتصادی چون مورگان شوستر و دکتر میلسپو از نفوذ این دو کشور در ایران گلایه ها کردند و این دو را عامل بدبختی کشورمان دانستند.شاعران ایرانی چون میرزا حسینعلی شیرازی و ادیب پیشاوری ،به ترتیب میکادو نامه و قیصر نامه را سرودند.میکادو نامه ،ستایش از امپراطور ژاپن را سرود که در ۱۹۰۵ تزار روسیه را شکست داد .قیصر نامه ،ستایش از ویلهلم امپراطور المان بود.جهان شاهنامه ،جهان ارمانی پارسی زبانان است.

                                    

ایران با دسیسه ها و کارشکنی های بازیگران بازی بزرگ و گولی و نابخردی قاجار ،پاره پاره شد اما میراث مشترک یا شاهنامه ،پارسستان فرهنگی را ایجاد کرده است که مرز ان از یک سوی تا چین و از سوی دیگر به اروپا کشیده می شود.با سقوط تزار روسیه و امدن بولشویک ها ،خون ایرجی در تاجیکها جوشید.گروه شورشگر باسماچی از اغاز با بلشویک ها جنگید.کمونیست های ضد ناسیونالیسم ،نتوانستند شاهنامه خوانی یا رویای اهالی پارسستان فرهنگی را از بین ببرند.سوگ سیاوشان هنوز هم در تاجیکستان ،زبانه می کشد.همیشه ،چشم اثیری را چشمان زنان سمرقند و بخارا و خیوه و مرو می دانستم.در چشمانشان ،حماسه های شاهنامه ، می دیدم.حتا با دیدن فیلمهای هالیوودی و زنان زیبا روی جهان غرب ،هنوز هم نگاه اثیری دخترکان این دیار در یادم مانده است.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 0:12 توسط مهران معمارزاده |


در زندگی ،همه ما در زیر چرخ دنده های تکنولوژی انضباطی ،له می شویم و مانند گوشت چرخ کرده بیرون می اییم.تا کودک و نوجوان هستیم ،مدرسه چنین نقشی را ایفا می کند.یادم است در دبستان ،مردی به نام زرین خط بود که با چوب و زنجیر به کلاسمان می امد و جدول ضرب را از ما می پرسید .اگر نمی دانستی یا من من می کردی ،ترکه او ،کف دستانت را داغ و دردناک می کرد.زرین خط از معلم اقتدار گرای فیلم The wallاز گروه راک پینک فلوید ،به مراتب خشن تر و مهیب تر می نمود.

                    

در دوران راهنمایی،مردی کاراته باز به نام شریف بود که با بی شرافتی هر چه تمام تر ،با ضربات کاراته ،شما را به زمین می انداخت.در دبیرستان ،ناظمی به نام الفرد گاو کش داشتیم که ضربات دست او بسیار هولناک بود.من یکبار از او کتک مفصلی خوردم.ولی یادم می اید وقتی پزشکی قبول شدم،رفتار خوبی با من نمود و حتا گفت برای اقای دکتر ،چای بیاورید.در دهه ۱۹۶۰ ،گروهی در انگلستان ظهور کردند که کاممان را با <دیوار> در ۱۹۷۹ شیرین کردند.

راجر واترز و باب کلوز ،گیتار نوازان بودند ،نیک ماسون ،طبل می نواخت و ریک رایت در سازهای بادی می دمید.پس از مدتی ،سید بارت گیتار نواز هم به این گروه که TEA SETنام داشت ،پیوست.این گروه با نام پینک فلوید اغاز به کار کرد.به تدریج کلوز برای علاقه اش به فوتوگرافی از دوستان جدا شد.سید بارت به شیزوفرنی دچار شد و استفاده اش از مواد مخدر ،کاستی روانی وی را شدت می بخشید.دیوید گیلمور گیتاریست و خواننده به گروه پیوست و فقدان بارت را پر کرد.بی شک راجر واترز برای پینک فلوید ،استوانه ای محوری محسوب می شد.او پسر یک کمونیست و صلح گرا بود که در جنگ جهانی دوم ،کشته شد.حادثه ای که رد پای ان را می توان در کار پر شکوه <دیوار>دید.در دهه ۱۹۸۰ میانه واترز و گیلمور شکر اب شد و گروه از هم پاشید.<دیوار>داستانی است که از قریحه بی نظیر راجر واترز تراوش تموده است و کارگردان بزرگ الن پارکر ان را به صورت فیلم در اورده است.

                   

                                        از چپ به راست:گیلمور-واترز-ماسون-رایت

داستان ضد قهرمانی به نام پینک که توسط جامعه خود له شده است.پدرش را در جنگ از دست داده است،معلمی اقتدار گرا دارد و...او به دنیای خیالی ،عقب نشینی می کند و با ساختن دیواری خود را از بقیه ،جدا می سازد.اجرهای این دیوار ،ناکامی های زندگی اوست.اولین اجر از کشته شدن پدرش در جنگ بود.داستان ادیسه مردی که توسط جامعه اش لگد کوب شده است.جدا از داستان ژرف و فلسفی فیلم ،موسیقی ان بسیار گوش نواز است.شاهکاری بزرگ در تاریخ هستی.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 14:42 توسط مهران معمارزاده |


شهر بارانی سرشار از تاکسی های سیاه و اتوبوسهای قرمز دیگر لندن نامیده نمی شود.چندی پس از میلاد مسیح، این شهر توسط سلت ها با خاک یکسان شد.زمانی یورش وایکینگ ها ،لندن را با خطر مواجه کرد.در دوران قرون وسطا ،رشد سریعی در این شهر رخ داد و اهمیتی فراوان یافت .

اما در ۱۶۶۶ ،اتش در لندن گسترش یافت و بسیاری از ساختمانها نابود شد.اتش سوزی ،فرصتی به معماران شهر به ویژه کریستوفر رن داد تا به طراحی دوباره شهر بپردازند.در یورش های المان نازی در جنگ جهانی دوم ،لندن به نکروپولیسی بدل شد.امروزه گویا مشکل لندن ،خرابی هایش در اثر یورش ها ی دیگران یا زبانه های اتش نیست .در دهه ۱۹۹۰ مامور های ضد تروریسم فرانسه ،نام لندن را لندنستان گذاشتند.این نام موهن ،به ستاد های مرکزی تبعیدیهای مسلمان که در این شهر ،لانه کرده بودند ،اشاره داشت

.

لندن ،کانونی خطرناک شده بود که می تواند،کشورهای دیگر اروپایی را با بیم ،تهدید و خطر مواجه سازد.جاذبه لندن برای ناراضی های مسلمان ،به خاطر تعهد تاریخی این شهر برای تامین پناه گاهی خوب و حقوق و مزایا برای انها  بود.ابو حمزه ،خانه ای ۷۵۰۰۰۰پوندی در اختیار داشت و هر سال ،۵۰۰۰۰ پوند دریافت می کرد.از سوی دیگر ،لندن ،کانونی برای انتشارات عرب ها شده است.روزنامه های القدس العربی و الحیات ،نمونه ای بارز از این جراید است.لندن ،ستاد مرکزی و بین المللی برای گروههای عرب است.پس از یورش های تروریستی  گروههای میلیشیای الجزایری در فرانسه در سال ۱۹۹۵ ،دولت فرانسه ،انگلستان را متهم نمود که تلاشی برای چیدن دست تروریست ها نمی کند.این گروهها در لندن به سر می برند.پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر به امریکا ،مشخص شد که اروپا پناهگاهی امن برای بسیاری از این تروریست ها بوده است.

                   

لندن ،ابو حمزه امام مسجد پارک فینزبوری را دستگیر کرد.در ۷ ژولای ۲۰۰۵، من در بیمارستان گلدیس شاهین شهر کشیک می دادم ،نا گهان یکی از دوستان انگلو فوب که اکنون خود در انگلستان به سر می برد به سلفونم زنگ زد و خبر انفجار ۴ بمب در مترو ی لندن و اتوبوسی را با خوشحالی به من رساند.باور کنید در ان لحظه من با خوشحالی کمتر از او به دو نکته فکر می کردم.یکی این که ای کاش هیچکاک زنده بود و فیلمی تکان دهنده از این حادثه می ساخت و دو دیگر ،این حادثه، حق دولت انگلستان بوده است .انگلیس ،سزاوار تر از اینهاست.همگام با خشم مسلمان ها ی دنیا ،گروههای مسلمان در لندن ،در راه پیمایی علیه  کاریکاتورهای روزنامه ایلاند پوستن دانمارک درباره پیامبر اسلام ،فریاد می زدند:

Behead those who insult Islam

ملانی فیلیپ از زنهای روزنامه نویس انگلیسی ،کتابی به نام لندنستان نوشته است.ملانی مدعی است که مولتی کالچرالیسم انگلستان به از بین رفتن هویت و ارزشهای سنتی بریتانیا منجر شده است.او از سخن افسر ارشد پلیس در تلویزیون ،شوکه شده است وقتی که می گوید:

the words Islam and terrorism did not go together.

ملانی یاد اور می شود که بریتانیا مانند دیگر کشورهای اروپایی معتقداست که مفهوم ملیت یا Nationچیز بدی است و عامل جنگ محسوب می شود واین امضا ،عرصه را به نهادهای سوپرا ناسیونال واگذار کرده است.ملانی مدعی است که چپ ها و رادیکال های اسلامی از اختلافات بین خود ،چشم پوشیده اند و برای هدف مشترک که تخریب جامعه غربی هست ،تلاش می کنند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 23:56 توسط مهران معمارزاده |


چندی پیش ،خانمی به مطبم امد .او بیمار نبود بلکه خواهشی داشت.از من خواست تا اساس نامه گروهی که ایجاد کرده بود را بخوانم و در صورت نیاز با انان همکاری کنم.گروهی فمینیستی.نمی دانم که نام گروه در چنبره بوروکراسی و ایدئولوژی دولت به چه تبدیل خواهد شد.ولی می دانم این زن هم خواستار تغییر نگاه جامعه مرد سالار به زنان ایرانی بود ،گرچه از فمینیسم ،چیزی نمی دانست.از سوی دیگر ،نوشته ای از کورش در وبلا  گش درباره موقعیت زنان در ایران باستان ،نظرم را به خود جلب کرد.

                                                     مری ولفستون کرافت

در سده ۱۷ میلادی ،خوانا اینس ،زنی چکامه سرا از مکزیک ،زندگی راهبگی را بر گزید و بدون زحمت شوهر داری و فرزندان ،فرصتی برای مطالعه یافت و شاهکار های شعر امریکای لاتین را ارائه داد.اما انکیزیسیون ،او را خاموش کرد.در عصر روشنگری ،ژان ژاک روسو به تمام بی عدالتی های اجتماعی ،خرده گرفت ولی به حقوق زنان اهمیتی نداد.وظیفه زنان ،ایجاد ارامش برای مردان بود.مری ولفستون کرافت زنی انگلیسی بود که بیانیه ۳۰۰ صفحه ای را زیر عنوان استیفای حقوق زنان ،نگاشت.دوست مری ،تام پین هم با کتاب حقوق انسان ،امریکایی ها را برای به دست اوردن حقوقشان بر انگیخت.کتاب مری ،سنگ بنای فمینیسم بود.

                                                

                                                     الکساندرا کولونتای

در سده ۱۸به پاریس رفت و شاهد کشتار انقلاب فرانسه شد.مری هنگام زایمان دخترش -مری-در گذشت.دختر ،مری شلی شد که کتاب رمانتیک "فرانکشتاین " را افرید.بنابراین مری ولفستون کرافت ،مادر بزرگ فرانکشتاین شد.!!زنان ناراضی فرانسوی در انقلاب فرانسه با یونیفرمی از شلوار راه راه قرمز و کلاه قرمز ،خواستار حق رای و شرکت در قدرت برای زنان شدند.اینها زنان ژاکوبن بودند.

                                          

                                                کلارا زتکین و رزا لوکزامبورگ

زنی ژیروندن به نام المپ دو گوژ نیز خواستار حقوق برابر زن و مرد شد.المپ چون با اعدام شاه مخالفت کرد ،سرش زیر گیوتین رفت.ذهن زنان اروپایی ،خواستار بر اندازی استبداد خانگی مردان بود.در امریکا ،جنبش علیه برده داری بود که زنان سیاه و سپید پوست را بر ضد ستمدیدگی گرد اورد.انگلس ،سرچشمه فرودستی زنان را به پیدایش مالکیت خصوصی در زمان های قدیم ،باز گرداند.نظرات انگلس ،از سوی حزب سوسیال دموکراسی المان پذیرفته شد.کلارا زتکین زنی بیوه و معلم ،رهبری جنبش زنان حزب را بر عهده گرفت.در دوره انقلاب ۱۹۱۷روسیه،الکساندرا کولونتای در حزب بولشویک لنین بود.لنین ،این زن را به سمت کمیسار یا وزیر رفاه اجتماعی در دولتش بر گزید.الکساندرا ،ازادی جنسی ، عاطفی و اقتصادی را در قلب انقلاب سوسیالیستی قرار داد.استالین ،عشق ازاد را اختراع بورژوایی باطلی می دانست.قوانین ضد سقط جنین و ضد طلاق تصویب شد.

                                              

                                                       سیمون دو بووار

وظیفه زنان در حکومت های فاشیستی المان و ایتالیا ،پرورش سربازان بود.در دهه ۱۹۵۰ ،زنان از طریق تبلیغات ،فیلم و...شستشوی مغزی می شدند تا در خانه بمانند و همسران خوشبختی بشوند.سیمون دوبووار با کتاب جنس دوم یگانه صدای فمینیست در سالهای ۱۹۵۰ بود.در ۱۹۵۵ رزا پارکس زنی شجاع در الاباما ،بر صندلی منحصر به سفید پوستان نشست.او زنی سیاه پوست بود.در ۱۹۶۸ ،گروه های ازادی زنان به مسابقه دختر زیبای امریکا اعتراض کردند.انها بر سر یک گوسفند تاج میس امریکا را گذاشتند و در سطل زباله ازادی ،اشیا نمادین ستمدیدگی زنان را ریختند.شکم بند ،کرست و گن ،مژه مصنوعی و...گروهی دیگر از فمینیست ها ،همجنس خواه بودند.کتاب چاه تنهایی رمان نویس زن ،رادکلیف هال ،مانیفست این گروه بودند.

                                                

                                            شیرین نشاط هنرمند فمینیست ایرانی

به طور کلی ،فمینیست ها سه دسته هستند.۱-فمینیست های رادیکال :مشکل اصلی را در مرد سالاری می بینند .انها به ایجاد فضایی برای زنان و ساختن فرهنگی برای انان می اندیشند.۲-فمینیست های سوسیالیست مشکل را امیزه ای از مرد سالاری و بهره برداری طبقاتی می دانند ،بنابر این انها با جنبشهای ضد سرمایه داری و حتا مردان ترقی خواه پیوند ایجاد می کنند.۳-فمینیست های لیبرال که می گویند نظام نیاز به اصلاح و قوانین بیشتر برای حقوق برابر دارد.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:9 توسط مهران معمارزاده |


Everything else can wait, but the search of God cannot wait; and love one another."

در سده ۱۸ میلادی، کمپانی  انگلیسی هند شرقی ،موقعیت تجاریش را در زمان فرمانروایان تیموری  هند توسعه  داد.بریتانیا در نبرد پلاسی ،کنترل کامل ناحیه بنگال را به دست گرفت و حکومت خود را در هند اغاز کرد.بخش زیادی از سرمایه لازم برای وقوع انقلاب صنعتی در انگلستان از هند تامین شد.در ۱۹۶۵ ،یک گیتاریست برجسته گروه لیور پولی بیتلز ،در گشتی به امریکا ،توسط دوستی  با موسیقی هندوستان اشنا شد.

                                   

اشنایی جرج هریسون با سیتار و راوی شانکار ،وی را هوایی کرد.جرج در زمان فیلمبرداری فیلم "کمک"در باهاماس ،کتابی درباره تناسخ از یک هندو شیدا دریافت کرد.شیفتگی او به هند صد چندان شد و اغوشش را برای هندوییسم گشود.او زایر هندوستان شد و به همراه همسرش به این کشور اسرار امیز رهسپار گشت.در انجا ،با ساز ملی هندوستان -سیتار -اشنایی کامل پیدا کرد و با گورو ها در مکانهای مقدس ،همسخن شد.جرج با تکنیک های مراقبه و تعالی ،اشنا گشت.

راوی شانکار سیتار نواز نامی هند،دوست صمیمی او بود.راوی ،در اغاز در رقص کلاسیک هند ،اموزش می دید ولی سپس به سیتار و اهنگ سازی روی اورد.او حتا پیش از دوستی با جرج ،در کشورهای دیگر شناخته شده بود ،در روسیه ،اسکاتلند و به طور کلی در غرب.اما اشنایی او با جرج هریسون ،به شهرتش بیشتر افزود.در دهه ۱۹۷۰ ،به دعوت هریسون ،گشت و گذاری موسیقایی را به امریکا ،اغاز کرد.این سفر ،شانکار را شوکه کرد وقتی دید که فرهنگ بزرگ هندی به گونه ای سطحی در این کشور ،بهره برداری می شود.

                                             

جرج هریسون ،با ارامشی باور نکردنی به دیدار خدا رفت.جسدش ،سوزانده شد و خاکسترش بر رود مقدس گنگ پاشیده شد.هریسون دوست صمیمی اریک کلاپتون نیز بود.اریک ،گیتار نواز نامی انگلستان که روشهای موسیقی بلوز را در توسعه موزیک راک به کار برد.براستی خدای گیتار.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 13:26 توسط مهران معمارزاده |


پیش از گفتگو از تروفو،دوست دارم که از سینما شیدایی خود بگویم.سالن سینما ،تاریکخانه ای که با نور ،گرد و غبار  ،بوی خوش کالباس ،پرده نقره ای و چشمانی رو به جلو ،فضایی ارامش دهنده از گونه اتاق ذن دارد.ژیل دولوز ،سینما را نشان دهنده اشوب می شناسد.اما این اشوب را دوست دارم ،تنها اشوبی است که ارامم می کند.

                                            

                                                                  گودار

دستگاه پخش سی دی و دی وی دی،حتا به من وفادار تر است.فیلمهای دلخواهم را می یابم و در تنهایی،اشوب ارامش دهنده ای را تجربه می کنم.فیلم ،برایم پلی میان مدرنیسم و پست مدرنیسم است.از فرانسوا تروفو ،فیلم زیادی ندیده ام.احمد الستی ،دو فیلم از او در سوره ،نمایش داد.پول تو جیبی و ادل اچ.هر دو تاثیر عجیبی در من گذاشت.او از موج نو فرانسه بود.سینما شیدایی او و همکارانش ،از همه چیز برایم مهمتر بود.

                                                  

                                                                 تروفو

ایجاد سینماتک یا کانون فیلم در فرانسه ،با شکوه ترین لحظه بود.هانری لانگلوای کبیر و ژرژ فرانجو پایه گذاران این کانون،اهمیتی فراوان دارند.برنامه بندی کردن نمایش فیلم ،غنای خارق العاده و گوناگونی تاریخی هنر سینما را نشان داد.مجله کایه دو سینمای اندره بازن و منتقدانی چون تروفو و حتا نشریه رقیب کایه ،پوزیتیف ،همه و همه،با ارزش بود.سینما شیدایی فرانسوی ،خمیره ای است که کامم را شیرین می کند.بی تردید تروفو در این شیرین کامی ،نقشی اساسی دارد.از ژرژ فرانجو ،فیلم چشمها بدون صورت را دیدم.فیلمی به غایت خیره کننده با مایه ای سوررئالیستی و جهانی عبوس و تیره.ویژگی دوم موج نو و شخص تروفو ،دریافتن تناقض شگفتی اور هالیوود بود.انها نقد تحقیر امیز حاکم در اروپا را از هالیوود ،بر نتافتند و امضای کارگردان خلاق را در فیلمهای به ظاهر تجاری امریکا تشخیص دادند.هووارد هاکس ،هیچکاک وجان فورد را کارگردانان بزرگ امریکایی می دانند.در فهم این نکته ،موج نوییها بویژه گودار و تروفو و بازن نقش اصلی را ایفا می کنند.گفتگوی تروفو با هیچکاک ،کشف جان فورد از سوی بازن وتقلید گودار از اثاردرجه دوم امریکایی برای نقبی از مدرنیسم به ساحت پست مدرن ،گواه این مدعاست.من خود شیفته سینمای امریکایی و هالیوودی هستم.

                                       

                           نیکلاس ری از کارگردانان مورد علاقه تروفو

شیوه روایی ان را می پسندم.حتا فیلم هایی که کارگردانان بزرگ اروپایی در امریکا ساخته اند بیشتر از کارشان در اروپا دوست دارم.هیچکاک امریکایی را بر هیچکاک انگلیسی ،برتری می دهم.تروفو ،در شیفتگی به سینمای امریکا با من ،همداستان است.در اخر ارزو می کنم که پول تو جیبی را یکبار دیگر ببینم اما اینبار در دستگاه پخش دی وی دی.به امید ان روز.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 22:32 توسط مهران معمارزاده |


My soul travels on the smell of perfume like the souls of other men on music. 
 
بامداد ،نوشته ای از امیر حسین در وبلاگش خواندم.در ویرانشهر تهران ،بوی یاس او را به گذشته  رساند و جریان سیال ذهن ،وی را به خاطرات پیشین رهنمون ساخت.بوی عطر ،روح شارل بودلر ،چامه سرای فرانسوی را به گشت و گذاری اودیسه وار دعوت می کرد.

                                

هیوم می گفت دین برای ترس از مردگان ایجاد شده و حکومت برای ترس از زندگان.اما نسل من ،گویا ترسی از مردگان ندارد.هر بار بوی سیگار با بخار برامده از سماور در هم می امیزد ،گویا روبروی پدر بزرگ در گذشته ام -سید عبدالحسین-نشسته ام و استکان چای را از دستان لرزان و فرتوتش می ستانم.لباس ابی وی با یقه کیپ شده اش،زیر سیگاری سرشار از خاکستر و ته سیگارهای خمیده اشنو یا هما.بر جعبه هما ۵۰ تایی ،با خط شکسته ای که حکایت از لرزش دستانش می کرد ،بیتی از حافظ نوشته است.حتا پیش از خواب ابدیش ،این عادت مالوف را فراموش نکرد.وقتی از شاهین شهر به اصفهان باز می گردم ،مرغزاری با بوی سبزه رخ می نماید که با رطوبت در هم امیخته و نسیمی ملایم ان را به بینی ام می رساند.ناگهان ،صدای سلن دیون که از پخش در فضای اتومبیل پراکنده است به گوشم نمی رسد.در حیاط خانه عمویم نشسته ام و پدر بزرگ در گذشته ام-حاجی ابراهیم-مشغول هرس کردن باغچه است .شلجمی های بنفش بادنجان با کلاهک سبز شان در کنار دست مردانه و زمخت حاجی.دستی که حکایت از بنایی در افتاب سوزنده کویر دارد.این  اودیسه روحی ،تجربه ای چون گشت روح بودلر ،در همه ما هست.شارل بودلر ،میوه ازدواج زنی جوان و مردی پیر بود.به پدر توانگرش ،دلبستگی داشت ولی درگذشت پدر ،مادر را به ازدواج با سپاهیمردی کشاند.او از مادرش متنفر شد.اغوشی که بودلر را به بوی گیسوی زن ،فریبندگی سینه معشوق و تاکید بر شور افرینی زیورها و عطر ها ،علاقه مند کرد ،اکنون رهایش ساخت.-به عکسی که در وبلاگ شاهرخ هست نگاه کنید.شارل در جوانی ،سبکسر و خود نما بود،اشرافیتی کولی وار داشت و دختر جوان دورگه ای که پیش از این روسپی بود ،معشوقه اش نمود.

                              

شعرهای شیطانی تری می گفت.در بیست و هفت سالگی ،به پریشان روزگاری دیگر،ادگار الن پو ،گرایش یافت.او ،پو را شبیه خود یافت.شر در خمیره ادمی نهفته است.کتابی منتشر کرد که مشمول هرزه نگاری شد ،شش شعر باید حذف می شد.گویا مضمونهایی همجنس گرایانه در زنان داشت.بیماری مقاربتی هم او را درگیر کرد.به مواد مخدر پناه بردو بارها به خودکشی فکر کرد.به راستی پیشگام سمبولیستها شد.بودلر می گفت:دوزخ یا بهشت ،چه تفاوتی دارد ،بیایید در اعماق غوطه ور شویم .در ژرفاژرف ناشناخته نو را خواهیم یافت.

بو از راه سلولهای میترال در پیاز بویایی به مغز می رود ،حس بویایی به راحتی در حافظه طولانی مدت ذخیره می شود و با سیستم احساسی در تماس است.بو با احساس ،رابطه ای قوی دارد.از نظر اناتومیک با سیستم لیمبیک و هیپو کامپ، نزدیکی دارد.بیچاره انها که بویی را درک نمی کنند.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 15:34 توسط مهران معمارزاده |


به دوستان یاد اوری کردم که من به ضرورت تاریخی و روانشناختی جنگ ،باور دارم.اما ادمی جنگ طلب نیستم.در دوران کودکی که به زواره-ولایت نیاکانی-می رفتم.هم بازیهایم ،مگس ها را می گرفتند و با شیشه ،سر انها را می بریدند.گاهی هم ،مورچه های درشت کویری را می کشتند و البته در این جنایت ،من هم سهیم بودم.در خانه عمه ام ،گربه فراوان بود و در انجا اموختم که گربه را در بر گیرم ،نوازش کنم وبا او بازی کنم.در جاده شاهین شهر به اصفهان ،گاهی لاشه سگی که در زیر تایر ماشینها له شده  است تا مدتها ،متاثرم می سازد.در کوچه ها ،لاشه های گربه ،کم نیست.به راستی ایا جانورا ن از حقوقی اخلاقی یا طبیعی برخوردارند.البته شاید طرح این سوا ل در کشورمان کمی زود باشد.چون کسانی هستند که این حقوق را در انسان هم انکار می کنند.حقوق اخلاقی یا قانونی به طور معمول ،به نظریه بنیادین قرار دادها باز می گردد ولی جانورا ن نمی توانند قرار دادی امضا کند و به گفته ویتگنشتاین ،موجوداتی اگاه نیستند ،بی زبان و فاقد تفکر.بنابر این گفتار حقوقی ،چندان کمکی به حیوانات نمی کند

.بیشتر فیلسوفان نظر خوبی درباره جانوران ندارند.حتا کانت هم که فکر می کرد بدرفتاری با جانوران نادرست است به خاطر خود انها نبود بلکه او باور داشت که این بدرفتاری ،انسان را به خشونت عادت می دهد و در روابط انسانی ،مشکلاتی می افریند.فایده گرایانی چون بنتام ،انقلابی در نگرش به جانوران ایجاد کرد.او می گفت حیوانات ،درد می کشند بنابر این شایسته نوعی ملاحظه اخلاقی هستند .اما بسیاری از فایده گرایان ،سعادت انسانی را بر خشنودی حیوانی مقدم می دانند.دانشمندان باید ،فایده گرایان را متقاعد کنند که منافع پژوهششان بیشتر از دردی است که برای حیوانات مورد پژوهش ،به بار می اورد.ارسطو از اولین کسانی بود که ازمایش هایی بر جانوران زنده انجام داد.گالن ،پزشک رومی ،پدر ویوی سکشن یا استفاده از جانور زنده برای پژوهش بود.او خوکها و بز های بیچاره را برای این منظور مثله می کرد.گاو های ادوارد جنر و سگ های پاولف هم به نوعی مشمول ویوی سکشن می شوند.ازمایش مواد زیبایی بر خرگوش ها ،در هلند ،بلژیک و بریتانیا قدغن شد .به نظر می رسد که فرانسه که بزرگترین تولید کننده مواد زیبایی در دنیاست از رای اتحادیه اروپا درباره منع استفاده از خرگوشها ،ناخرسند باشد.پیتر سینگر که کتاب هگل و مارکس او را بسیار دوست دارم از طرفداران حقوق شمپانزه ها می باشد.این جالب است که فیلسوف ها به سوی ملاحظه اخلاقی نسبت به جانوران کشیده شده اند.ژان ژاک روسو وجان اسوالد از کسانی بودند که رحم و شفقت نسبت به جانوران را در فلسفه و نوشته هایشان وارد کردند.اسوالد ،پاسیفیست نبود و در جنگی در دوران انقلاب فرانسه در گذشت.ارتور شوپنهاور فیلسوف بدبین با ویوی سکشن مخالف بود.دکتر منگل ،ویوی سکشن را در مورد انسان ها انجام می داد!!

بر سرخی لبان دلداده ام

خراش گوش خرگوشی

نمایان شد

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 0:13 توسط مهران معمارزاده |


گرایش جنسی بزرگان همیشه برای من سرگرم کننده بوده است.برای یافتن این مهم ،در لابیرنتهای فضای سایبری می چرخیدم و به سایت های مختلف سر زدم.یکی از انها gay heroبود.در انجا خواندم که ریچارد شیردل ،چایکوفسکی ،ابراهام لینکلن ،فلورانس نایتینگل و...همجنس گرا بودند.در سده ۷قبل از میلاد،شاعره ای در جزیره لزبو در دریای اژه می زیست که زادگاه او زیارت گاه لزبین های دنیاست.او در خانواده ای اریستوکرات دیده به جهان گشود و از همه اسباب توانگری و شاد زیستی برخوردار بود.او از شادیش در زمانی که در لیدیا ثروتمند ترین کشور منطقه سپری کرده است ،اشاراتی دارد.وی از شادی خود و دوستانش در این کشور قدرتمند می گوید.شورش پیتاکوس به کودتایی خونبار در جزیره لزبو منجر شد.و خانواده های اریستوکرات ،موقعیتی متزلزل و اشفته یافتند.سافو چکامه سرای برجسته ،تبعید شد و به سیراکیوز در جزیره سیسیل رهسپار گشت.مردم سیراکیوز در پاسداشت او مجسمه ای به شکل وی ساختند و در شهرشان بر پا کردند.وقتی پیتاکوس ،از قدرت برکنار شد.سافو به لزبو بازگشت.شماری از چکامه های او به عشق زنان ،اشاراتی دارد بنابر این او را واجد گرایش های همجنس خواهانه  می دانند.

                      

حتا واژه لزبین یا همجنس خواه زن به جزیره لزبو که شهر زادگاه سافو در ان است، باز می گردد.سافو ،چکامه هایش را می سرود و به اهنگ سازی برای اشعارش می پرداخت.اشعار وی برای ساز لیر یا نوعی چنگ ،سروده می شد.بیشتر چامه ها ی او مونودی بود و برای خوانندگی یک نفر و نه گروه کر ،سرایش می گشت.اشعارش ،ترانه های عشق و دوستی بود البته به سوی زنان.شماری از زنان برای یادگیری هنر به نزد او می امدند.افلاطون ،جایگاه سافو را از مرتبه یک شاعره به الهگان موزس رساند.

I have not had one word from her 

Frankly I wish I were dead
When she left, she wept

a great deal; she said to me, "This parting must be
endured, Sappho. I go unwillingly."

I said, "Go, and be happy
but remember (you know
well) whom you leave shackled by love

"If you forget me, think
of our gifts to Aphrodite
and all the loveliness that we shared

"all the violet tiaras,
braided rosebuds, dill and
crocus twined around your young neck

"myrrh poured on your head
and on soft mats girls with
all that they most wished for beside them

"while no voices chanted
choruses without ours,
no woodlot bloomed in spring without song..."

--Translated by Mary Barnard

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 14:46 توسط مهران معمارزاده |


به قول امانوئل لویناس ،فیلسوف فرانسوی ،دیگری مانع زندانی شدن سوژه در درون ذهنیت خویش می شود.من در گفت و شنود با تو از حاکمیت ذهنی ام می کاهم و به دیگری و برای دیگری پاسخ می دهم.با افکاری مغشوش که کولاژی از دکتر بزی در انیمیشن پسر شجاع ،کارتون دکتر ارنست ،سریال قرن جراحان بود  وجبر خانواده و اجتماع که به پزشکی نظر داشتند ،ناخوداگاه با رتبه سیصد و خورده ای در منطقه یک از سد سدید کنکور گذشتم و خود را در دانشکده پزشکی اصفهان یافتم.اگر دیگران نبودند ،ظرفیت تحمل کشیک های بیمارستانی را نداشتم.

       

یادم است یک شب ،سردردی جانکاه داشتم که به طور قطع ،از راندهای سخت ،تحقیر کننده و ترسناک اورژانس قلب بیمارستان خورشید بود.چند رزیدنت عقده ای ،هجوم بیماران بد حال و پرسش های استاد نا استاد و از همه مهمتر کار حمالی در بخش،همه وهمه ،میگرن مرا شدت بخشیدند.در حال خواب و بیداری در زیر سردردی فشار دهنده ،تصمیم گرفتم که انصراف دهم و از این رشته بیرون بیایم.اما روز بعد به عشق دیگران-دیگرانی که در این درد و سختی با من سهیم بودند-به بیمارستان رفتم، چنانکه اکنون دانش اموخته این علمم و مدتهاست که در مطب ،با بیماران همدمم.اگر دیگران نبودند ،براستی پزشک نبودم.گاهی ادمی کارهایی انجام می دهد که در موقعیت بعدی ،با نظر به ان ،حسی از تعجب و وحشت سراپای وجودش را پر می کند

       

.ما هم در دانشگاه ،مجله می نوشتیم ،در باره مسائل کشورمان نظر می دادیم.من مدیر مسئول و سردبیر بودم.گرچه اگر دوست دیگری نبود -کامیار-اینکار میسر نمی شد.کامیار و دیگران ،مرا از حصار ذهنیتم به در اوردند ودر مقام عمل نشاندند.تمام دوستان دیگرم ،هر کدام به نوعی از انجماد فکری ،نجاتم دادند و براستی من مدیون انها هستم.اگر برادرم برای من تعیین رشته نمی کرد ،شاید بجای خواندن کتاب در کتابخانه پزشکی ،در توپخانه ،خدمت مقدس !!سربازی را می گذراندم.و اگر همو نبود ،خود به تنهایی قدرت یافتن مطبی را نداشتم.برای طرح و سربازی ،به عنوان پیام اور بهداشت به استان یزد رفتم .شهر فسرده و دلتنگی اور یزد،شهر زندان سکندر.واز انجا پس از طی مسافتی دراز به شهر بافق و از انجا به روستایی در جوار معدن سرب وروی.بی شک اگر دیگران نبودند ،مرا یارای ماندن در روستایی به هیات اخر الزمان نبود.همکاران یزدی و کارگران .اگر هم صحبتی با دیگران نبود ،اگر ورق بازی و طبیعت پیمایی با روستایی ها ،کارگران و...نبود ،اگر تماشای فیلم در جمع دیگران صمیمی نبود ،نمی توانستم تحمل کنم.قبل از ان ،در دوران اموزشی سربازی در کرمانشاه ،اگردیگران نبودند ،شاید کشته شده بودم.حتا در هنگام تیر اندازی ،دوست دیگرم که کلاهی را در کنارم گرفته بود تا پوکه های مرا گرد اورد ،مواظب بود تا بی مبالاتی من کار دست خود و دیگری ندهد.در دوران دو روزی که مرخصی دادند با دوست دیگری به خانه دوست دیگرش در پاوه رفتیم.او هم جزا نام داشت ،کرد بود و اهل سنت.مادر او بر پیشانی ما که از کوتاهی مو و گرد و غبار سفر ،زشت به نظر می رسید ،بوسه زد و لباسهایمان را در تشت شست.جزا تیغ ژیلت و خمیر شیو و ادکلن در اختیارمان نهاد و برای سر گرمیمان ،فیلم سینمایی و کشتی کچ تهیه نمود.ما را به روستای نجار برد و با صوفیان انجا اشنا ساخت.پیر صوفیان  ،گیاهان خوشبوی صحرایی و مهر هدیه داد.حتا باور کنید اگر شما نبودید من وبلاگ نداشتم و نمی دانستم چه بنویسم.پس سپاسگذارم.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 3:2 توسط مهران معمارزاده |


نامه احمدی نژاد به بوش

نامه اقای احمدی نژاد به اقای بوش را خواندم.نمی دانم چرا نا گهان یاد فیلم مصطفا عقاد افتادم.انجا که نامه پیامبر اسلام به خسرو پرویز کسرای ایران ،داده شد.در ان زمان ،حکومتی اسلامی به ابر قدرت جهان ،نامه ای نوشت.احمدی نژاد هم با اشاره به اصل مشترک بودن توحید برای کلیه ادیان ،می کوشد تا رییس جمهور شیطان بزرگ را ،پیامبر وار به نهج صحیح رهنمون سازد.

                 

او از اموزه های عیسا مسیح و موسا کلیم می گوید .ودر جایی ان را به اوج می رساند انجا که دو پیامبر اولوالعزم و چهار پیامبر غیر صاحب کتاب ،به ناخرسندی از وضع موجود ،قضاوت خواهند کرد.در اخر نامه ،احمدی نژاد ،بدبینی عمیقش به لیبرالیسم و دموکراسی غربی را نشان می دهد.در جایی ،دکتر محمود احمدی نژاد ،از فقر در بعضی ایالات امریکا ،سخن می گوید و جرج دبلیو بوش را به چاره جویی درباره این معضلات فرا می خواند.راه ان است که بودجه های سرسام اور نظامی دولت او ،بویژه در عراق اشغالی ،صرف این مشکلات گردد.احمدی نژاد ،همدلی خود را با کشورهایی در امریکای لاتین و افریقا نشان می دهد و اسراییل را تراژدی می نامد .من بنده حقیر ،مهران معمارزاده هم نظراتی بر نامه رییس جمهور دارم .یکی از ویژگی های توحید ،شریک قائل نشدن برای خداست.ما می توانیم در بعضی صفات با خداوند ،شریک شویم.به عنوان مثال ،خداوند علیم و داناست.ما بندگان خدا هم می توانیم عالم و دانا شویم.ولی در بعضی صفات با خداوند ،نمی توان شریک شد.از این صفات می توان به کبریا و جبروت او اشاره کرد.ما نباید و نمی توانیم ،خود را چون خداوند ،بزرگ بشماریم.بزرگی خاص اوست و به ساحت بندگان راه ندارد.حتا پیامبران هم بنده او بودند .توجه کنید چون احمدی نژاد ،درون دینی صحبت می کند ،من هم به این شیوه ،استدلال می نمایم.یکی از صفات خداوند البته به عقیده مکتب اشاعره،مسئول نبودن او برای کارهایش است.الله یفعل عما یسئل.خداوند هر کاری می تواند بکند اما نباید جوابگوی کسی باشد.بندگان خدا نمی توانند هر کاری بکنند و جوابگو نباشند.قرار بود مسئولان نظام خدمتگذار مردم باشند.قرار بود انها ،تشنگان خدمت باشند نه شیفتگان قدرت.انچه در این بیست و اندی سال در کشورمان گذشت چون بازی چینی بود که با مهره  های کمی ،شکل های زیادی ،ساخته می شد.چند سیاستمدار که همیشه جایشان عوض می شد و همیشه در قدرت حضور داشتند.هر کاری کردن و جوابگوی مردم نبودن ،توحیدی نیست.مورد دوم این است که ،نوشتن نامه ای با گفتمان دینی در عرف دیپلماتیک و در مسائل بین المللی ،کاری عبث شمرده می  شود .چنانکه وزیر خارجه امریکا ،رایس ،این نامه را از نظر حل مسائل جهانی و سیاسی ،بی اثر شمرد.ساحت سیاست و دین در حوزه بین المللی جدا از هم در نظر گرفته می شوند.ماکیاولی ،با نگاهی رئال و واقع گرایانه ،ساحت سیاست را تشریح کرد و اساس علم سیاست بین الملل را بنا نهاد. فلسفه نو محافظه کاری امریکا ،بر اموزه های لئو اشتراوس المانی ،شکل گرفته است.از اتفاق ،اشتراوس ،هم به لیبرالیسم بدبین بود.او محافظه کاری بود که با دیدن تجربه لیبرالیسم وایمار که به فاشیسم هیتلری منجر شد ،به خوانشی سری از اثار افلاطون و...پرداخت.طرفداران او ،برای غلبه بر تفرقه و بی اخلاقی ناشی از لیبرالیسم ،به تقویت پاتریوتیسم ،کلیسا و اعتقاد به جنگ ابدی مشغول شدند.بسیاری از انها ،یهودیان لاییک وحتا اتئیست هستند ولی مطابق با فلسفه عملی بالا ،پیش می روند.البته رییس جمهور جرج بوش ،انسانی معتقد و متدیست است ،انسانی که در اموزه های انجیل ،غور می کند.ولی اینها در اصل سیاستمدارند و هرگز بر خلاف bill of rightsعمل نمی کنند.ما هرگز ندیده ایم که بوش مسیحی ،استودیوی ۵۷ در نیویورک را با بولدوزر خراب کند یا ...من همیشه فکر می کنم که اصالت دادن به حقوق طبیعی افراد ،حق مالکیت شخص بر خودش که جان لاک انرا بخشی از دارایی خدا می دانست به توحید نزدیکتر است تا فعل سیاسی کردن و جواب ندادن.اقای احمدی نژاد از فقر در ایالات امریکا گفت.

               

من به ایشان می گویم وظیفه یک سیاستمدار نگاه میکروسکوپی به مسائل کشور خودش است نه نظری تلسکوپی درباره کشورهای دوردست.به بندر عباس نظر کنید نه به زاغه های هارلم.شما رییس جمهور ایران هستید و باید جوابگوی ایرانی ها باشید.جنگ امریکا هم امتداد فلسفه نو محافظه کاری است و تداوم امنیت و منافع ان کشور.-منافع در کلیتش نه انچه چپها به نفت تقلیل می دهند.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 0:18 توسط مهران معمارزاده |


معلم تاریخ،صورتی لاغر ورنجور با گونه های برجسته و ریشی چون سهراب سپهری داشت.عادت عجیب وشاگرد ازاری داشت.تعداد زیادی از دانش اموزان را صدا می زد و در حالی که در جلوی تخته سبز که از گچ ،سفید به نظر می رسید ردیف می شدند ،از انها سوال می پرسید.اگر به سوالش ،جواب نمی دادی و من من می کردی،کتک مفصلی می خوردی.گاهی نوار قلبی را از جیب پیراهنش در می اورد و در اکرانی عمومی ،درس نخواندن بچه ها را عامل ضایعه قلبیش می شناخت.روزی،راهیابی مغولها به ایران را از من پرسید.جواب من خیره کننده بود ،ان چنان که خطی از کتاب را وا نگذاشتم.واو با لحنی صمیمانه رو به شاگردهایی که مسبب خوردن دوا برای قلب بیمارش بودند کرد و به من گفت اگر به جایی رسیدی دست این احمق ها را بگیر.پزشک شدم و شنیدم یکی از احمق ها ،بنگاه ماشین دارد و دو دیگر بعد از دیپلم ،بی تاب کنکور جمهوری اسلامی نشدند و به ینگه دنیا رهسپار شدند وشنیدم که مهندس پزشکی شدند.

         

گمان می کنم که احمق های دیگر هم وضع روبراهی داشته باشند.شاید توصیه معلم تاریخمان باید بر عکس می بود.وقتی شیرین عبادی را بر صفحه تلویزیون می بینم گاه یاد توصیه معلمم می افتم.انگار نظام جهانی هم به خطا ،رای بر برکشیدن انسانی داده است که هیچ هنری نداشته است.شیرین عبادی ،میلیونها دلار گرفت و برنده جایزه صلح نوبل شد در حالیکه شایسته این مقام و سرمایه نبود.در این منطقه ما -خاور میانه -موتیف شایعی است.بی هنران ،بر صدر می نشینند و قدر می بینند.در دوران پزشکی ،بی سواد هایی که از بیمار در بیمارستان، فراری بودند و حتا نوشتن یک خط orderبرایشان ،مصیبتی عظما بود ،مدیران شبکه های بهداشتی شدند و ابوالمشاغل گردیدند.

      

در کار هم چنین است.اگر مریض بیشتری را به حضرت عزرائیل بسپاری ،موفق تری.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:20 توسط مهران معمارزاده |


بعضی ایرانیها چه با اب و تاب از دبی ،سخن می گویند.گاه فکر می کنی ،از پاریس و نیویورک بهتر است.چه بلیط ارزانی هم دارد،گویا همه مقدمات فراهم شده است تا همه به دبی بروند.در زمان جشن نوروز باستانی ،بسیاری به این اندیشه اند که در کنسرتهای خوانندگان پارسی زبان مقیم لوس انجلس ولی دبی شیدا،حاضر شوند و ژست شاد خواری بگیرند.سلطان قلبهای وطنی ،خود را در حد تبلیغاتچی موسسه نیلی در اورده است.مردی که به فکر توسعه سرمایه گذاری در دبی با سرمایه های ایرانی است.اقای صدا ،هم حاضر است ترانه خلیج فارس را برای حضور در دبی، مثله نماید.شاید رنگ کهربایی ویسکی بر خلیج فارس نیلگون برتر ی دارد.اما دبی برای من ،نماد یک شهرک بیمار است.

               

فضایی تهوع اور دارد و حتا از شنیدنش حالم به هم می خورد.اما دبی شاید ایینه عبرتی هم برای اهالی خاور میانه باشد.تا با دیدن ان دریابند که تجارت ازاد و لسه فر بدون توجه به حقوق طبیعی انسانها ،فضایی می افریند که جز تلخکامی ندارد.نمی توان لیبرالیسم اقتصادی را خواست اما دختر بچگان را خرید و فروش کرد.نمی توان به رونق مالی و سرمایه ای در دبی اندیشید و اینچنین برده داری کثیف و غیر انسانی را در حق زنان روا داشت.البته چنین نگرش مهوعی به ذات انسان بویژه زنان در پاکستان هم دیده می شود.خرید و فروش نوبالغان و انتقالشان به فاحشه خانه هایی که خرابات نام دارد.افغانی ها نیز چنین می کنند.در فیلم اسامه از صدیق برمک ،این نگاه غیر بشری به خوبی دیده می شود.رسانه های هندی ،از نقشه های کثیف و شیطانی گروهی از اعراب که تور شکارشان را برای دختران حیدر اباد هندوستان پهن کرده اند ، گزارشها دادند.دختر بچگان بینوا  به قیمت نازلی -۵۰۰۰روپیه یا ۱۰۰ دلار   -در دسترس این شبکه نابکار قرار می گیرند تا برای اطفا شهوت پیر مردان عرب در کنار خلیج به کار روند.مشکل اساسی از انجاست که بعضی از روحانیان عالیرتبه عرب ،لغو برده داری را کاری کافرانه می شناسند و برده داری را جزوی از اسلام می دانند.صدها سال پیش ،قبیله بنی یاس در ابوظبی مقیم شدند و نطفه امیر نشین های خلیج فارس بسته شد.شیخ دوبی در ۱۸۲۰ تحت الحمایه انگلیس ها بود.دبی شهر کوچکی بود که در ان ماهیگیری انجام می شد، گروهی از قبیله بنی یاس به نام ال مکتوم از ابوظبی به شهرک دبی امدند و انجا را بدون مقاومت ،از ان خود کردند.این خاندان در ۱۸۳۳ به این پیروزی دست یافتند.بعد از مرگ شیخ مکتوم ،برادرش راه وی را در امن کردن این شهرک برای اهالیش ادامه داد.

                  

او برای این منظور ،با شیخ ابوظبی ،متحد شد.بعد ها ،جانشین او با انگلستان و سایر شیخ نشین ها ،پیمان نامه ای امضا کردند.سیاست های اقتصادی رهبران دبی از سوی انگلیسی ها به عنوان حرکتی لیبرالیستی و روشنگرانه تلقی می شد.شیخ مکتوم بن هاشر ،مالیات کالایی را لغو کرد و رشد اقتصادی سریعی را باعث شد.این اتفاق در استانه قرن بیستم رخ  داد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:7 توسط مهران معمارزاده |


در خبر ها امد که جک استرا سیاستمدار زشت چهره انگلیسی از کابینه نخست وزیر اخراج شد.پیروزی حزب محافظه کار در انتخابات شورا،حزب کارگر را به این تصمیم کشاند که کابینه فعلی باید ترمیم گردد ،شاید شکست را در انتخابات بعدی از این حزب برهاند.

                          

در سده ۱۴ میلادی ،دهقانان فقیر از دو ناحیه کنت و اسکس در مخالفت با مالیات سنگینی که باید بپردازند و وضعیت اسفبارشان،به کانتر بوری و لندن امدند و برج لندن را اشغال کردند.شاه جوان ،ریچارد دوم با رهبر انان ،وات تایلر گفتگو کرد و  کمک به دهقانان بی چاره را پیش کشید.دهقانان به خانه هایشان رفتند و وات تایلر کشته شد و هیچ تغییری در وضعیت دهقانان رخ نداد.یکی از رهبران قیام های دهقانی ،جک استرا بود.نام وزیر خارجه پیشین بریتانیا ،منسوب به نام این سر کرده دهقانی از ناحیه اسکس است.تمام عوامل دست به دست هم داد تا جک ،چپ شود.او در ناحیه اسکس به دنیا امد ،جایی که شورشهای دهقانی از انجا اغاز شد.روح مردی چون جک استرا بر تاریخ این ناحیه سیطره داشت و جک با مادری تنها ،به این سرکرده دهقانان ،انتسابی اسمی داشت.جک در دانشگاه لیدز ،حقوق خواند و سرکرده گروه دانشجویی مورد حمایت کمونیستها ،سوسیالیستها و لیبرالها بود.او موضعی رادیکال درباره عدالت اجتماعی و برابری نژادی داشت اما با مصرف مواد مخدر همدلی نداشت.وی به کار حقوق جزا مشغول شد و مشاور سیاسی هم بود.جک در مناصب مختلفی که داشت از مسلمانان در انگلستان دفاع می کرد .او معتقد بود که زنان ،رل مهمی در اسلام دارند و انها حتا زودتر از همجنسانشان در اروپا به حقوق خودشان رسیدند.جک استرا به نظر می رسید که رفتار خوبی هم با دولتمردان ایران دارد.

                        

عکسهای دوستانه او با وزیر خارجه سابق ،کمال خرازی و رییس هیات مذاکره کننده اتمی ،حسن روحانی در اینترنت ،مشهود بود.به نظر می رسد با اخراج استرا از کابینه ،سیاست همگرایی با امریکا از سوی تونی بلر شدت می یابد.به این نکته روزنامه های ایران هم به خوبی اشاره کردند .

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:49 توسط مهران معمارزاده |


پس از ماجرای کاریکاتور در دانمارک که از نظر مسلمین ،مصداق ساب النبی داشت وبه مجازات مرگ برای مسببین ان منجر می شد ،حادثه دیگری در شهر کلن المان رخ داده است که می توانست ابستن رخداد های خطر ناکی گردد.در شهر کلن ،روسپی خانه هفت طبقه ای به نام پاشا بوردلو است که جام جهانی فوتبال اتی را وسیله خوبی برای پول در اوردن شناخت و بنابر این از حالا شروع به نصب اگهی بیلبوردی بر فراز ساختمان نمود.زنی بیکینی پوش با سینه بندی که ان را بالا اورده است و گرده پستانهایی برهنه.در بالای سرش چند توپ شناور است و شعار ی که معنایش این است The world makes girlfriendsبر بد ن عریان وی نوشته شده است.پرچم های ۳۲ کشور شرکت کننده در جام جهانی در زیر عکس زن ،درج شده است.از سوی دیگر پرچم های پارچه ای نیزدر بالای ساختمان در اهتزاز بود.تجارت به گمانه باید در تابستان خوب باشد.

                   

تیم های فوتبال و طرفداران انها ،می توانند مشتریان خوبی برای روسپیان باشند و پول زیادی را نصیب ارمین لوبشید دارنده این روسپی خانه کنند.اما کار به خوبی پیش نرفت.گروهی از مسلمانان ،وجود پرچم کشورهای اسلامی چون عربستان سعودی ،ایران و تونس را بهانه ای برای تهدید روسپی خانه کردند و خواستار برداشتن این پرچم ها از فراز ساختمان شدند.تلفن های تهدید کننده و امدن گروهی با چاقو و چوبدست در جلوی پاشا ،که خواستار برداشتن پرچم عربستان شدند،پرچمی که رنگ سبز ان ،شمشیر و عبارت لا اله الا الله و محمد رسول الله ،نماد اسلام است.لوبشید ،وضعیت خطر ناکی را پیش بینی کرد و تسلیم خواست مسلمانان شد.لوبشید ،پرچم عربستان و ایران را پایین اورد ولی پرچم تونس که انهم هلال دارد و نماد دیگر اسلامی است باقی ماند.روز بعد ۲۰ مرد مسلمان با ماسک و اسلحه ،خواستار حذف پرچم ها از اگهی تبلیغاتی شدند.انها حتا تهدید کردند که در محل ،بمب می گذارند و لوبشید ،ناگزیر ،پرچم ها ی در خواستی را با رنگ سیاه پوشاند.روسپی گری ،قدیمیترین شغل تاریخ شناخته می شود و در نوعی شمپانزه و پنگوئن هم دیده می شود.پنگوئن ها ی ماده در ازای به دست اوردن سنگ برای لانه گزینی به روسپی گری می پردازند.شمپانزه های بونوبو هم در ازای به دست اوردن غذا به چنین رفتاری تمایل می یابند.نوعی از روسپیگری ،نوع مقدس ان است .که در سومر و بابل و...وجود داشته است.فنیقی ها ،روسپیگری مشابهی را در خاور میانه گسترش دادند.در اسراییل ،هم این حرفه بود ولی پیامبران با ان به شدت می جنگیدند.در یونان قدیم ،روسپیان افراد متنفذی بودند که حتا مالیات می پرداختند.در یونان ،در سده ۶ پیش از میلاد ،سولون، اولین روسپی خانه این کشور را بنا نهاد.و با در امد حاصل از ان معبدی برای افرودیت بنا نهاد.در روم باستان ،بیشتر روسپیان ،بردگان خارجی بودند.در پمپئی ،روسپی خانه بزرگی ساخته شد.در قرون وسطا ،هر رابطه غیر ازدواج از سوی کاتولیسیسم رومی  ،ممنوع شناخته شد.اما در عمل ،روسپیگری به خاطر اثر ممانعت کننده اش از تجاوز به عنف ،استمنا و بچه بازی ،در متن زندگی مردم بود.روسپیان ،شر لازم بودند.اگر خانه ،فاضلاب و مستراح می خواهد بنابراین ،شهر هم به روسپی خانه نیاز دارد.در سده ۱۸ در شهر ونیز ،روسپیان به استفاده از کاندوم که از روده گاو ساخته شد،مشغول شدند.بین ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۵ ،روسپیگری در ایالات امریکا ،قدغن شدوحتا در ۱۹۱۷ ،محله بدنام استوریویل در نیو اورلئان بسته شد.تا سال ۱۹۵۳ در الاسکا ،روسپیگری ادامه داشت و در قسمتهایی از نواد ا هنوز هم ادامه دارد.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:13 توسط مهران معمارزاده |


در ابتدای دوره دانشگاه ،ادم شوخ و شنگی بودم.شاید این خصیصه ،به تبار کویریم بر می گشت.یا مکانیسم روانی دفاعی برای زیستن در جامعه ای که  باز گفتن واقعیت عریان را بر نمی تابد.در کلاس بافت شناسی ،استاد گفت رنگ واژن چه رنگی است.ومن از میان جمع گفتم :صورتی خوش رنگ .همه از خنده روده بر شدند حتا خود استاد که چنین سوال مهملی را مطرح کرد.یکبار دیگر در جواب استادی که می گفت ،کافور از طریق چه مکانیسمی ،ناتوانی جنسی می اورد و من گفتم شاید سر اسپرم ها در حلقه بنزن گونه کافور گیر می کند.

                                                     

ان موقع ،شایع بود که در غذا ی سلف سرویس دانشگاه برای کاهش زیستمایه حیاتی دانشجویان پسر ،کافور می ریزند و در غذای دختران ،لیمو عمانی.حلقه بنزنی ،همیشه اعجاب مرا بر می انگیخت.

                                                       

شاهکار شیمی الی بود که بسیاری از مشکلات این علم را به طرزی شگفت ،پاسخ گفت.فریدریش ککوله ،استاد شیمی از المان ،شبی در خواب ،رویایی دید که ماری ،دمش را در دهان گرفته است و حلقه ای ساخته است.

                                         

بعد از بیدار شدن با الهام از این رویا ،ساختار شش ضلعی حلقه بنزن را ابداع کرد.ویلهلم دوم ،کایزر المان ،به او درجه بالایی اعطا کرد.کشف ککوله ،مساله فلسفی نیز افرید.ایا رویا و علم چه نسبتی دارند.اسطوره علمی چیست.و....

دکتر سروش ،زمانی نوشت که در مرحله گرد اوری علم ،از هر راهی می توانیم ،دانش را جمع کنیم .اما در مقام داوری ،باید از متد علمی ،استفاده کنیم.ککوله نیز از راه رویا ،دانش خودش از حلقه بنزن را شکل داد ولی باید این کشف رویایی ،به محک متدولوژی علمی قرار می گرفت که این مهم هم انجام شد.ایا ککوله از قبل ،چیزی درباره سمبل اوروبوروس یا ماری که دمش را می بلعد ،خوانده بود یا از طریق مکانیسم یونگی ناخوداگاه جمعی به چنین رویایی رسید.اوروبوروس ،سمبل مهمی در اسطوره های ملل گوناگون است که یونگ از طریق ان ،کشفیات کیمیا گری را تحلیل می کرد و حتا ان را ارکی تایپی در روان ادمی می دانست.

                                        

حلقه ککوله ،اسطوره را به ساحت علم کشاند و اسطوره علمی را مطرح نمود.سیبی که از درخت افتاد و ایزاک نیوتن را به کشف نیروی جاذبه رهنمون شد و یا کپک زدن اتفاقی در ازمایشگاه فلمینگ ،که به ساختن پنی سیلین منجر شد ،عواملی چون اتفاق ،اسطوره و صورتهای ازلی را به ساختار علم راه می دهد و مساله فلسفی می افریند.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:22 توسط مهران معمارزاده |


در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره...نمی دانم چرا این جمله ،یک دفعه به مغزم خطور کرد.زمانی از رفتن به مشهد می ترسیدم.اخر نه اینکه استان خراسان ،رکورد بالایی از این بیماری داشت ،فکر می کردم از خاک ان ،دچار این بیماری شوم.یادم نیست قبل از الوده شدنم به رشته پزشکی بود یا نه.با طرح شهید رجایی ،مجبور شدم به مدرسه راهنمایی نزدیک خانه مان بروم.راهنمایی جهانگیر خان ،مدرسه ای بدنام در قلب قبرستان تخت فولاد.

در انجا وقتی به سوال معلم ،پاسخ می دادم ،عواقب اتی در انتظارم بود.یک بار ،تیرکمان فرد شروری که از زیرکیم در کار درس و مشق ،ناراضی بود ،سنگی به چشمم کوبید.در این مدرسه ،حتا معلم علوم ،هم به من لغض می گفت.یکبار به من گفت ،محلول را تعریف کن.و پاسخ دادم ،مخلوط همگنیست که ...و او با شنیدن جوابم ،پرسید :همگن یعنی چه .گویا نمی دانست همگن چیست و من هم نمی دانستم.من و من می کردم و او گفت از کسی که این تعریف را یاد گرفته ای ،بپرس همگن یعنی چه.با این رفتار او مرا تحقیر کرد.

                                  

در این مدرسه ،اولین بار کلمه جلق را شنیدم .در خانه از مادرم ،پرسیدم جلق یعنی چه.و مادرم ،با سرعتی بی وقفه به رایزنی  با پدرم و برادرم که در دانشگاه تهران درس می خواند ،چاره ای برای نجات اخلاقی پسرشان اندیشیدند و مرا با پارتی ،به راهنمایی خوش نامی در قلب شهر ،رهنمون شدند.در راهنمایی جدید ،به سرعت ،پیشرفت می کردم.بیشتر شاگرد دوم می شدم و گاهی شاگرد سوم.شاگرد اول ،پسر مدیر مدرسه بود.فکر می کردیم که معلمها به خاطر مقام پدرش ،هوای او را دارند.یکبار کاسه صبرم لبریز شد و در یک اقدام ناشیانه ،نامه ای در شرح تباهکاری معلمان و تبعیض انان در حق خود و دوست زرنگ دیگرم نوشتم و به ناظم مدرسه دادم.ناظم ،نامه را به مدیر داد و اسباب بیرون انداختنم از مدرسه جدید فراهم شد.اما هوشیاری و قدرت اقای ص که توسط او از منجلاب مدرسه جهانگیر خان، نجات یافته بودم ،دوباره به دادم رسید و با نوشتن تعهدی ،از قرار دادن پرونده در زیر بغل دانش اموز طاغی ،صرفنظر کردند.مدرسه جدید ،هم از نظر اخلاقی، کاملا پاستوریزه نبود.در گوشه و کنار می شنیدیم که چند معلم ،بچه باز هستند.احساس ترسی ،مرا در بر گرفت .ادمی ظریف با موهای بور لختی بودم وسفید چهره .اما خدا را شکر ،خطر عملی ،تهدیدم نکرد.شاگردان مدرسه ، معلمی را با اسم بردن از سیرابی ،عصبانی می کردند.اقای ر   از سیرابی بدش می امد.یکبار اقای ب معلم دیگر در هنگام اب خوری ،انگشت به ما تحتش رسید.او در حالیکه اب خوردن را فراموش کرده بود ،برگشت و دیوانه وار هر کسی که می یافت ،مشت و لگد می زد

.گاهی بچه های مدرسه ای بدنام ،حاتم بیک ،به مدرسه ما می امدند و دعواهای بد جوری بین جاهلان دو مدرسه، رخ می داد.خشونت بچه ها از راه بازی دیگری هم تخلیه می شد.انها باید با ضربه ای حساب شده بر فراز سوراخ خودکار حریف ،ان را چند پاره می کردند.بی سبب نبود که سینمای ایران کمی پس از نطفه بستنش ،روایتگر لوطی مسلکی و جاهل مابی شد.فیلمهای جاهلی دهه ۳۰ که با کمر شکن از ابراهیم مرادی اغاز شد و دهه ۴۰ را سرشار از چنین فیلمهایی کرد.حتا در مدرسه ای نمونه ،هم جاهل مابی را می شد دید.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:47 توسط مهران معمارزاده |


در ۱۹۴۶ ،وینستون چرچیل  نخست وزیر بریتانیا ،به شوروی کمونیستی ،لقب پرده اهنین داد که به نوعی شروع یک جنگ سرد علیه روسیه بود.در خبرها امد که معاون ریاست جمهوری امریکا ،دیک چینی ،خرده گیری شدیدی را از روسیه اغاز کرده است.اصل خبر به صورت زیر امده است:

چينی به رهبران ۹ کشور زیر سلطه کمونیسم سابق، که در اجلاس شرکت کرده بودند، گفت حکومت روسیه "بنحوی غیرعادلانه و ناشایسته " حقوق بشر شهروندان خود را محدود ساخته است. در مسکو، سخنگوی کرملین اظهارات چينی را غیر قابل تصور خواند. آقای چينی، روز جمعه نیز در "آستانه" پایتخت قزاقستان گفت؛ سخنانش تلاشی بود برای روشن ساختن این موضوع که روسیه تا چه حد از گسترش دموکراسی در اروپای شرقی جلوگیری میکند.

روزنامه ای در روسیه ،این اظهارات را اغاز جنگ سرد دوم علیه روسیه دانسته است.متاسفانه در دنیا ی کنونی ،بیشتر به اثرات زشت فاشیسم ،توجه می شود و شرنگ یاس و حرمانی که کمونیسم روسی از اغاز نطفه بستنش ،نصیب جهانیان کرده است ،فراموش می شود.از گولاک ها،زندانهای مخوف ،بیمارستان های روانپزشکی کمونیست ها که بهترین افراد جامعه را شکنجه می دادند حرفی به میان نمی اید.سیاست به شیوه رئال پولیتیک ،پیش رفته است و صدای ناراضیان روسی ،گوش شنوایی نداشته است.ولادیمیر بوکوفسکی یکی از انها بود.

                                             

مردی که دوازده سال از زندگیش را در تیمارستان به عنوان زندان ،اردوگاه کار اجباری و زندان ،گذراند.در دهه ۷۰ میلادی ،او جزوه صد و پنجاه صفحه ای از استفاده سیاسی از بیمارستان های روانی در روسیه ،افشا کرد و به طور قاچاقی به غرب رساند.این نوشته ،وجدان گروههای حقوق بشری را لرزاند.در ۱۹۷۶ با کمونیستی شیلیایی ،رد و بدل شد.بوکوفسکی به سوییس ،منتقل شد و به پشت پرده اهنین ،راه یافت.فیلم پرده پاره الفرد هیچکاک ،شاید بتواند زندگی در کشوری متعلق به پرده اهنین ،را تا حدی نشان دهد و وحشت فزونبار ان را بنمایاند.در انگلستان ،بوکوفسکی ،دکترا در بیولوژی گرفت و از فرصتی که زندگی در پرده اهنین از او دریغ کرده بود  ،استفاده کرد.بوکوفسکی باید یاد ترانه شهبال شپ پره بیفتد انجا که می گوید        دیدنیها کم نبودن    چه شد که من کم دیدم

او موضعگیری خود ،علیه روسیه کمونیستی را شدت بخشید و در ضمن به خرده جویی و انتقاد شدید از موضع گیری جهان لیبرالیستی غرب نسبت به روسیه کمونیستی پرداخت که رویه ای مماشات طلبانه ،اتخاذ کرده بودند.

                

با فروپاشی روسیه کمونیستی ،گروههای لیبرالیستی روسی ،در ۱۹۹۲ پیشنهاد کردند که بوکوفسکی ،شهردار مسکو شود ولی او این خواسته را رد کرد.در ۱۹۹۶ ،روشنفکران ،اکادمیسین ها و ژورنالیست های ازاد اندیش ،خواستند که بوکوفسکی برای ریاست جمهوری روسیه ،اقدام نماید ولی مقامات به او اجازه ندادند.بهانه این بود که برای ریاست جمهوری باید کاندید ا،۱۰ سال مستمر قبل از احراز این مقام در روسیه زندگی کرده باشد.!!!گویا بوکوفسکی به میل خود ،زندگی در غرب را انتخاب کرده بود.در ۲۰۰۳ او و بیوه ساخارف ناراضی دیگر ،نامه ای به رییس جمهور امریکا نوشتند.خواندن این نامه نشان می دهد که هنوز روسیه به طرف دموکراسی و لیبرالیسم نرفته است بلکه از ان دورتر هم شده است.کلنل کا گ ب ،پوتین مورد انتقاد بوکوفسکی که وجدان ازاد ملت روس است ،قرار گرفت.

جنایات پوتین نسبت به چچن ها ،نقض مستمر حقوق بشر در روسیه و مافیای روسی مواردی است که این ناراضی زجر کشیده روسی به انها اشاره کرده است.

An Open Letter to President Bush by Vladimir Bukovsky and Elena Bonner
2003-03-27




FrontPageMagazine.com http://www.frontpagemagazine.com/| March 10, 2003 Dear Mr. President,

Before the bombs begin to fall, leaving us no time for calm reflections, it seems only natural to step back and try to assess the overall picture as it develops. No, we are not joining those who seek to dissuade you from taking a military action in Iraq. On the contrary, we think that this action is long overdue, and that Iraqi people were left to suffer from the evil regime of Saddam Hussein for too long. Neither can we share the pacifist sentiments expressed recently by many millions of marchers. Our own experience under no less evil regime of the Soviet Union has taught us that freedom is one of a few things in this world worthy of fighting and dying for. And the sooner we do it the better because such regimes, as history proved time and again, leave us no option but to confront them and to destroy them for they, by their very nature, are both oppressive internally and aggressive externally.

Equally, we fail to grasp why is it suddenly so important to obtain yet another Security Council Resolution, if it was not deemed to be important in a far more questionable case of NATO campaign against Yugoslavia in 1999. Surely, Milocevic's regime pales by comparison with that of Saddam.

But why is it necessary to fight for such a noble cause in alliance with the states ruled by the regimes essentially no different from that of Saddam Hussein and of the former Soviet Union? Why must we condone near extermination of some nations in order to liberate others? Is it not an unacceptable price to pay for a dubious advantage such alliances may bring?

The case in point is, of course, Russia. Contrary to popular belief in the West, it is not on the way to democracy and market economy. Last presidential elections show you what kind of democracy this country had established for itself, when the voters had a choice between a Communist leader and a KGB colonel. That is elections Russian-style.

Indeed, the KGB has won. After ten years of some hesitant, half-hearted attempts at reform, the power was handed back to them, once again, and they were very quick to re-establish their authority throughout the country, as well as to reinstate the old symbols of the Soviet Union - the national anthem and the Red flag in the Army. The last outlets of independent media were closed down one by one. We did not have political prisoners for ten years; we have them now. Several people are already imprisoned for speaking out against the war in Chechnya, or some abuses of the military powers over there, or about the pollution by the military nuclear waste. Chechnya today is one of the festering wounds of the country, where, in view of many international observers, actually a genocide is perpetrated against the small defenceless nation.

There are plenty of well-documented reports about so-called ''zachistka'' (cleansing operations), when the whole population of villages  placed into filtration camps, tortured, murdered and only those of them would survive whose family provided ransom. Corruption today in Russia is something out of the other world. It is not a corruption anymore, it is a system where the KGB (now called FSB) is running most of the organised crime, protection racket, drug trafficking, arms sales and contract killings. In reality, they became something like a crime syndicate, not unlike the famous ''Spectre'' from ''James Bond.''

And yet, as the effort to create anti-terrorist coalition was launched, British Prime-Minister Tony Blair, undoubtedly in consultation with Washington, went to Russia and welcomed aboard this new ally. He expressed his delight that in this war Russia will finally stand alongside the West, particularly he said, "because Russia has such a vast experience in fighting terrorism."

We never thought we will live long enough to hear such words from a leading Western politician. It is almost as callous and ridiculous as to say that Germany has a vast experience in dealing with Jews. Russia, in its former incarnation as the Soviet Union, has practically invented modern political terrorism, elevating it to the level of state policy. First, in order to control its own population, and then, in order to spread its influence across the world.

Their "experience" in dealing with Muslim terrorism is even more spectacular. As you undoubtedly know, they were arming Saddam for decades, providing him, among other things, with facilities for biological warfare. Another Muslim country, Afghanistan, is probably even more appropriate example. There is little doubt in our minds that the current pitiful state of this country, including emergence of the Taliban movement, is a direct consequence of the 1978 Soviet-inspired "April Revolution" there, and when it failed, of the 1979 Soviet invasion which destabilised the country and plunged it into the nightmare of 20-years long civil war. Is this the experience the West seeks to share?

But, of course, the above-mentioned statement by Tony Blair was much more than just a callous stupidity. It was meant to signify a change in the Western attitude toward Russian behaviour in Chechnya. Prior to September 11, Western criticism of Russian genocide there, mild and muted as it might be, still served to restrain the Russian rulers. Now, after making Russia a partner in the coalition, no such restraining influence is provided. Moreover, this senseless genocidal war on a small nation is proclaimed to be an experience the West should learn from. If this is a case now, can anyone explain why Slobodan Milocevic is still in jail in The Hague? In all fairness, he should be instantly released and awarded a Nobel Peace Prize, because his "experience in fighting Muslim terrorism" in Bosnia and Kosovo is hardly different from Russian experience in Chechnya, except his achievements in this field pale by comparison with Russian atrocities.

This, however, was only a beginning. The danger of "partnership" with criminal regimes is that they never stop until they make you an accomplice in their crimes. Slowly but surely, the Russian rulers force their Western partners to accept their crimes in Chechnya as a part of common struggle with terrorism. Your administration has already yielded to that pressure and included a number of Chechen groups into your "black list" of international terrorist organisations, although you know nothing about them except for what the KGB tells you. Suddenly, Western law enforcement agencies became some sort of errand boys for the KGB, as they are obliged to arrest anyone Moscow points out as a "terrorist" and to start extradition procedure, even if a person in question is a well-known official representative of the legitimate Chechen government, like Ahmed Zakaev. If this is to continue, you can safely count us all as terrorists, Mr. President: since your new friend Mr. Putin has officially defined any Chechen supporter as a terrorist, we all qualify.

Thus the first casualty of yet undeclared war, its first "collateral damage" is the basic principle upon which your country was built and which is enshrined in your country's Declaration of Independence as a right of a nation to rise up against a tyranic government or a foreign occupation. And we are left utterly confused: was George Washington a terrorist or a freedom fighter?

There is nothing more dangerous in the war of ideas than the "realpolitik" approach which brought us so many disasters in the past. After all, was not Osama bin Laden a by-product of similar "marriage of convenience" at one point? Was it not true also in the case of Saddam Hussein? And is it not true that your new "partners" such as Russia secretly sell military equipment (including nuclear technology) to the Axis of Evil countries even now? Will the United States ever learn this lesson, or will it continue forever to build up new enemies while fighting present ones?

In a few days, Mr. President, millions across the world will be glued to the television screens absorbed in a spectacular drama of the modern warfare, and the bigger picture of the world will escape our minds. Bedazzled by the firepower, fascinated by the "smart weapons" in action, we might only occasionally ask ourselves: "Why is the US government not as smart as its weapons are? Why does it always make it so difficult to support it, even when it fights for a just and noble cause?"

But when the dust settles and Saddam Hussein disappears with it, a far more troubling question will remain: was it a victory or was it a defeat?

Sincerely, Vladimir Bukovsky and Elena Bonner.

Vladimir Bukovsky is a former Soviet dissident who spent twelve years in Soviet prisons, labor camps and psychiatric hospitals for his fight for freedom, and whose works include To Build a Castle and Judgement in Moscow.

Elena Bonner is a former Soviet dissident, human rights activist and widow of Nobel Peace Prize laureate Andrei Sakharov.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:9 توسط مهران معمارزاده |


۱-سخنگوی وزارت خارجه امریکا اعلام کرد که کشورش به حماس پول نخواهد داد.

                            

۲-رامین جهانبگلو در اوین زندانی شده است.

                                                 

 

۳-اهود المرت در اواخر ماه جاری مسیحی ،از ایالات متحده امریکا دیدار خواهد کرد.

                                                   

۴-قرداد صلح بین بزرگترین نیروی شورشی دارفور سودان با دولت ،امضا شد.

۵-اظهارات دیک چینی ،درباره نقض حقوق بشر در روسیه،از سوی سخنگوی کرملین ،غیر قابل تصور خوانده شد

.                                       

۶-تونی بلر ،جک استرا و چارلز کلارک را از کابینه خود بیرون راند

.                                                    

 

۷-جواد ظریف نماینده ایران ،هدف از صدور قطعنامه را ایجاد بحران دانست.

                           

۸-جرج بوش ،دولت ایران را به چالش کشیدن جهان متهم کرد.

                                           

۹-کوفی عنان ،دولت امریکا را به مذاکره با ایران ،ترغیب کرد.

                                          

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 4:14 توسط مهران معمارزاده |


امروز فیلم ماراتن من  را می دیدم.فیلمی از کارگردان انگلیسی ،جان شلزینگر از خانواده ای یهودی.با بازیگری خوب داستین هافمن .هافمن را از دو فیلم پاپیون و ماراتن من ،شناختم.داستان پیرامون مردی ماراتن کار (داستین هافمن) است که پدرش استاد دانشگاه بود و در دوره مک کارتیسم در دهه ۵۰ ،خودکشی کرد.....شخصیت منفی فیلم دکتر زل است که سر لارنس الیویر بازیگر شهیر انگلستان، ان را بازی کرد.

دکتر زل در اروگوئه به سر می برد و تلاش می کرد به قاچاق الماس از امریکا مبادرت ورزد.هافمن در فضایی پارانوییدی، سر و کارش به دکتر زل می کشد و در پایان ،زل از بین می رود.دکتر زل بر پایه شخصیت دکتر منگل ،فرشته مرگ بازداشتگاه مخوف اشویتس ساخته شده است.امریکای لاتین ،محل اقامت بسیاری از نازیها بود.دکتر منگل که با زیر پا گذاشتن سوگند نامه بقراط ،به جنایات زیادی در اشویتس دست زد با فروپاشی نازی ،به پاراگوئه فرار کرد ،اما شکارچیان نازی ،رد او را گرفتند و سپس به برزیل ،گریخت و در ۱۹۷۹ در استخری ،در حال ابتنی ،سکته کرد و در گذشت.شکارچیان نازی ،برای او ارامش فکری نگذاشتند .در این فیلم ،کارگردان یهودی ،شلزینگر،از دکتر زل که دندانپزشکی نازی بود ،انتقام گرفت.در سکانس رو به پایان ،مرد نازی و جنایتکار به دنبال افتادن کیف الماسش در اب ،به طرف ان می پرد و چاقویش در شکمش فرو می رود.او هم مانند دکتر منگل که در استخر و در حال ابتنی ،در گذشت ،جسد بی جانش بر اب شناور شد.کسی که کیف الماس را به پایین پرتاب کرد ،داستین هافمن بود که از خانواده ای  یهودیست.جان شلزینگر ،مانند سیمون ویزنتال ،از نازی ها انتقام می گیرد.سینما ،بستر این انتقام شد.در ۱۹۴۵ ،سیمون ویزنتال که به طرز معجزه اسایی از کشته شدن در بازداشتگاه های نازیها نجات یافته بود توسط نیروهای امریکایی ازاد شد.در ۱۹۶۲ ،ادولف ایشمن ،مهندس راه حل نهایی در اسراییل اعدام شد.و بعد از این حادثه ،سیمون ویزنتال ،مرکز اسناد یهودی را بازگشایی کرد و به مطالعه برای شکار نازیها پرداخت.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:41 توسط مهران معمارزاده |


سينما و مدرنيته

رامین جهانبگلو

 

 

 

پرسش دربارة مدرنيته پرسش دربارة تصوير مدرنيته از خود و جهان خود است. اين پرسش در رابطه ميان سينما و مدرنيته خلاصه مي‌شود. سينما تصويري از واقعيت جهان است که در واقعيت تصوير شکل مي‌يابد.

پيرپائولو پازوليني در مقاله‌اي تحت عنوان دربارة سينما در سال 1966 مي‌نويسد: «سينما از طريق بازتوليد واقعيت، لحظة نوشتاري واقعيت است». منظور پازوليني از «بازتوليد واقعيت» نوشتن واقعيت به زبان تصوير است که به گفتة او از نظر درجة اهميت با پيدايش «خط» در جهان قابل مقايسه است. ولي پيدايش سينما برخلاف پيدايش خط در جهاني افسون‌زدا رخ مي‌دهد که توسط علم و تکنولوژي شکل گرفته است.

مدرنيته شرايط وجودي پيدايش سينما را فراهم آورد و سينما به نوبة خود فرديت مدرن را موضوع هنر خود قرار داد.

هرچند که برادران لومير (Lumiere) سينماتوگراف را «اختراعي بدون آينده» مي‌پنداشتند، ولي سينما تبديل به هنري شد که در آن افق آينده، خود شيوه‌اي از زندگي انسان مدرن است.

سينما با ايجاد ارتباط ميان واقعيت و خيال، آيندة انسان مدرن را در دنيايي جادويي بيان مي‌کند.

جالب اينجاست که اين افسون‌زدگي در مدرنيته‌اي افسون‌زدا صورت مي‌گيرد که سه قرن قبل از ژرژ ملي‌يس (Melies) گاليله طبيعت را به زبان رياضي مي‌نويسد و دکارت انسان را سرور و مالک طبيعت اعلام مي‌کند.

ملي‌يس (Melies) سينما را همچون فانوس خيال به منزلة وسيله‌اي براي ايجاد توهم استفاده مي‌کند که در فيلم سفر به کره ماه (ساخته 1902) او کاملاً مشهود است.

اختراع سينما با کنش تصويري جديدي شروع مي‌شود که تصويري از حرکت انسان‌ها در رابطه يکديگر و در رابطه با اشياء را به همراه دارد.

سينما با «بازتوليد تکنيکي» واقعيت (به‌قول بنيامين)، هاله مقدس آن را از بين مي‌برد ولي تصويري اوتو پياپي از جهان را جايگزين آن مي‌کند.

ورتوُو Vertov در فيلم مردي با دوربين فيلمبرداري بازتوليد واقعيت جهان را از طريق دوربين سينمايي خود در برابر جهان واقعي قرار مي‌دهد.

آيزنشتاين به نوبة خود با مونتاژ ديالکتيکي به دنبال وحدتي ميان واقعيت و انديشه است.

با آيزنشتاين تصوير خود تبديل به مفهومي فلسفي مي‌شود و براي اولين بار با ايوان مخوف مفهوم فلسفي به تصوير کشيده مي‌شود.

اگر ورتوُو واقعيت مدرنيته را در بينشي عين‌گرا از سينما بازتوليد مي‌کند، اورسون ولز در عوض به‌دنبال ايجاد بازنمايي‌اي ذهني از اين واقعيت است.

همشهري کين براي نخستين‌بار سينما را در برابر فرايند شناخت از خود قرار مي‌دهد. همشهري کين شيوه‌اي سينمايي براي انديشيدن در مورد جوهر سينماست و به‌گونه‌اي تأمل و تعمقي دربارة تصوير.

تصويري که اورسن ولز با آن کار مي‌کند، خطري است براي روياي آمريکايي‌ هاليوود. ولز با پلان‌هاي خاص و ويژة همشهري کين ضد قهرمان خود را در تضاد با قهرمان‌پردازي هاليوودي شکل‌ مي‌دهد. به‌همانگونه در فيلم بانويي از شانگهاي، ولز تصوير اسطوره‌اي ستاره‌اي چون ريتا هيورث را در آينه‌هاي واقعيت تکه‌تکه مي‌کند.

براي ولز سينما شيوه‌اي از انديشيدن است، به همانگونه که براي جان کاساويتس (Cassavetes) سينما شيوه‌اي از بودن است.

ولز و کاساويتس هر دو خلاف جريان هاليوود عمل مي‌کنند و ضد قهرمان را وارد سينماي آمريکا مي‌کنند.

ولز و کاساويتس برخلاف کاپرا Capra يا جان فورد (Ford) در جست‌وجوي پروژة آمريکايي سعادت و آزادي فردي به منزلة معياري براي توده‌هاي آمريکايي نيستند.

شخصيت کين بـا شخصيت اسميت Smith در فيلم آقـاي اسميت به واشنگتن مـي‌رود اثر کاپرا يا شخصيت جان‌وين در چه کسي ليبرتي والانس را کشت؟ تفاوت اساسي دارد.

از ديدگاه ولز و کاساويتس روياي آمريکايي رويايي کامل نيست و ارزش‌هايي که فرد قهرماني از آنها عليه توده‌ها ولي در جهت آرمان‌هاي بنيادين آمريکا ياد مي‌کند ارزش‌ها و معيارهايي موهوم هستند.

آنجا که ولز آگاهي تاريخي را با استفاده از گفتار به صورت Voice over وارد سينما مي‌کند، يا برخلاف سينماي هاليوود در لمس شيطاني Touch of the Evil تيتراژ فيلم را طولاني‌تر از معمول وارد سينماي آمريکا مي‌کند، به نوعي تفسير خود از مدرنيته را در برابر تفسير روياي آمريکايي قرار مي‌دهد. به‌همانگونه کاساويتس در فيلم‌هايي چون شوهران (Husbands) يا سايه‌ها (Shadows) يا Too Late Blues ابعاد اگزيستانسيل شخصيت‌هاي خود را خارج از معيارها و هنجارهاي زيبايي شناختي هاليوود در کادر دوربين خود قرار مي‌دهد.

کاساويتس حتي حرکت دوربين را هم طبق اين نگرش تنظيم مي‌کند و بيشتر اوقات براي القاء اين حس که دوربين به‌دنبال زمانمندي شخصيت در حرکت است ( براي مثال در فيلم شوهران) از دوربين روي دوش استفاده مي‌کند. سينما در اينجا بازتاب شيوة زندگي modus vivendi  شخصيت‌هاست. در سينماي کاساويتس اين هنرپيشه‌ها هستند که زمان‌مندي فيلم را تعيين مي‌کنند و نه کادر ثابتي که در درون آن شخصيت‌ها به هنرنمايي مي‌پردازند. بي‌شک گسست کاساويتس با صنعت هاليوودي سينما در اينجاست.

به‌قول آندره بازان (Bazin) سينما، جهاني را که در توازن و تعادل با اميال ماست جايگزين نگاه ما به واقعيت مي‌کند. شايد به‌همين دليل نمي‌توان گفت که سينما بازتوليد مکانيکي واقعيت جهان است. کادر سينما پنجره‌اي رو به واقعيت جهان است که قادر است فراسوي واقعيت حقيقي را به ما نمايان کند. آنجا که عکاسي لحظه‌اي از واقعيت را در زمان متوقف مي‌کند و به گفتة يوسف اسحاق‌پور به صورت «مرگي بدون حرف» در مي‌آيد، سينما از عکاسي به منظور کالبدشکافي يک قتل استفاده مي‌کند. اشاره من در اينجا به فيلم آگرانديسمان Blow up آنتونيوني است. سينماي آنتونيوني تکرار واقع‌گرايي هستي شناختي تصوير عکاسي نيست. آنتونيوني تصوير را به درجه‌اي از انتزاع مي‌رساند که تبديل به چيزي مي‌شود که ژيل دلوز آن را «تصوير ـ زمان» مي‌نامد. در فيلم‌هايي چون صحراي سرخ Aventura ساختار اصلي فيلم را اکشن يا قصه نمي‌سازد بلکه زمان‌مندي دروني شخصيتي چون مونيکا ويتي شکل مي‌دهد. شايد به همين‌دليل نيز آنتونيوني در گفت‌وگويي در 16 مارچ 1961 مي‌گويد:

«امروزه سينما بايد بيشتر به حقيقت ربط داشته باشد تا به منطق، زيرا حقيقت زندگي روزانة ما نه مکانيکي است، نه قراردادي و نه تصنعي. ريتم آن مترونوميک است،‌ زيرا حرکتي است که گاهي کُند، گاهي سريع، گاهي بي‌حرکت و گاهي سرگيجه‌آور است». شايد هيچکس بهتر از آنتونيوني اين سرگيجة مدرنيته را در نحوة قرار گرفتن شخصيت‌هـا در فضاهـاي شهـري (مثـل فيلـم صحراي سرخ) يا فضاهاي طبيعي (مثل فيلم Zabriski point) را درک نکرده باشد و به تصوير نکشيده باشد. اين سرگيجه از برخورد انسان مدرن با زمان مدرن پيش مي‌آيد.

در سينماي آنتونيوني و تارکوفسکي اين زمان است که خود به صورت موضوع فيلم در مي‌آيد. در سينماي تارکوفسکي اين زمان به شکل زماني دروني تجلي مي‌يابد که در فيلم آندره‌ي روبلوف در قالب تجربه‌اي ايماني شکل مي‌گيرد. و يا در استالکر (Stalker) در قالب جست‌وجويي ناکجاآبادي (a-topos) تجلي مي‌يابد که خود جست‌وجويي براي آغاز معنوي جديدي u-topos است.

تارکوفسکي در مقاله‌اي تحت عنوان «شکل سينمايي» در شماره 248 مجله Positif مي‌گويد: «زمان در سينما پايه و اساس تمامي بنيادهاست، مثل صدا در موسيقي و رنگ در نقاشي». و به قول ژيل دلوز مسئلة مهم براي تارکوفسکي شيوه‌اي است که زمان در پلان سيال مي‌شود. پس سينما خلاقيتي در زمان است که زمان را تبديل به موضوع خلاقيت مي‌کند. تجربه سينما از مدرنيته در مدرنيته سينمايي‌اي بيان مي‌شود که حقيقت مدرنيته را به تصوير مي‌کشد.

حقيقت مدرنيته واقعيتي است که فراسوي امر واقعي جهان مدرن شکل مي‌گيرد. شايد به‌همين دليل است که اينگمار برگمن مي‌گويد: «به کمک فيلم مي‌توان در دنياهاي سکونت نيافته وارد شد، يعني در واقعيت‌هايي قرار گرفت که فراسوي امر واقعي ما قرار مي‌گيرند». آنجا که تلويزيون تمام تفاوت ميان تصوير و واقعيت را از بين مي‌برد و امر واقعي را تبديل به تصويري کالايي يا Reality Show مي‌کند، سينما با شبيه‌سازي و فراواقعيت‌هاي موهوم تلويزيوني وارد پيکاري زيبايي‌شناختي مي‌شود. شايد به‌همين دليل به قول آلن رِنِه: «پلان به خودي خود داراي ارزش نيست، چون آزادي در سطح پلان به‌دست نمي‌آيد، بلکه در سطح مونتاژ به دست مي‌آيد».  بهترين مثال اين آزادي در مونتاژ را در سينماي گُدار مي‌توان ديد که با ايجاد پيوندي ميان تصوير ـ زمان و تصوير ـ انديشه، انديشه‌اي از زمان را در قالب «سينماي اکنونيت» در برابر تصوير تلويزيون قرار مي‌دهد. براي مثال به فيلم او «آلمان نُه صفر» (ساخته 1990) توجه کنيد که چگونه نگاه خود از تاريخ جنگ سرد و پايان آن را در چارچوب تصويري از زمان به ما عرضه مي‌کند. گُدار در سينما به تصويري محض از واقعيت مي‌رسد، چون از تصوير نگاهي مسؤولانه به واقعيت مي‌سازد. آنجا که تلويزيون تصوير را تهي و خالي از مسؤوليت مي‌کند، يعني تصوير «ديگري» را به هيچ تقليل مي‌دهد، سينما با نگاهي متفاوت به واقعيت، تصوير ـ زمان را مبناي زيبايي‌شناختي اخلاق مسؤوليت قرار مي‌دهد.

آنتونيوني در نوشته‌اي تحت عنوان «هنر ديدن» مي‌گويد: «کارگردان به‌دليل ابزار پيچيده‌اي که در دست دارد به مراتب بيشتر از هنرمندان ديگر تعهدي اخلاقي دارد». آنتونيوني اين تعهد اخلاقي را در هارموني داده‌هاي تجربه شخصي ما و تجربه عمومي مي‌بيند، يعني نحوه‌اي که زمان فردي به طور اسرار‌آميز با زمان کيهاني پيوند مي‌خورد. شايد تنها راه نقد تصوير ـ خبر و تصوير ـ تبليغات از طريق تصوير ـ زمان سينمايي است. توجه ژيل دلوز به سيبربرگ Syberberg و فيلم هيتلر، فيلمي از آلمان به اين دليل است.

سيبربرگ Syberberg تصوير هيتلر و نه خود هيتلر را هدف نقد قرار مي‌دهد ولي با تصوير ـ خبر به جنگ او نمي‌رود، بلکه در مقابل تصوير ـ خبر، اخلاقِ تصوير را مطرح مي‌کند. مسئله سيبربرگ (Syberberg) دفاع از خلاقيت مدرنيته عليه مدرنيتة ايدئولوژيک و ابزاري است که خلاقيت هنري و فلسفي را در قرن بيستم زير سئوال برده است.

تأييد و تأکيد بر تصوير ـ زمان عليه تصوير ـ خبر که ما را در بي زماني و بي‌خبري از جوهر واقعي مدرنيته يعني بُعد فرديت و زيبايي‌شناختي آن قرار مي‌دهد، اين دقيقاً وضعيتي است که امروزه سينما در مقابل آن قرار گرفته. رفتن به سوي تصوير ـ خبر يعني رفتن به سوي افسون‌زدگي جديدي که تصوير را به مبهم گويي و هجو گويي مي‌کشد. مسؤوليت امروز ما به‌عنوان تماشاگر مدرنيته دفاع از تصوير ـ زمان به معناي دفاع از اخلاق تصوير و فرديت خلاق هنرمندي است که آن را خلق مي‌کند.

در اينجا سينما مدرنيته با دفاع از ارزش‌هاي انتقادي مدرنيته از فرديت خلاقي که توسط مدرنيتة ابزاري زير سئوال رفته به دفاع مي‌پردازد. بي‌شک مهم‌ترين پيوند ميان سينما و مدرنيته در اينجا صورت مي‌گيرد.


 

متن سخنراني رامين جهانبگلو در باشگاه هنرپژوهان جوان (اسفند 1381)

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:20 توسط مهران معمارزاده |


به راستی رذائل فردی به فضایل جمعی منجر می شود.این پند حکیمانه ،توجیهی برای تجارت ازاد که بستر لیبرالیسم است می باشد.اگر حسادت ها ،کینه ها ،چالش ها و....در دنیا نبود ،علم پیشرفت نمی کرد.تجارت پیش نمی رفت و....یکی از نمودهای این مسئله ،مقابله ادیسون و تسلا است که در قالب چالش جریان مستقیم علیه جریان متناوب در امریکا ،ادامه یافت و در اخر به پیروزی تسلای صرب بر ادیسون امریکایی منجر شد.

                       

                                                             ادیسون

توماس الوا ادیسون ،در اوهایو به دنیا امد و در میشیگان بزرگ شد.او در جوانی ،کارهای متفاوتی چون فروش شیرینی ،اسنک در کنار راه اهن ،کارگری در سلاخ خانه خوکها و فروش سبزی انجام می داد.اما به زودی مخترع بزرگی شد  که دیگر هر ادم عادی نیز در هر کشوری او را می شناسد.ادیسون ،جریان مستقیم یا Dcرا کشف کرد و تسلا، جریان متناوب یا Ac را .جریان مستقیم برای امریکا استاندارد بود.موقعیت ادیسون در خطر بود .جریان متناوب ،رقیبی جدی برای جریان مستقیم شد.ادیسون برای ضربه زدن به تسلا و خراب کردن موقعیت جریان متناوب ،اولین  صندلی الکتریکی را برای ایالت نیویورک اختراع کرد که با جریان متناوب کار می کرد.او می خواست این ایده را توسعه دهد که جریان تسلا ،مرگبار و خطرناک است.او علاوه بر این کار ،سگ ها ،گربه ها و حیوانات زنده را با جریان متناوب از بین می برد تابرنامه شیطانیش در مرگبار جلوه دادن جریان متناوب را عملی کند.ادیسون حتا فیلی را با این جریان از بین برد.در حالیکه او با حکم اعدام مخالف بود ولی برای خراب جلوه دادن جریان متناوب ،اولین وسیله را برای اعدام افرید.اما در اخر ،جریان متناوب استاندارد امریکا شد و تسلا بر حریف نابکار پیروز گشت.جریان متناوب ،فواید عملی داشت

                      

                                                                   تسلا

.جریان مستقیم ،نمی تواند به راحتی به ولتاژ بالا برسد.اما جریان تسلا می تواند براحتی به ولتاژ بالا برسد .جرج وستینگهاوس ،دانشمند و تاجر نیویورکی ،که خود مخترع سیستم ترمزی کارا در تاریخ علم بود.مزایای عملی جریان منسوب به تسلا ،باعث شد تا وستینگهاوس به او گرایش یابد و سرمایه گذاری لازم را برای موفقیت تسلا ،مهیا کند

.                                        

                                                         وستینگهاوس

رقابت ادیسون و حقد و حسد او به تسلا ،باعث شد تا صندلی الکتریکی ایجاد شود و حرکت علمی رو به جلو باشد .از سوی دیگر نشان داد که برای جامعه امریکا ،ملیت مهم نیست .انها تسلای صرب را بر ادیسون امریکایی ترجیح دادند و جریان او را استاندارد خود نمودند.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:26 توسط مهران معمارزاده |


سید حسن مدرس زمانی گفته بود سیلی از رمان ها و افسانه های خارجی که در واقع جز حسین کرد فرنگی و رموز حمزه چیزی نیست بوسیله مطبوعات و پرده های سینما به این کشور ،جاری خواهد شد.این جمله خبر از بدبینی یک مقام عالیرتبه روحانی نسبت به ذات رمان ،سینما و ژورنالیسم است.زمانی به فیلسوف اسلامی ،ملا هادی سبزواری خبر دادند که وسیله ای امده است که تصویر انسان و اشیا را بر کاغذ می اندازد(عکاسی).ملا گفته بود چنین چیزی امکان ندارد چون انتقال اعراض محال عقلیست.با نشان دادن عکس به او ،گویا اعجابی در حد بیهوشی به او دست داده بود.نگاه عقلی به قضایا و نه نگاه تجربی و علمی از مشخصه فیلسوف اسلامی بود.در زمان محمد شاه قاجار ،ریشار خان با دستگاه عکس برداری روی فلز در دربار عکس می گرفت.ناصرالدین شاه قاجار در پیشرفت عکاسی در کشورمان نقش موثری داشت.او به عکس برداری از طبیعت علاقه ای زیاد داشت.وی اولین عکسبرداری مستند را پایه گذاشت.عکاسی در اروپا شوک اور نبود زیرا نقاشی در انجا پیشتر از عکاسی ،کار ان را انجام می داد.اما در ایران ،نقاشی مینیاتوری بود و شباهتی به ادمی در واقعیت نداشت.نقاشی پرتره در ایران هم برگرفته از هنر اروپایی بود.افراد پیشروی در فرهنگ ما چون میرزا فتحعلی اخوند زاده به شدت متاثر از کارهای مولیر بودند ،انها تئاتر متفاوتی از روحوضی و تعزیه در ایران اوردند.مظفرالدین شاه قاجار در ۱۳۱۸ ه.ق در سفرش به فرانسه به کمک میرزا ابراهیم عکاسباشی و فرانسویها با سینماتوگراف اشنا شد.او این وسیله را وارد ایران کرد و فیلمهایی از ختنه سوران بچه ای در دربار از سوژه های ان شد.میرزا ابراهیم صحافباشی در ۱۳۲۲ ه.ق اولین سالن سینما را در تهران ،خیابان چراغ گاز باز کرد.هر سانس ،دو قران بود و در خلال نمایش فیلم ،نوشابه و بستنی می فروختند.روسی خان در ۱۳۲۵ ه.ق سالن سینمایی در خیابان علا الدوله تهران دایر کرد.اقایف هم در خیابان نادری ،سینمایی باز کرد.فیلمها ،فرانسوی ،امریکایی و روسی بود.خانبابا معتضدی تربیت شده فرانسه بود و فیلم های خبری می ساخت.فیلمی از مجلس موسسان در ۱۳۰۴ خورشیدی و تاجگذاری رضا شاه در ۱۳۰۵ کار اوست.اوهانیان از کارگردانهایی بود که در روسیه درس خوانده بود و فیلم کمدی حاجی اقا بازیگر سینما را ساخت.فیلم کمدی ابی و رابی هم از اوست.دختر لر ،فیلمی بود که عبدالحسین سپنتا ،فیلم نامه اش را نوشت و اردشیر ایرانی کارگردان هندی ان را کارگردانی کرد.امریکایی ها خیلی سریع وارد بازار شدند و از فرانسویها در ایران جلو افتادند.تماشاچیان ایرانی ،فیلمهای داگلاس فربنکس و ستارگان هالیوود را دوست داشتند .انها این فیلمها را چهار پنج بار می دیدند.مردم هیجان ،سرعت و خوش بینی امریکایی ها را دوست داشتند چه در اثار کمدی و چه در فیلمهای حادثه ای.بعضی فیلمها به طور کامل نمایش داده نمی شدند .برای نمونه ،فیلم تعصب گریفیث بود که فقط سکانس بابل ان را نشان دادند.عباس کیارستمی که کارش را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد و فیلم خوب گزارش را در ۱۳۵۶ ساخت و گویا خودش را نماینده تام الاختیار فیلم فرانسوی در ایران می داند گفته است:"من می‌خواهم فیلم‌های آسیایی، آسیایی باشند. این مهم است که شما ایده‌های خودتان را بیان کنید. اینکه فیلم‌ها در حال تبدیل‌شدن به آثار تجاری و شبیه به هم هستند نگران‌کننده است. من از آنچه در هالیوود می‌گذرد بیزارم. فیلمسازان آسیایی در حال فراموش کردن هویت فرهنگی خود هستند و دارند خیلی امریکایی می‌شوند."

عباس کیارستمی سرخوش از جوایز متعدد اروپایی و به ویژه فرانسوی در صدد قرار دادن سینمای قاره ای اسیا در برابر هالیوود است.غافل از این که فیلمسازان پولسازی چون اسپیلبرگ و لوکاس و...که مهر هالیوودی هم بر انان خورده شده است هماره به سینمای اکیرا کوروساوا در ژاپن و ساتیا جیت رای در هند و...نظر داشتند.داریوش شایگان که زمانی کتاب اسیا در برابر غرب را نوشت ،به اشتباهش پی برد و کتاب زیر اسمانهای جهان را نگاشت.اقا عباس خواهش می کنم رویای ملی کردن سینما و یا قاره ای کردن سینما را در سر نپرورانید.بزرگان سینما در هر جا باشند یکدیگر را پیدا می کنند.

           

کنجی میزوگوشی که سانچوی مباشرش را دیوانه وار دوست دارم از عناصر هنری اروپا و امریکا ،جسورانه برداشت می کرد.او فیلم امریکا زده ای چون عشق سوزان من افرید.او فیلمهایی را خلق کرد که در انها زن قربانی جامعه مرد سالار ژاپن است و برای ادامه زندگی علیه نظام اجتماعیش مبارزه می کند.حتا یاسوجیرو ازو که ژاپنی ترین کارگردان ژاپن است از چاپلین ،هارولد لوید و لوبیچ درس گرفت.اما حکایت کوروساوا که بیشتر است .او در فیلمهایش سبک غربی را برای کاوش دراماتیک انسانی به کار می برد.فیلم راشومون او که در ونیز ،جایزه شیر طلا گرفت و درهای غرب را به روی سینمای ژاپن گشود.او مضمون غربی نسبیت فرهنگی را با تلفیق ژاپنی -غربی در این فیلم بزرگ مطرح ساخت.او از شیوه های هالیوودی و مونتاژ به سبک غربی بسیار در فیلمهایش بهره گرفت.او عمیقا تحت تاثیر وسترن جان فوردبود.در یوجیمبو و هفت سامورایی میلش به به خاطر یک مشت دلار و هفت دلاور-فیلمهای هالیوودی-را تجسم می بخشد.اقا عباس بگذارید جهانیان از هم الهام بپذیرند.زمانی عضوی از گروه بیتلز ،به دنبال راوی شانکار ،سیتاریست معروف به هند می رود.زمانی اسپیلبرگ و لوکاس و...در هالیوود ،شیفته اکیراکوروساوا می شوند.این رویای خطرناک را فراموش کن.اتفاقن در همان جلسه ،ژان ژاک انو چنین گفت:در همین حال، ژان ژاک آنو فرانسوی از همتایان آسیایی خود خواست از اشتباهات فیلمسازان اروپایی درس بگیرند و به تلاش برای نوآوری‌های بیشتر ادامه دهند. خالق فیلم "هفت سال در تبت" گفت: "فیلمسازان فرانسوی تا همین چند سال پیش، چهل یا پنجاه سال بود که فیلم‌های شبیه به هم می‌ساختند. شما بهتر است دست از تکرار بردارید و فیلم‌های یکسان نسازید. من شخصاً از سینمای ژاپن و فیلم‌های اساتید این کشور به عنوان دانشجو درس‌های فراوانی آموختم. صحنه‌های خشن فیلم‌های هنگ کنگی هم برای من و بسیاری از فیلمسازان دنیا از جمله هالیوود منبع الهام بود."

فیلمساز اسیایی ممکن است اشتباهات فیلمساز فرانسوی را مرتکب شود نه به خاطر اینکه سینمای اسیا ماهیتی مغایر با سینمای امریکا دارد.نگاه هگلی صحیح نیست.فرهنگ ها از هم تاثیر می پذیرند.هالیوود به فیلم هنگ کنگی توجه زیادی دارد.جان وو چقدر در امریکا موفق شد.من این نگاه جدایی ساز را نمی پسندم.کیارستمی بهتر است از جریانی که در هالیوود می گذرد بیزار نباشد بلکه راه استادانی چون کوروساوا را ادامه دهد.خط کش گذاشتن میان حرکت های هنری و چون مفتشی نظر دادن از کارگردانی که ژولیت بینوش را به ایران دعوت می کند و گونه هایش را در معرض بوسه کاترین دونوو قرار می دهد درست نیست.

نقد هالیوود  در کار کارگردان هالیوودی چون دیوید لینچ هم دیده می شود.در فیلم مالهلند درایو ،با طنزی سیاه، جریان تجاری موجود در هالیوود را به مسخره می گیرد.هنرمند باید در هنرش ،بیان نماید نه چون مفتشان نظر دهد.

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:0 توسط مهران معمارزاده |


از تریلوژی کوکتو ،ارفه را دیدم.فیلمی اسطوره شناسانه که از دنیای نوین هم بهره گرفته است.ارفئوس از اسطوره هایی است که دستمایه هنر موسیقی و فیلم قرار گرفته است

                                   

.وژان کوکتو که شاعری همه فن حریف بود به زیبایی ،سه گانه ای بر پایه اسطوره ارفئوس افریده است.زیگموند فروید به شباهت زبان ناخوداگاه و زبانهای باستانی اشاره کرده است.و یونگ،زبان اسطوره ای و کاسیرر استاد لئو اشتراوس-متفکر نو محافظه کار-اندیشه اسطوره ای را شرح دادند و راه اسطوره را به ادبیات باز کردند

                   

.بی شک ،سورئالیست ها به ناخوداگاه توجه داشتند.کوکتو سوررئالیستی بود که با بهره گیری از شباهت ناخوداگاه و زبان باستانی ،زبان اسطوره را برای کنکاش در این مهم بر گزید .او با منطق اساطیر ،فیلمی سوررئالیستی می افریند.نبرد میان عشق (اروس )و مرگ ،غریزه زندگی و غریزه تخریب از مفاهیم اصلی فرویدی است.کوکتو،در فیلم ارفه ،شاعری را نشان می دهد که با مرگ،دغدغه ای وسواس گونه دارد.او  و مرگ(پرنسس)دلداده هم می شوند.همسر شاعر بوسیله اراذل مرگ کشته می شود و شاعر برای ملاقات همسرش به دنیای زیرین مردگان می رود.دنیای مردگان ،خرابه هایی از فرانسه به جا مانده از جنگ جهانی دوم است.دادگاه دنیای مردگان بسان تفتیش نازیها در فرانسه اشغال شده می مانست و اراذل مرگ لباسهایی چون المانی ها پوشیده بودندو بر موتورسیکلت نشسته بودند

                  

.البته در روایت فیلم پریشانی است که این با ساختار اسطوره ای فیلم همگونی دارد.شاعر توسط پرنسس (مرگ ) به دنیا بازگردانده می شود تا در کنار همسرش زندگی کند.لوییس بونوئل کارگردان سوررئالیست می گفت همیشه در عمل جنسی ،سایه ای از مرگ را حس کرده ام ،رابطه ای اسرار امیز و دائمی.در فیلم سگ اندلسی ،در لحظه ای که مرد ،سینه برهنه زن را نوازش می کند،ناگهان صورتش به کاسه سر مرده تبدیل شد.سالوادور دالی هم با زنان برهنه ،جمجمه ای افرید.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:6 توسط مهران معمارزاده |


ديپلوماتهای ارشد اروپائی که در پاريس تشکيل جسله داده اند قطعنامه ای را برای پيشنهاد به شورای امنيت سازمان ملل متحد تدوين کرده اند که اقدام ايران برای  توقف فوری در غنی سازی اورانيوم را اجباری می شناسد. وزارت امورخارجه فرانسه ميگويد همراه با بريتانيا و آلمان پيش نويسی را تهيه کرده است که عمل کردن به خواست های آژانس بين المللی اتمی را برای ايران اجباری ميداند. اين پيش نويس در جريان مذاکرات شش کشوری روز سه شنبه در پايتخت فرانسه مطرح شد که ديپلوماتهای آمريکا، چين و روسيه نيز از جمله شرکت کنندگان در آن مذاکرات بودند. مقامات درگير در مذاکرات ميگويند اروپائی ها با حمايت آمريکا ، پيش نويس را در چارچوب فصل هفتم از منشور سازمان ملل متحد مطرح کرده اند که می تواند تحريم های تنبيهی يا اقدامی نظامی را مجاز بشناسد. روسيه و چين که هر دو در شورای امنيت حق وتو دارند با اقدامی تنبيهی در مورد ايران مخالف اند. جان بولتون سفير آمريکا در سازمان ملل متحد ديروز، سه شنبه، گفت اگر قطعنانه پيشنهادی وتو شود ، آمريکا ممکن است برای وضع و اعمال تحريم های تنبيهی عليه ايران ائتلافی از متحدان خود را بوجود بياورد. شورای امنيت سازمان ملل متحد امتناع ايران از متوقف ساختن غنی سازی اورانيوم را امروز، چهارشنبه، در جسله خود در نيويورک بررسی ميکند. باسيله ايکوئبه، سفير جمهوری کنگو که رياست دوره ای شورای امنيت را برعهده دارد ميگويد شورا مسئله را بررسی خواهد کرد تا به گفته او ببيند چه اقدامی لازم است بعمل آيد. در ايران، يک فرمانده پاسداران انقلاب اسلامی گفته است در واکنش به يک حمله نظامی آمريکا، اسرائيل نخستين هدف ايران خواهد بود. اما شيمون پرز، معاون نخست وزير اسرائيل ميگويد کشورش کاملا قوی است و ميداند چگونه از خود دفاع کند. پرزيدنت بوش گفته است وی برای حل و فصل اين ماجرا چاره ای ديپلوماتيک را ترجيح ميدهد، اما اقدام نظامی را هم منتفی و مردود ندانسته است. آمريکا و کشورهای ديگر ايران را متهم کرده اند که پنهانی در پی توليد تسليحات اتمی است. تهران اين اتهام را تکذيب ميکند.

 

سفيران آمريکا، بريتانيا و فرانسه قراراست امروز، چهارشنبه، شورای امنيت را از پيش نويس قطعنامه ای که از ايران ميخواهد برنامه غنی سازی اورانيوم را متوقف کند، با خبر کنند. جان بولتون سفير آمريکا در سازمان ملل متحد ميگويد جلسه امروز شورای امنيت به متحدان غربی فرصت خواهد داد ديگر اعضای اين شورای پانزده عضوی را از نظرات و استراتژی خود در مقابله با امتناع ايران از پايان دادن به برنامه توليد سوخت اتمی با خبر کنند. مذاکره کنندگان اروپائی و آمريکائی ديروز در پاريس در باره مفاد قطعنامه پيشنهادی، که خواست های آژانس بين المللی انرژی اتمی از تهران در مورد متوقف ساختن توليد سوخت اتمی را الازم الاجرا ميداند، تبادل نظر کرده بودند.

 

             

در یک میزگرد و مناظره ای که یک روزنامه دانمارکی بین من و آقای علوی تبار گذاشته بود ، مجری مراسم سئوالات خیلی جالب و ریزی از من و علوی تبار کرد؛ سئوالات مجری اینها بود: آیا با همجنس بازی موافقید؟ این حق را به دخترتان می دهید که شبی را با یک مرد بیگانه به سر ببرد؟ آیا موافق حقوق اقلیت هایی مثل بهایی ها و..هستید؟ پاسخ علوی تبار به همه این سئوالات منفی بود و من آنجا به علوی تبار گفتم که شماها به دروغ می گویید که اصلاح طلب هستید، نمی شود شما با حقوق اقلیت ها مخالف باشید و ادعای اصلاح طلبی و روشنفکری هم بکنید.

                                                   رامین جهانبگلو

 معاون دادستانی تهران به خبرگزاری ایسنا گفت جهانبگلو در زندان اوین در بازداشت بسر می برد.  روزنامه اعتماد ملی به نقل از یک مقام نامشخص قضائی می گوید اتهامات جهانبگلو پس از بازجوئی اعلام خواهد شد. جهانبگلو، که در سوربون در پاریس و در دانشگاه هاروارد تحصیل کرد، و تابعیت کانادا را نیز دارد، مدیر بخش اندیشه معاصر در دفتر پژوهش های فرهنگی در تهران است. او در باره چشم اندازهای دمکراسی در ایران سخنرانی می کرد و کتاب هائی در باره مهاتماگاندی رهبر استقلال هند و "ایزایاه برلین" فیلسوف سیاسی لیبرال، تالیف کرد.

 

                        روبرت کوچاریان رییس جمهور ارمنستان و پوتین

در سقوط یک فروند هواپیمای مسافر بر ارمنستان در دریای سیاه، تمام ۱۱۳ مسافر و خدمه آن کشته شدند. هواپیمای ارباس که از ایروان پایتخت ارمنستان به پرواز در آمده بود، ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه روز چهارشنبه به وقت محلی، در حدود ۶ کیلومتری استراحتگاه ساحلی سوچی در روسیه در آب فرو رفت. مقامات ارمنستان و روسیه نامساعد بودن هوا را مسئول این حادثه می دانند و تاکید می کنند که از یک عمل تروریستی ناشی نشده است. گزارش خبرگزاری روسی ایتار تاس حاکی است که ناجیان دست کم ۴۶ جسد را از آب بیرون کشیده اند. آنها همچنین بخش هائی از بدنه هواپیما و جلیقه های نجات را که روی آب شناور بود پیدا کردند. به گفته مقامات، اکثر مسافران ارمنی و ۲۴ نفر روس بودند. بارش باران سنگین هواپیما را ناچار ساخت فرود اولیه خود را لغو کند، و در حالی که در کوششی دوباره برای فرود در سوچی آسمان را دور می زد، از صفحه رادار ناپدید شد.

 

مردان مسلح جنبش فلسطینی " فتح" تشکیل یک گروه شبه نظامی ۲ هزار نفری را اعلام کرده اند. آنها ظاهرا قصد دارند با نیروی امنیتی جدیدی که حماس به وجود آورده است مقابله کنند. حماس، که در انتخابات پارلمانی در ماه ژانویه به قدرت رسید، هفته پیش گفت برای حفظ نظم در سرزمین های فلسطینی یک نیروی شبه نظامی چهار هزار نفری تشکیل می دهد. این موضوع بروز نگرانی هائی را در مورد درگیری بالقوه بین دو نیروی امنیتی و خشونت موجب شده است. منابع "فتح" روز چهارشنبه به خبرنگار صدای آمریکا گفتند نیروی امنیتی جدید قصد ندارد با حماس رقابت کند. اما این نظر با گفته های یک سخنگوی حماس مغایرت دارد. او به خبرگزاری رویتر گفت نیروی امنیتی در چالشی با شبه نظامیان حماس، تشکیل می شود.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:34 توسط مهران معمارزاده |


در نیمروز ،فیلم تولد یک ملت از نابغه سینما دیوید وارک گریفیث را دیدم.فیلمی که در ۱۹۱۵ پخش شد و انتقال سینمای امریکا از فیلم کوتاه به  فیلم بلند را تسریع کرد و در ضمن نشان داد سینما چه توان عظیمی در تاثیر بر اجتماع دارد.گریفیث با ابداع فن تدوین و برش موازی ،سینمای امریکایی را هویت بخشید.

                                

گریفیث زاده ایالت کنتاکی ،تکیه بر تدوین را شاخص این سینما کرد.فیلمسازان امریکایی بیش از همتایان اروپایی بر تدوین تکیه کردند در حالیکه اروپاییها بر میزانسن و امکانات حاصل از صحنه پردازی در عمق علاقه بیشتری نشان دادند.تاکید سینمای امریکا بر تدوین به جای میزانسن ،با پیدایش سبک بازیگری ویژه سینما همراه بود.در سبک قدیم بازیگری یا سبک نمایشی ،بازیگر هیچ رابطه ای با زندگی واقعی یا روزمره نداشت .

                           

اما سبک جدید بازیگری یا سبک واقع نما بر این فرض مبتنی بود که بازیگران باید از رفتار روزمره تقلید کنند.بازیگری لیلیان گیش در این فیلم ،ستاره سازی در سینما را شکل داد.قیافه معصومانه وی و صداقت عاطفی اش ،او را به ستاره ای برجسته تبدیل کرد.تولد یک ملت ،جنگ داخلی و باز سازی بعد از ان را دستمایه خود قرار داد.نخستین نمایش ان در بزرگترین کاخ های سینمایی در نیویورک و لس انجلس صورت پذیرفت.بعضی این فیلم را نژاد پرستی بی شرمانه می دانند و امریکاییان افریقایی تبار و حامیانشان ،خشمگین شدند.من به عنوان بیننده ای که تا حدودی مطالعه از تاریخ امریکا دلمشغولیم است ،نژاد پرستی در این فیلم ندیدم.گریفیث ،ابراهام لینکلن را در فیلمش ،بد نشان نداد.(البته حقیقتا هم لینکلن بهترین رییس جمهور امریکاست.).لینکلن انسانی معتدل ،انساندوست ومردم نواز،نشان داده شده است.او با اصرار مادری جنوبی ،حکم اعدام فرزند مجروحش را با امضای نامه ای لغو کرد.او بعد از جنگ به بازسازی جنوب پرداخت.بعد از ترورلینکلن،خانواده جنوبی با خواندن سوتیتر ان در روزنامه ،ناراحتیش را از این جریان نشان داد.رادیکالهای شمال که رفتار نرم و با انصاف لینکلن را در بازسازی جنوب بر نتافتند و در جلوی او گستاخی می کردند بعد از مرگ وی در جنوب ،میلیشیاهای سیاه پوست ایجاد کردند و به اذیت سفید پوستان پرداختند.و کوکلوس کلان در پاسخ به این امپراطوری سیاه محور، شکل گرفت. در این فیلم ،سیاه پوستان به یک گونه نیستند.سیاه پوستانی بودند که به ازار سفید پوستان می پرداختند و بعضی از انان رفتاری نجیبانه و مهربانانه داشتند.سفید پوستان هم به یک شکل نبودند.گروهی ،سیاه پو ستان را لینچ می کردند و گروهی رفتاری انسان وار داشتند.پیام ایدئولوژیک فیلم که با نماهای نزدیک و تدوین و...شدت می یافت ، نفرت و نژاد پرستی نبود بلکه افراط ستیزی بود.به نظر من ،مهم، شخصیت ابراهام لینکلن بود که نماد اعتدال و میانه روی محسوب می شد و در فیلم به خوبی ساخته و پرداخته شده بود.لینکلن انسانی جنگ شیدا نبود.او راهی جز جنگ برای از بین بردن تفرقه و دو دستگی جامعه امریکا نداشت.مشکل اصلی از تندروان بود.تندروان سفید و سیاه پوست.در فیلم از لیلیان گیش هم لذت بردم

.                                              

دیدن او ،کرنش در برابر امر والا را در من بر انگیخت.چهره او ،ضربه سکسی ایجاد نمی کند.چهره او ،معصومیت ،زیبایی ،والایی واحساسات لطیف را نمایش می دهد.فیلم بلندی بود ،حداقل ۳ ساعت ولی هرگز خسته کننده نبود.او اگر استاد فیلم و تدوین نبود ،پیوستگی روایی نمی توانست در ۳ ساعت حفظ گردد.ابداع شگردهایی ،پیام ایدئولوژیک فیلم را شدت می بخشید.بالاترین درجه همذات پنداری من با لینکلن بود و بعد با لیلیان گیش.اوردن یک داستان عاطفی و عشقی در جنگ هم واقعا زیبا بود.فیلم جایزه اور بر باد رفته هم چنین سوژه ای داشت.اما این چیز دیگری بود.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 23:51 توسط مهران معمارزاده |


دوستی از من خواست که اوضاع عراق از فروپاشی حکومت صدام تا کنون را بنویسم.در خبرها از اشوب در این کشور می شنویم ولی به راستی از اوضاع ان به شفافیت خبر نداریم.در دوران بعد از جنگ ۲۰۰۳،به جای  گارنر ژنرال بازنشسته ارتش امریکا ،مردی سیاسی به نام پل برمر ،مسئولیت کنترل عراق را به عهده گرفت.او فقط به وزارت دفاع امریکا پاسخگو بود.در پرونده کاریش ،سفیری امریکا در هلند در زمان رونالد ریگان به چشم می خورد.مدتی هم زیر نظر هنری کیسینجر سمت هایی را بر عهده داشت.برمر کاتولیک است وبه زبانهای زیادی تسلط کامل دارد

              

.او حتا فارسی و عربی هم می دانست.دکتر ایاد علاوی جراح اعصاب مقیم انگلستان در دوران صدامی که شیعه ای سکولار و معتدل بود نخست وزیر شد و عهده دار این سمت تا انتخابات ملی ۲۰۰۵ شد.در ۱۹۷۸ او که در لیست صدام برای ترور بود در منزلش در سوری انگلیس مورد سو قصد با تبر قرار گرفت.ضارب فکر کرد که او را کشته است ولی او مجروح شد و در بیمارستان مداوا گردید.علاوی در بستر و در سیاهی شب مورد تیر کین صدام حسین قرار گرفت

                                                 

.تعدادی از منتقدان او را وابسته به سازمان سیا می دانند و او را عروسک خیمه شب بازی در دستان امریکا می شمردند.در ۲۰۰۵ نخست وزیری به دکتر ابراهیم الجعفری رسید که شیعه بود وپزشک اطفال و جز حزب الدعوه.او سابقه پناهندگی به ایران در ایام صدامی داشت.بعضی از منتقدان از گسترش گروههای شبه نظامی شیعه در زمان او شاکی هستند و معتقدند که به خصوص وزارت کشور در دستان مهندس بیان جابرالزبیدی مقصر اصلی در این ماجراست.

                                       

بیان جابر الزبیدی نیز شیعه است و در زمان ستم صدام ،به ایران گریخت.بالاخره با کنار رفتن ابراهیم الجعفری ،و امدن نوری المالکی ،روزنه ای برای الغای گروههای شبه نظامی و ایجاد دولت ائتلافی باز شد.دو وزیر خارجه و دفاع امریکا در اواخر اوریل ۲۰۰۶ به عراق رفتند و اظهار نظرشان حکایت از رضایت انها داشت.اگر توسط مجلس ملی ،تایید گردد تا ۲۰۱۰ میلادی ،نوری المالکی قیمومیت عراق را بدست می گیرد.

               

 او هم شیعه است و در حزب الدعوه فعالیت سیاسی می کند.او هم به ایران و سوریه در زمان سلطه بعث ،گریخته است اما به نظر زلمای خلیل زاد او از ایران مستقل است.و در حقیقت یک ناسیونالیست عرب است.جالب است که نوری المالکی در حقوق حیوانات هم بسیار فعال است.بعضی از دمکراتها درباره عراق جور دیگری می اندیشند.سناتور بایدن یکی از انهاست.او معتقد است عراق باید به سه منطقه فدرال ،سنی ،شیعه و کرد تقسیم گردد تا امنیت بیشتری یابد.او می گوید در این صورت نیروهای امریکایی می توانند خاک عراق را ترک گویند.او بر اساس نظام مستقر در بوسنی چنین طرحی را در قالب مقاله ای در نیویورک تایمز ارائه نمود.بنابر این دولت مرکزی عراق ،کنترل مرزها،سیاست خارجی و درامد نفت را برعهده می گیرد.اما کاخ سفید با چنین نظری موافق نیست.واین طرح را خواسته عراقیان نمی داند.در ضمن وزارت دفاع به زمان بندی برای خروج از عراق باور ندارد.به نظر می رسد سیاست بعدی امریکا جلوگیری از مداخلات کشورهای دیگر در عراق است چنانچه رایس ،مداخلات در عراق را خط قرمز نامید.از ان سوی با الغای شبه نظامیان که مورد رضایت مقام عالیرتبه روحانی شیعه علی سیستانی و نخست وزیر المالکی است و تشکیل دولتی ائتلافی و تحولات در حوزه وزارت کشور ،نفت ،دفاع  زمینه را برای ایجاد ثبات در عراق فراهم اورند.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 2:2 توسط مهران معمارزاده |


بالاخره در خبرها امد که اوا مورالس رییس جمهور بولیوی ،با امضای فرمانی ،انرژی ،بخصوص گاز را ملی اعلام کرد.نیروهای نظامی باید حوزه گاز را اشغال کنند و شرکت های انرژی خارجی باید ظرف ۱۸۰ روز قرار دادهای عملیاتی جدید راامضا کنند یا خاک بولیوی را ترک کنند

.                                          

اوا مورالس یک سرخپوست چپ گراست که با قلع و قمع کوکا که سیاست رسمی دولت امریکا در کشورهای کوکا کار امریکای لاتین است مخالف است.کوکا که برای تولید کوکایین استفاده می شود ابزار نارکوتروریسمی شده است که کیان امریکا را تهدید می کند.بولیوی بعد از ونزوئلا بزرگترین منبع گاز طبیعی در امریکای لاتین است.به نظر می رسد تصمیم اوا مورالس رهبر حزب سیاسی جنبش برای سوسیالیسم و رییس جمهور بولیوی بر شرکت های خارجی انرژی کشورهای اسپانیا ،فرانسه ،امریکا ،انگلیس و برزیل تاثیر گذارد.در دسامبر ۲۰۰۵،مورالس سرخوش از پیروزی به هاوانا رفت و در استقبال تمام از سوی فیدل کاسترو ،به تقدیس رهبر سالخورده کوبا و هوگو چاوز پرداخت.او سپس به ونزوئلا رفت و عملا ترویکای چپ و سوسیالیسم در امریکای لاتین شکل گرفت.در ژانویه ۲۰۰۶ ،او از دولت چین خواست که به سرمایه گذاری،اکتشاف و ساخت در حوزه انرژی بولیوی بپردازد.او در سفرش به برزیل در ژانویه ۲۰۰۶ ،لولا دو سیلوا رییس جمهور برزیل را برادر و رفیق خواند.حوزه گاز سن البرتو در جنوب بولیوی توسط شرکت برزیلی پتروبراس اداره می شود.به نظر می رسد چالشی بزرگ با این اقدام مورالس ایجاد خواهد شد.او هم با طرح DIGNITYکه به رهبری امریکاست و هدفش کاهش تولید کوکا به صفر است مخالفت می ورزید و حال جنگ گاز را به پا کرده است.

                                   

                                            گاز برای فروش نیست

او احتمالا به چین نظر دارد و از همدلی و حمایت کوبا و ونزوئلا برخوردار است.در این ماجرا حتا به برزیل هم که رییس جمهورش را برادر می نامید فشار خواهد امد.او در سفرش به برزیل برای پایان به فقر در امریکای لاتین توافق هایی کرده بود اما از انرژی خبری در دست نداریم.ایا چین که به نوعی به امریکا نیاز مند است حاضر می شود که جای شرکت های خارجی را در بولیوی بگیرد.امریکا چه اقدامی خواهد کرد.به نظر می رسد کانون اشوب در امریکای لاتین ،بولیوی باشد.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:10 توسط مهران معمارزاده |


امبرتوبوتچونی تنها پیکره ساز جمع فوتوریست ها بود.طرد دستاوردهای گذشته ، تجلیل سرعت ،ماشین و پویایی زندگی مدرن ،مخاطره جویی وتحرک.اثار بوتچونی را دوست دارم.پیکره سازیهای مهم او تحول بطری در فضا و شکل های منفرد تداوم در فضا ونقاشی های چشم نوازی چون شورش شهری و...همه و همه مورد علاقه من است.حیف که عمر فوتوریسم کوتاه بود.و در پایان جنگ جهانی اول این غوغا رو به زوا ل گذاشت.

شورش شهری از بوتچونی

بت مدرن

شورش در گالری

توسعه بطری در فضا

زن جوان

داخل با دو فیگور زن

تصویر خود نگاشت هنرمند

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 13:22 توسط مهران معمارزاده |


بی شک اگر بشود برای حزب دموکرات امریکا ،افتخاری جستجو کرد شاید فقط ادمی چون هنری کلی باشد.رییس مجلس نمایندگان و نماینده کنتاکی.مرگ پسرش در جنگ و از دست رفتن دخترانش در کودکی  و در مجموع تراژدیهای زندگیش ،مانع از این نشد که کلی ،رهبر شاهینهای جنگ نشود

.                                      

او از پشتیبانی جان .س.کالون هم برخوردار بود.شاهینها ،نظر خود را در کنگره به کرسی نشاندند و امریکا در ۱۸۱۲ به انگلستان اعلان جنگ کرد.در ان زمان ،انگلیسی ها نیروی دریایی برتری داشتند و کانادا  را هم ازادانه در دست داشتند.در ان زمان امریکا ابر قدرت نبود بلکه فقط افرادی چون کلی بودند که جسارت جنگیدن را در امریکا دمیدند .در ۱۸۱۴ ،انگلیسیها وارد واشینگتن شدند و کاپیتول و کاخ سفید را به اتش کشیدند.در این جنگ ،رهبری شایسته برای اینده پیدا شد و او کسی جز اندرو جکسون نبود که از اتفاق او هم دموکرات بود.این جنگ ثمراتی بسیار برای امریکا داشت.امریکاییها دریافتند که این جنگ عملا برنده ای نداشت و ترسشان از انگلیس ریخت.از این جنگ گامهای بلند امریکا برای ابر قدرت شدن اغاز شد .در انتخابات ۱۸۱۶ مونروئه از حزب دموکرات (جمهوریخواه -دموکرات )به ریاست جمهوری رسیدو دکترین مونروئه شکل گرفت،هیچ یک از قدرتهای اروپایی نباید کشورهای امریکایی را موضوع نیات استعماری خود قرار دهند.البته کلی ،بعدها حزب جمهوریخواه ملی را بنا نهادکه نیای حزب جمهوریخواه فعلی شد.هواداران ادامز و وزیر خارجه اش هنری کلی ،جمهوریخواه ملی بودند و هواداران جکسن و جنوبی ها به حزب دموکرات معروف شدند.از حزب جمهوریخواه ،بزرگمردی چون ابراهام لینکلن ظهور کرد که با جنگی بی نظیر -که حتا مورد پشتیبانی کارل مارکس هم بود-برده داری را منسوخ کرد.در ۱۹۰۹ در دنیای هنر و ادبیات ،گرایشی علاقه مند به سرعت ،خشونت ،تکنولوژی ،صنعت ،ماشین و هواپیما ایجاد شد

                                          

.فیلیپو توماسو مارینتی شاعر زاده اسکندریه مصر ،این  مانیفست را در روزنامه فیگاروی فرانسه به جهانیان اعلام کرد.ایده غلبه انسان بر طبیعت بوسیله صنعت.نقاش جوان میلانی ،بوچیونی از مارینتی الهام گرفت و فلسفه او را وارد هنرهای دیداری کرد.

               

فوتوریست ها به مقابله با پاستیست ها پرداختند.بسیاری از فوتوریست ها ،میدان جنگ را بهترین و زیباترین تجلی هنر فوتوریستی می دانستند.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:13 توسط مهران معمارزاده |


زیر اتش گرفتن مواضع کرد ها

وزارت دفاع عراق می گوید نیروهای ایران مواضع شورشیان کرد در شمال شرقی عراق را زیر آتش گرفته اند. در اطلاعیه وزارت دفاع که روز یکشنبه منتشر شد گفته می شود نیروهای ایران مناطقی در استان سلیمانیه را که در کنترل حزب کارگران کردستان ترکیه قرار دارد، گلوله باران کرده اند. این گروه که از دهه ۱۹۸۰ با دولت مرکزی ترکیه می جنگد، با یک جناح کرد که با ایران در نبرد است، ارتباط دارد. اطلاعیه حاکی است که گلوله باران ۲۴ ساعت طول کشید. شاهدان به سرویس کردی صدای آمریکا گفتند بامداد دوشنبه نیز گلوله های بیشتری پرتاب شد. صدها نفر از ساکنان محل به مناطق امن تر گریخته اند. آنها و یک مقام محلی کرد گفتند گلوله ها در ۲۵ کیلومتری داخل خاک عراق فرود آمد. تهران این گزارش ها را تائید یا تکذیب نکرده است.

 

 

اعتراض کارگران ایرانی

در ایران هزاران نفر با استفاده از گردهمائی های روز اول ماه مه به قراردادهای استخدام موقت اعتراض کردند. تظاهرات اعتراض آمیز، که نادر است، روز دوشنبه صورت گرفت و کارگران خشمگین گفتند قراردادها امنیت شغلی آنها را تأمین نمی کند. دیگران شکایت کردند که ماه ها است حقوق نگرفته اند. اقتصاد ایران در کنترل دولت قرار دارد و کارگران به ندرت دست به اعتصاب و تظاهرات می زنند.

 

 

مکالمه بوش و پوتین

پرزیدنت بوش در تماسی تلفنی با ولادیمیر پوتین همتای روسی خود، درباره مسائل گوناگون، از جمله برنامه اتمی ایران، بحث کرده است. سخنگوی کاخ سفید روز دوشنبه گفت آنها در مورد اهمیت بازداشتن ایران از دست یابی به جنگ افزار اتمی به تبادل نظر پرداختند. دو رهبر همچنین در باره عضویت روسیه در سازمان تجارت جهانی بحث کردند و پیشرفت در همکاری دو کشور در مبارزه با تروریسم را یادآور شدند.

 

 

فدرالیسم در عراق

در آمریکا، یک سناتور ارشد دمکرات می گوید تقسیم عراق به مناطق فدرال در راستای خطوط قومی، موجب گسترش امنیت خواهد شد و به آمریکا اجازه خواهد داد اکثر سربازان خود را خارج کند. ژوزف بایدن، عضو کمیته مناسبات خارجی سنا، در مقاله ای که همراه با " لسلی گلب" رئیس شورای مناسبات خارجی نوشته و در شماره روز دوشنبه نیویورک تایمز منتشر شده است، اظهار نظر می کند؛ اعراب سنی، شیعیان و کردهای عراق باید اجازه یابند امور خود را اداره کنند، در همین حال کارهای مربوط به دفاع مرزی، امور خارجی، و درآمدهای نفت را به دولت مرکزی در بغداد واگذار کنند. طرح آنها همچنین می خواهد که کمک آمریکا به عراق به میزان حمایت از حقوق زنان و اقلیت ها وابسته باشد. سناتور بایدن و لسلی گلب از پرزیدنت بوش می خواهند طرحی برای خارج ساختن اکثر سربازان آمریکائی از عراق تا سال ۲۰۰۸ تهیه کند. افزون بر این، آنها پیشنهاد می کنند برای احترام گذاشتن به مرزها و دولت عراق، کنفرانسی زیر نظر سازمان ملل متحد یا یک گروه چتری بین المللی دیگر تشکیل شود. کاخ سفید می گوید هیچ رهبر عراق چنین طرحی را پیشنهاد نکرده است یا می خواهد.

 

 

روز بدون مهاجران

مهاجران و طرفداران آنها در سراسر آمریکا در یک اعتصاب سراسری و تحریم کار شرکت کرده اند. برگزارکنندگان اعتراض، که آنرا یک "روز بدون مهاجران" می نامند، از مهاجران و فرزندان آنها خواستند در خانه بمانند، به محل کار و مدرسه نروند و مغازه ها را تحریم کنند. مقصود از این اقدامات این است که سهم مهاجران، که ۱۱ میلیون نفر تخمین زده می شود، در پیشبرد اقتصادی و اجتماعی آمریکا برجسته شود و نیز کنگره آمریکا برای اقدامی در جهت اصلاح قانون مهاجرت زیر فشار گذاشته شود. اما برخی از رهبران مهاجران با تحریم مخالف هستند. آنها می ترسند که چنین کاری نتیجه معکوس ببار آورد و تاثیری منفی بر افکار عمومی آمریکا داشته باشد. سناتورهای آمریکائی به بررسی قانونی پرداخته اند که امنیت مرزی را تقویت خواهد کرد و برای کسب شهروندی آمریکا، راهی در برابر مهاجران غیر قانونی قرار خواهد داد.

 

 

غوغا ها در چند کشور

در مسکو پایتخت روسیه و شهرهای دیگر، بیش از یک میلیون نفر به مناسبت روز اول ماه می راه پیمائی کردند. به گفته مقامات، اتحادیه های کارگری راه پیمائی در مسکو را که در آن حدود ۲۵ هزار نفر شرکت داشتند، ترتیب داده بودند. ماموران پلیس برای جلوگیری از بروز خشونت در نقاط مختلف شهر مستقر شده بودند. کمونیستها و طرفدارانشان گردهمائی جداگانه ای تشکیل دادند، آنها در حالی که عکس های لنین را حمل می کردند علیه دولت شعار می دادند. در مینسک ، پایتخت بلاروس، طرفداران اوپوزیسیون به راه پیمائی پرداختند و خواهان آزادی رهبران مخالف از زندان شدند. در شهر استانبول در ترکیه، پلیس دست کم ۲۰ نفر را که در یک گردهمائی ممنوعه شرکت کرده بودند بازداشت کرد. در شهر لایپزیگ در آلمان، پلیس برای پایان دادن به زدوخورد ناشی از راه پیمائی نئو نازی ها مداخله کرد. در پاریس ژان ماری لوپن، رهبر حزب راست افراطی فرانسه رهبری یک راه پیمائی را بر عهده گرفت و گفت بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری شرکت خواهد کرد. در اندونزی، هزاران پلیس برای جلوگیری از تکرار شورش های روز اول ماه مه سال ۲۰۰۱ در خیابان های جاکارتا گشت می زدند. در کامبوج، پلیس رهبر یک اتحادیه کارگری را در پی برگزاری تظاهرات در پنوم پن به مدت کوتاهی بازداشت کرد. در ژاپن، فیلیپین و دیگر کشورهای آسیائی نیز گردهمائی های روز اول ماه می بر پا شد.

 

 

حل مشکل دارفور توسط امریکا

یک دیپلمات ارشد آمریکائی در کوششی برای فراهم آوردن موجبات برقراری صلح در منطقه دارفور در سودان، به نیجریه می رود. رابرت زولیک، معاون وزارت امور خارجه آمریکا، امشب واشنگتن را به سوی ابوجا پایتخت نیجریه ترک می کند، هدف او این است که مقامات آفریقائی را در میانجیگری در مذاکرت صلح یاری دهد. سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا روز دوشنبه دولت سودان و شورشیان در دارفور را به کوششی هماهنگ برای رسیدن به توافق فراخواند. دو گروه شورشی در برابر تغییراتی در یک قرارداد بازنویسی شده صلح، که دولت سودان گفته است آنرا امضا خواهد کرد، مقاومت می کنند. شورشیان می گويند خواهان حصور نیرومندتری در دولت مرکزی سودان، و شرایط بهتری برای ادغام نیروهای خود در ارتش سودان هستند.

 

 

کشتن ستیزه گران در افغانستان

ارتش آمریکا می گويد نیروهای ائتلاف در عملیاتی در روز گذشته در ناحیه سنگین در ولایت هلمند در افغانستان، ۱۵ تا ۲۰ ستیزه گر را کشته اند.اطلاعیه ارتش حاکی است که ستیزه گران تفنگهای تهاجمی و نارنجک انداز همراه داشتند. خشونت روز دوشنبه با دو حمله انتحاری و انفجار بمبی که در کنار جاده کار گذاشته شده بود، ادامه یافت. مقامات محلی می گویند یک مهاجم انتحاری مظنون طالبان که سوار اتومبیل بود بمبی را در نزدیکی یک کاروان ائتلاف در ولایت اوروزگان منفجر کرد. خود او جانسپرد و یک سرباز و یک غیر نظامی زخمی شدند. یک مهاجم انتحاری دیگر، اتومبیل خود را در نزدیکی یک کاروان ارتش عراق در ولایت هلمند منفجر کرد و خود را کشت، اما کسی دیگری صدمه ندید. در این میان، بمبی در نزدیکی یک کاروان نیروهای ائتلاف که در بزرگراهی در ولایت قندهار در حرکت بود منفجر شد، و دو سرباز کانادائی زخمی شدند.

 

 

پاکستان و هند

یک هیات پاکستانی برای آغاز مذاکرات دو روزه، به منظور بهبود وضعیت حمل و نقل زمینی بین دو بخش هندی و پاکستانی کشمیر، وارد دهلی نو شده است. سرپرستی هیات هفت نفری را مدیر کل امور آسیای جنوبی در وزارت امور خارجه پاکستان بر عهده دارد. مقامات می گويند دو طرف درباره پیشنهاد برقراری یک سرویس کامیونرانی برای حمل کالا در مسیر اتوبوسرانی ، که سال پیش بین پایتخت های دو بخش کشمیر گشایش یافت، دائر شود. به گفته آنها، بحث ها همچنین شامل راه اندازی یک سرویس اتوبسرانی بین شهر "پونچ" در کشمیر هند و شهر "راوالکوت" در پاکستان خواهد بود.

 

 

اظهار امیدواری حماس

اسماعيل هنيّه، نخست وزير دو لت فلسطينی اظهار اميدواری کرد دولت فلسطينی به رهبری حماس مشکلات مالی خود را بزودی حل کند. آقای هنيه در سخنان روز يکشنبه خود از جزئيات چگونگی حل بحرانهای مالی سخنی نگفت. دولت فلسطينی قادر نبوده است حقوق ۱۶۵ هزار نفر از کارمندان خود را بپردازد. ولی بگزارش رسانه های گروهی، اتحاديه عرب در نظر دارد بجای دولت فلسطينی خود مستقيماً حقوقها را بپردازد. آمريکا و اتحاديه اروپا حماس را يک گروه تروريستی ميشناسند و کمکهای خود را تا زمانيکه حماس دست از خشونت بر ندارد و موجوديت اسرائيل را برسميت نشناسد مسدود کرده اند. اسرائيل از سوی تشکيلات خود گردان فلسطينی ماهانه حدود ۵۰ ميليون دلا ر ماليات اخذ ميکند که فعلا آن را نزد خود نگاهداشته است. مرامنامه گروه حماس خواستار نابودی اسرائيل است.

 

 

جشن تولد امپایر استیت

مقدمات برگزاری جشن هفتاد و پنجمين سالگرد تولد آسمان خراش امپاير استيت، بلندترين ساختمان در شهر نيويورک، آماده ميشود. روز اول ماه مه سال ۱۹۳۱ ميلادی، پرزيدنت هربرت هوور ، رئيس جمهوری وقت آمريکا، با فشار دادن دکمه ای در واشنگتن و روش کردن چراغهای آن در نيويورک، ساختمان امپاير استيت را رسماً افتتاح کرد. ساختمان امپاير استيت برای مدت ۴۰ سال بلندترين ساختمان شهر نيويورک بود تا اينکه برج های دوگانه مرکز بازرگانی آمريکا که بلند تر بود ساخته شد. ولی بعد از حملات تروريستی يازدهم ماه سپتامبر سال ۲۰۰۱ به ساختمانهای مرکز تجارتی آمريکا، ساختمان امپاير استيت دورباره برتری گذشته خود را بازيافت. نوک آسمان خراش ۱۰۲ طبقه ای امپاير استيت در ابتداء بمنظور لنگر اندازی بالونها ساخته شده بود ولی وزش بادهای شديد مانع از اجرای اين طرح شد. در صحنه ای از فيلم پرطرفدار «کينگ کونگ» که در سال ۱۹۳۳ ساخته شد، کينگ کونگ با يک دست خود را از برج آسمان خراش ميآويزد و در حاليکه با دست ديگر، ستاره زيبای فيلم را در دست دارد، با تمام قوا به مبارزه با دشمنان خود ميپردازد

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:10 توسط مهران معمارزاده |


فنلاند، برایم از چند نظر جذاب است.ساز ملی کنتل که بسیار گوش نواز است از این کشور است.از سوی دیگر اهنگساز پر قریحه ،سیبلیوس است.سیبلیوس فنلاندی از افسانه های فنلاند و طبیعت چشم نواز این کشور الهام گرفت و در پوئم سمفونیهایش ان را لبریز کرد.بی جهت نبود که روسها -دشمنان فنلاند-با اثار سیبلیوس میانه ای نداشتند بلکه ان را غدقن می کردند.

                             

رمانتیسم سیبلیوسی خار چشم روسها بود.اما این کشور بیشتر از این جهت برایم دلنواز است که تولید کننده بهترین بازیهای کامپیوتری (بازیهای ویدیویی)است.کمپانی رمدی (remedy)در فنلاند زیباترین بازیها را تولید کرده است که شاهکار ان سری مکس پین است.بی صبرانه منتظر سومین بازی ان هستم تا در چنبره فضای وهم الود و اکسپرسیونیش به دام بیفتم

                            

.بازی مکس پین از نظر منتقدان بازیهای کامپیوتری ،یکی از بازیهای استثنایی شناخته شده است.ژانر ان از رده نوار یا سیاه است.فیلمهای سیاه ،فیلمهایی است که در دهه ۳۰ به کنکاش در طبیعت تاریک بشری مشغول شد.از لحاظ فرم،کنتراست بالا ،فیلمبرداری خاکستری ،سیا ه وسفید ،نماهای درونی ،هتلها با اتاق هایی دلهره اور،ویرانشهرهای بزرگ ،جنگ و...و از جهت مضمون شامل رویا ،فساد ،اعتیاد ،نابسامانیهای اجتماعی و....در این فیلمها غالب است.فیلم نوار از اکسپرسیونیسم المان بسیار بهره برده است.

فیلم مطب دکتر کالیگاری وینه در ۱۹۱۹ سر اغاز این حرکت سینمایی بود.فیلم شاهین مالت در ۱۹۴۱ ساخته جان هیوستن اقتباسی از اثر داشیل هامت و با بازیگری عجیب  بوگارت به شهرت رسید.فیلم مشهور همشهری کین از اورسن ولز نیز فیلمی سیاه است.مخمل ابی ساخته دیوید لینچ -که اتفاقا او هم فنلاندی الاصل است-نمونه ای از فیلمهای سیاه مدرن است.

                  

 کشورهای نوردیک قاعدتا باید برای درک سیاهی طبیعت بشر مستعد تر باشند.فضای مخوف و ظلمانی این کشورها ،سردی هوا که باعث افسردگی می شود ،اسطوره ها با کاراکترهای مخوف چون غولها و خدایان حقه باز و شهوترانی چون اودین و...همه و همه در این ادراک سیاه موثرند.مکس پین هم با فضایی سیاه و نوار،فلاش بک ،رویا و شیزوفرنی  با کنتراست بالا جزو این ژانر قرار می گیرد.مکس افسر سابقی است که همسر و دخترش توسط دلالان مواد مخدر وابسته به مافیای روسی کشته می شود و مکس به جهادی انتقام گیرانه با اشرار در نیویورک کشانده می شود.حتا رویای کابوس گونه مکس هم توسط مشارکت شما به انتها می رسد.مشارکتی در داستانی سیاه.حتما این بازی را تهیه کنید و بازیگر فیلمی نوار شوید.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 23:33 توسط مهران معمارزاده |


ترویکای چپ در امریکای لاتین

 

اِوُ مورالِس رئیس جمهور بولیوی روز شنبه رسما ضمن امضای معاهده موسوم به معاهده موسوم به گزینه ديگر بولیوی برای کشورهای آمریکایی، به همين مناسبت در هاوانا به فیدل کاسترو و هوگو چاوز ملحق شد. این معاهده یک گزینه سوسیالیستی تلقی میشود که در مقابل قرارداد مناطق آزاد بازرگانی کشورهای آمریکایی قرار گرفته است. تشکیل این جبهه بیشتر شکل نمادی و سمبولیک دارد، و نشانگر جبهه گیری شعاری جنبش چپ گرا در آمریکای لاتین است و کمتر جنبه عملی دارد. گزینه دیگر بولیوی برای کشورهای آمریکا، که به اختصار " آلبا" نامیده میشود بنام سیمون بولیوار، رهبر انقلابی آمریکای جنوبی در قرن نوزدهم نامگذاری شده است. بولیوی طبق قرار قبلی روز شنبه به " معاهده تجاری خلق" پیوست. این معاهده توافقنامه ای است که بعضی از تعرفه های بازرگانی را بین کوبا و ونزوئلا را بر میدارد. سه رهبر کشورهای آمریکای لاتین همچنین یک قرارداد بازرگانی امضا کردند که به موجب آن ونزوئلا نیازهای سوخت بولیوی را تأمین ، و در امور عمرانی به آن کشور کمک میکند؛ و در عوض ونزوئلا و کوبا نیز موافقت کردند که محصول سویا را از بولیوی خریداری کنند.

با فساد در قرقیزستان مبارزه کنید

قربان بیک باقی اف رئیس جمهور قرقیزستان با تظاهرات هزاران نفر از اپوزیسیون آن کشور روبرو شده است که خواستار اصلاحات شده اند. روز شنبه هزاران نفر که پرچم ملی سرخ قرقیزستان را حمل میکردند با دادن شعارهای تند، اما بطور مسالمت آمیز، در میدان اصلی شهر بیشکک پایتخت آن کشور راه پیمایی کردند. راه پیمایان باقی اف را به این دلیل که از زمان انتخاب در ژوئیه سال گذشته تاکنون هیچ اقدامی در جهت مبارزه با فساد انجام نداده است مورد انتقاد قرار دادند. پرزیدنت باقی اف وعده داد خواستهای اپوزیسیون را مورد توجه قرار دهد، و در عین حال گفت تغییر به زمان نیاز دارد. آقای باقی اف در ژوئیه گذشته با اکثریت آرا و با وعده انجام اصلاحات درنظام دولتی و محدود کردن قدرت رئیس جمهوری به پیروزی رسید. اما تظاهرکنندگان میگویند از آن زمان تاکنون هیچ اقدامی در جهت اصلاحات صورت نگرفته است. معترضین پس از سخنرانی رئیس جمهوری متفرق شدند؛ اما اعلام کردند که چنانچه تا بیست و هفتم ماه مه تغییری در اوضاع حاصل نشود بار دیگر دست به تظاهرات بزنند.

تامین انرژی چین از افریقا

  جیان تائو رئیس جمهور چین روز یکشنبه به سفر یک هفته ای خود به آفریقا پایان داد و به پکن بازگشت. هدف از مسافرت او تأمین منابع انرژی بیشتر برای اقتصاد رو به رشد چین بود. آقای هو در دیدار از نایروبی قراردادی برای اکتشاف نفت با مقامات کنیا منعقد کرد، که به موجب آن شرکت ملی نفت فلات قاره ، که یک شرکت دولتی چین است، در شش منطقه از اوقیانوس هند به اکتشاف نفت خواهد پرداخت. اوایل هفته جاری، مقامات نیجریه به رئیس جمهور چین وعده دادند که در قبال چهار میلیارد دلار سرمایه گذاری آن کشور در تأسیسات زیربنایی نیجریه، چهار پروانه حفر چاه نفت به چین اعطا خواهند کرد. در مراکش نیز ، آقای هو چند قرارداد تجاری، علمی، فرهنگی و خدمات بهداشتی امضا کرد. آقای هو پیش از سفر به آفریقا از ایالات متحده آمریکا و عربستان سعودی دیدن کرده بود.

 

تظاهرات ضد جنگ در نیویورک

 

درشهر نیویورک هزاران تن از مخالفان جنگ ضمن انجام یک راه پیمایی خواستار پایان بخشیدن به دخالت نظامی آمریکا در عراق شدند. تظاهر کنندگان روز شنبه در منطقه منهتن گرد آمدند. برخی از آنان حامل پلاکاردهایی بودند که از دولت آمریکا میخواست به جنگ پایان دهد و نیروهای آمریکا را به وطن بازگرداند. جسی جکسون، فعال سیاسی، سوزان ساراندون، هنرپیشه سینما، و سیندی شیهان، فعال ضد جنگ که فرزند خود را در سال ۲۰۰۴ در جنگ عراق از دست داد، از جمله شرکت کنندگان در راه پیمایی بودند. سازمان دهندگان گفتند هدف از راه پیمایی رساندن پیام به کاخ سفید و کنگره است که مردم آمریکا خواهان پایان دادن فوری به جنگ هستند. آنها همچنین گفتند هدف دیگر از راه پیمایی ابراز مخالفت با هرگونه عملیات نظامی علیه ایران است.

 

دستیار ارشد خان ازاد شد

مقامات پاکستانی يک دستيار ارشد عبدالقدير خان مشهور به پدر بمب اتمی پاکستان را، که به درز دادن اسرار اتمی آن کشور به کشورهای ديگر اعتراف کرده بود، از زندان آزاد کرده اند. ارتش پاکستان ميگويد محمد فاروق هفته گذشته پس از گذراندن بيش دو سال در زندان در ارتباط با پرونده موسوم به بازار سياه اتمی ، آزاد شد. اعلاميه ارتش ميگويد به فاروق ، که يک آزمايشگاه غنی سازی اورانيوم ايجاد شده توسط عبدالقدير خان را در نزديکی پايتخت اداره ميکرد اجازه داده شد که به خانه اش برود. وی آخرين فردی بود که در ارتباط با پرونده در حبس نگاه داشته شده بود. پرويز مشرف رئيس جمهوری پاکستان دو سال پيش عبدالقدير خان، دانشمند اتمی آن کشور را، که به دادن اسرار اتمی به ليبی، ايران و کره شمالی اعتراف کرده بود، بخشيد.

 

در خواست روسیه رد شد

ایران درخواست روسیه برای متوقف کردن غنی سازی اورانیوم را رد کرده است اما ميگويد بازرسی های سرزده از تأسیسات اتمی خود را مجاز ميدارد.  سرگئی لاورف وزیر امور خارجه روسیه روز شنبه تلفنی با منوچهر متکی ، همتای ایرانی خود، تماس گرفت و خواستار آن شد که تهران برای اعاده اعتماد جامعه جهانی اقداماتی سازنده انجام دهد . وی همچنین خواستارهمکاری کامل ایران با آژانس بین المللی انرژی اتمی به منظور رفع هرگونه شبهه پیرامون برنامه اتمی تهران شد . در تهران محمد سعیدی، معاون سازمان انرژی اتمی گفت غنی سازی اورانیوم ادامه خواهد یافت، اما افزود ایران حاضر است به بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی اجازه دهد بدون اطلاع قبلی از تأسیسات اتمی ایران بازدید کنند، مشروط بر اینکه پرونده ایران از شورای امنیت سازمان ملل متحد خارج شود. آژانس بين المللی انرژی اتمی روز جمعه به شورای امنيت گزارش داد که تهران به خواست شورای در مورد توقف غنی سازی اورانيوم عمل نکرده است. کشورهای غربی ميگويند هفته آينده خواستار قطعنامه ای خواهند شد که برای وادار ساختن تهران به توقف در غنی سازی اورانيوم ضمانت اجرائی داشته باشد

 

رایس گفت ایران رل بازی می کند

کاندوليزا رايس وزير امورخارجه آمريکا ايران را متهم کرده است که در بن بست بين المللی ناشی از برنامه اتمی خود  " رل "بازی  ميکند. خانم رايس که امروز، يکشنبه، با شبکه های تلويزيونی آمريکا صحبت ميکرد گفت تهران بايد به خواست های شورای امنيت سازمان ملل متحد در مورد متوقف ساختن عمليات غنی سازی اورانيوم عمل کند. خانم رايس همچنين از ايران خواست صداقت بخرج دهد و به پرسش های حاکی از نگرانی های بين المللی در باره برنامه اتمی خود پاسخ بدهد. در تهران ، حميد رضا آصفی سخنگوی وزارت امورخارجه ايران گفت ايران ميخواهد بن بست اتمی را از طريق مذاکره برطرف کند. با اينحال وی گفت خواست های غرب از ايران برای متوقف ساختن  غنی سازی اورانيوم در دستور مذاکرات ايران نيست. آقای آصفی همچنين گفت ايران برای مذاکراتی جديد با اتحاديه اروپا آماده است، مشروط بر اينکه ديپلمات های غربی از تهديد ايران به تحريم های احتمالی دست بردارند. واکنش ايران دو روز پس از آن ابراز شد که آژانس بين المللی انرژی اتمی به شورای امنيت گزارش داد ايران به ضرب الاجل شورا برای متوقف ساختن غنی سازی اورانيوم عمل نکرده است. اين گزارش راه را برای شورا در مورد وضع تحريم های تنبيهی عليه ايران هموار ميکند. سه عضو دائمی شورای امنيت، شامل آمريکا، بريتانيا و فرانسه، ميگويند شورای امنيت بايد به امتناع ايران از متوقف ساختن غنی سازی اورانيوم واکنشی قاطع و قوی نشان دهد. اما روسيه و چين، دو عضو ديگری که حق وتو دارند، حامی برطرف ساختن بن بست از طريق مذاکره اند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 1:8 توسط مهران معمارزاده |


بیشتر اوقات ایرانی های مقیم امریکا ،لاف برتری و هوشمندی می زنند.از سرمایه های هنگفت ،تحصیلات عالیه ،رهبری پروژه های مریخ ،حضور کارشناسان کامپیوتری در سیلیکون ولی ،جراحان عالیرتبه و...سخن به میان می اورند.ولی به نظر می رسد از تفرقه ،نداشتن وفاداری دوگانه و به فکر جیب خود بودن و نداشتن پرنسیپ های اخلاقی در روابطشان حرفی به میان نمی اورند.

      

                                                                 بوداپست

بهترین مثالی که می توانم مطرح کنم، مهاجران مجاری و بیشتر یهودی هستند که به محض ورودشان به امریکا شاهکاری افریدند و به تاسیس نهادهایی همت گزیدند که نتایج ان نه تنها نصیب امریکایی ها ،مجاری ها بلکه کل دنیا قرار گرفت.

                                           

                                                     موسس پارامونت

کاری که ایرانی ها هیچوقت نکردند.به فکر جیب خود بودن ،تک روی کردن و حتا اسم خود را عوض کردن برای انکه اخرین بند ناف خود را با سرزمین اجدادیشان قطع کنند از ویژگی های بسیاری از هموطنان است.استیون اسپیلبرگ کارگردان یهودی زاده امریکا ،گرچه در دوران کودکی و نوجوانیش از تمایلات ضد یهودی درامریکا ،رنج بسیار دید اما بهترین نمونه از وفاداری دوگانه (dual loyalty)است.او هم دینش را به سرزمین مقدس یهود و یهودیان ادا کرد.فیلم فهرست شیندلر او بهترین شاهد این مدعاست.از سویی دیگر به صنعت سینمای کشور زادگاهش فخامت و استواری بخشید.

                              

                                                     زازاگابور هنرپیشه مجار

ایرانیان وفاداری دوگانه ندارند.به کشورشان چون لکه حیض نگاه می کنند وبه فرهنگ درخشان کشورشان باور ندارند.از سویی دیگر از کشوری که به انها پناه داده است و پیشرفت زندگی مادیشان را مرهون ان هستند ،بدگویی می کنند.ایرانیان نتوانستند در امریکا چون مجاری ها نهادهای موثر ایجاد کنند ـنهادهایی که عامل نفوذ و اعتلای فرهنگ ایرانی باشد

                                         

                                               پاتاکی فرماندار مجاری الاصل نیویورک

.ادولف زوکر از خانواده ای یهودی و مجاری بود که در قرن ۱۹ در سن ۱۶ سالگی به امریکا کوچید و به عنوان جارو زن موسسه تئاتر ،کارش را اغاز کرد و انگاه توزیع کننده فیلم شد.او پایه گذار استودیوی پارامونت شد.او عمر پر برکتی داشت و صد و سه سال زیست.ویلیام فاکس موسس استودیوی سینمایی فاکس هم از مهاجرین یهودی مجاری بود.

                                             تلر مجاری پدر بمب هیدروژنی

او در ۱۱ سالگی درس را رها کرد و زندگی سختی را در پیشه منسوجات اغاز کرد.با درامدش ،محلی برای نمایش سینما خرید و بالاخره فاکس را تاسیس کرد.تلاش این دو نفر جای مهاجران مجاری را در سرزمین فرصت ها تثبیت کرد.بعد ها فیلم کازابلانکا در ۱۹۴۲ اثر مهم و تاثیر گذاری در جهان سینما شد.مایکل کورتیس هم مجار بود.کارگردانی که با دوری از طرح مسایل میهن پرستانه ،فیلمی ماندگار را افرید.تونی کورتیس بازیگر مجار،با چهره ای جذاب در سینمای امریکا ،خود را به جهانیان معرفی کرد.من می توانم دهها مجاری دیگر فقط در سینما مثال بیاورم.در رشته های دیگر چون فیزیک ،موسیقی و...هم در انبان مطالعاتم ،مجاری بسیار است.

             

ملت های دیگر هم چنینند.برادران وارنر لهستانی موسس استودیوی برادران وارنر ،ری کروک چک موسس صنعت فاست فود مک دونالد و....جا دارد هر ایرانی مقیم امریکا یا کشورهای غربی دیگر از خود بپرسد برای کشورم چه کرده ام و برای کشوری که مرا پناه داده است چه کرده ام.زوکر و فاکس با سختی زیاد و با شغلهای پست خود را در امریکا بالا کشیدند و نهادی را پایه نهادند که بسیاری از هموطنانشان با راحتی و اعتماد به نفس در انها ظاهر شدند.اگر فاکس و زوکر نبودند ،کورتیس ها هم نبودند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:29 توسط مهران معمارزاده |


ژاپن در یک نگاه

Maple park in autumnal Imperial Palace, Kyoto

Garden of Enkoji temple, Kyoto

View of 'momiji' (red maple) from a temple, Kyoto

Two Geisha girls performing tea ceremony in Kitano Shrine, Kyoto, Japan

Maiko girl - Geisha apprentice - behind the curtain of a teahouse, Kyoto, Japan

Two little Maiko girls posing in front of Heian Jingu Shrine in Kyoto, Japan

Heron dance performed during Gion festival in Kyoto

Moss statues in a Kyoto temple

Bamboo in snow, Mt Koya

Night in Kansai Alps

Sunset in Kansai Alps

Blooming cherry blossom – sakura – and traditional lanterns in Hirano Shrine, Kyoto, Japan

Blooming cherry blossom – sakura – and stone lantern in Hirano Shrine, Kyoto, Japan

Japanese people at hanami – sakura viewing party, Kyoto, Japan

Outlook into Zen garden from Jizo-in Temple (Bamboo Temple) in Kyoto, Japan

Entrance gate to Jizo-in Temple (Bamboo Temple) in Kyoto, Japan

Golden pavilion of Kyoto

Sakura and pagoda, Kyoto

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:53 توسط مهران معمارزاده |


 

Has the Saudi Kingdom Reformed?

Middle East Quarterly
Spring 2006
http://www.meforum.org/article/930

On February 14, 1945, President Franklin D. Roosevelt met with King Abdulaziz bin Abdulrahman al-Saud on board the USS Quincy, anchored in the Great Bitter Lake along the Suez Canal in Egypt. The summit cemented a lengthy and, in recent years, often fractious relationship. Over the subsequent six decades, U.S.-Saudi relations have been multifaceted and complex, and often tense. In the aftermath of the 9-11 attacks and the revelations that fifteen out of the nineteen hijackers were Saudi nationals, both Washington's ties with Riyadh and the kingdom's support for radical Islam have come under increased scrutiny. On December 1, 2005, Patrick Clawson, senior editor at the Middle East Quarterly and deputy director for research at The Washington Institute for Near East Policy, convened a roundtable to discuss the current state of U.S.-Saudi relations. Joining him were Thomas Lippman, an adjunct scholar at the Middle East Institute; Ali Alyami, founder of the Center for Democracy and Human Rights in Saudi Arabia; Simon Henderson, a Washington Institute senior fellow and London-based specialist in Saudi politics; and Amr Hamzawy, a senior associate with the Carnegie Endowment for International Peace.

Are U.S.-Saudi Relations Solid?

Middle East Quarterly: How solid is the U.S.-Saudi relationship, and what interests do the two countries have in common?

Thomas Lippman: The relationship is solid in a bilateral sense in which you have two governments that have found various issues on which they can work together and come to an agreement. It is not and should not be the kind of relationship that we have had in the past in Saudi Arabia, one essentially of the U.S. as tutor and Saudi Arabia as student. Saudi Arabia is a more mature country now. The damage that was done by 9-11 has largely been repaired in the government-to-government relationship; the relationship between the American people and the Saudi people has suffered what may be permanent damage.

Ali Alyami: The Saudi and U.S. relationship has not been a solid relationship. It has been premised on an artificial basis, not on shared values. It's a relationship based on a family that represents the government, a government that represses democratic society. The relationship has been based on the wrong issues. The Saudi government—or should I say the ruling family—today, more than at any time in the past, represents perhaps the single biggest danger in the Middle East.

MEQ: Does the U.S. government share your viewpoint?

Alyami: Some in it agree with me; others express the same views as does Tom Lippman.

Simon Henderson: It's a strong relationship but it has suffered because of 9-11. To an extent, it's been repaired since then, but it has changed. Before 9-11, it was based on a strategic security relationship with a great understanding that this was mutually beneficial to both sides. It's still based on oil in the past four years, but the military security relationship has declined, as has the sense of a mutual understanding.

Amr Hamzawy: I basically agree with Simon Henderson but would add that there are areas of convergence and divergence in the U.S.-Saudi relationship. This became clearer after 9-11. What we are really seeing now in Saudi-U.S. relations is the crystallization of some areas where interests and perceptions intersect and others where they do not. The Israeli-Palestinian issue and oil are clear cases of convergence. Perceptions, interests, rhetoric, political reform—even the framework of political reform as understood in Washington as compared to Riyadh—are clear areas of divergence. Despite these areas of divergence, the relationship remains very pragmatic. It will hardly lead to open conflict. So, tensions exist but not conflicts.

MEQ: Several people identified 9-11 as extremely important in shaping the relationship. How effectively do you think the Saudi government is countering those in the kingdom who would finance such Islamist terrorism overseas?

Lippman: There is no doubt that King Abdullah and his closest advisers realize that Islamist or jihadist violence is inimical to their interests. This is affirmed by the appointment of Prince Bandar bin Sultan bin Abdul Aziz, the most outspoken proponent of all-out war against the violent extremists, to direct the National Security Council. Commitment to eradicating extremism is not the same as being fully effective, though, either at home or internationally. There is still much work to be done. Senior Bush administration officials have repeatedly testified before Congress on how the Saudis can be more effective on issues such as control of finance.

Henderson: But the Saudi government is more than King Abdullah and his closest advisors. While the king brought his closest advisors with him when he formally assumed the throne in August 2005, he shares leadership with other senior princes. There is no consensus on who is in this most influential group, but certainly Crown Prince Sultan bin Abdul Aziz and Interior Minister Prince Naif bin Abdul Aziz are among them. Other senior royal family members also have influence. Just as Abdullah never had full authority while still crown prince and acting head of state, he has not consolidated full control today. When talking about Saudi Arabia, deciding who controls the levers of power is always a problem.

Alyami: Too many Western officials and commentators say that the Saudi government is an ally in the fight against terrorism. Do not forget that the Saudi regime and the terrorists share many goals. In Iraq, neither the Saudi government nor Osama bin Laden and Abu Musab al-Zarqawi want democracy. They jointly fear Iranian influence. They oppose stability in Iraq. Riyadh does not want a thriving, oil-producing Iraq on its border. Tom Lippman said that the Saudi government is fighting terrorism; yes, it fights terrorism inside its borders because domestic terrorism threatens the royal family. But outside the kingdom is another matter.

MEQ: What are the Saudi government's attitudes towards those in Saudi Arabia who fund Islamist terrorists groups such as those that struck at the World Trade Center and the London transportation system?

Alyami: The Saudi government attitude is permissive to the people and institutions such as Muslim youth organizations that supported these terrorists. Since the dynasty's founding in 1744, Wahhabi extremists have supported the Saud family. The Saudi royal family has no legitimacy beyond the support of these extremists. The Saudi royal family is neither democratic nor interested in sharing power. Terrorism can threaten the House of Saud, but it can also serve its interests. I am from Saudi Arabia, and I know the system. I am a victim of this brutal system. If there is not complete transformation of Saudi Arabia—not only politics but also culture, religion, and education—then Islamic extremists will bring the United States down. I agree with President Bush: we must confront the ideology. The Saudis will indeed fight the terrorism inside Saudi Arabia but, I repeat, outside Saudi Arabia is another story.

Henderson: The Saudis have become more effective in countering those inside the kingdom who finance Islamist terrorism abroad. Deputy Assistant Secretary of the Treasury Daniel Glaser testified to this issue in November 2005.[1] Despite the improved cooperation, he did imply there was much more that the Saudis could do.

Who Controls Saudi Arabia?

Hamzawy: I agree with part of what Ali Alyami said. The Saudi establishment considers the Islamist splinter groups, which are scattered across Saudi Arabia, to be a security threat. They are beginning to see Islamism as a political threat as well. The need to combat terrorism has motivated all recent reform, including holding municipal elections.

I disagree with Ali that the Saudi establishment wishes to radicalize the region. Instability in Iraq undermines Saudi national interests. The Saudi royal family knows that it is hard to control radicalization once it takes root. The 1990s' radicalism in Algeria and Egypt that swept the region scared the family.

How effective has the Saudi government been in tackling Islamism at home? Two of its strategies are effective and one less so. Prince Naif has implemented a strategy of securitization. I went to Saudi Arabia in June 2005 and found the number of policemen on the street striking. A militarization of daily life has taken place, and it is proving to be an effective strategy. Over the past two years, Saudi security services have caught and arrested terrorists.

The Saudi establishment has also been effective at outreach to the outer edges of the Islamist spectrum. They have won back, not members of splinter groups, but some of their sympathizers. They have regained control over some segments of the Islamist spectrum.

Less effective has been the Saudi royal family's efforts to use religious discourse to combat radical Islamists. The Saudi royal family has not won the cooperation of the Wahhabi establishment. A core group of the Wahhabi establishment may be receptive to the royal family's message, but the broad base of the religious establishment is ambivalent when it comes to combating the discourse of Islamism in public.

Alyami: It is important to judge people by what they do as opposed to what they say. The Saudi royal family, especially Prince Naif, worked hard to dismiss a reformist minister of education and to replace him with Abdullah bin Salih Obeid, the former head of the World Muslim League.[2] Obeid is among the most hard-line Wahhabis in the country. And he runs the education system in Saudi Arabia today! How can they be confronting these extremists when they place one of the most reactionary men in charge of educational reform?

Given a choice between religious extremists and reformers, the Saudi royal family will imprison the reformers and give amnesty to the extremists. Abdullah has done this three times in the last two years. He put Matruk al-Faleh, Turki al-Hammad, Ali al-Domani, and hundreds of other reformers in prison, stopped them from leaving the country, or cut off their media access. The government, then, gave amnesty to people incarcerated for inciting murder or conspiracy to murder. Anybody who says the Saudi royal family is stupid is himself stupid. The Saudi leaders are clever; they are desert foxes. What they do and what they say are very different things.

Lippman: To some extent I agree. It is always possible to pick out issues such as the appointment of Obeid as minister of education. From the time of King Faisal, who ruled from 1964 to 1975, it has always been three steps forward and 2.8 or 3.2 steps back. A statesman like Ghazi al-Gosaibi serves as minister of labor, and every day he kicks open doors for women and others who were previously disenfranchised from working. Saudi Arabia is not a static society. Domestic tendencies and trends are felt in different ways. While there is no system in place for such trends to be reflected in the ballot box, society is changing in other ways. There are too many educated women coming into the work force and into society now for it to remain static. Saudi Arabia now is certainly different from what it was when I first visited it thirty years ago.

Henderson: Surely, Tom, we cannot confuse openings for women and the appointment of a certifiable Wahhabi education minister three years after 9-11. Especially when almost all analysts and officials agree that the obscurantist nature of the Saudi education system contributed to the attacks.

Lippman: You are absolutely correct about the negative impact of the education appointment, especially since the ministry now controls both girls' and boys' education.

Hamzawy: Simon Henderson is correct that there are different trends within the royal family. The religious establishment is a key player and is wealthy. It cannot be controlled, even by the royal family. The religious establishment controls three vital spheres of Saudi society: education, preaching, and the judiciary. It is not a monolith, though. Within the religious establishment, there are different tendencies. A core group is receptive to the wishes of the king. Another group has been less receptive. This group was associated throughout the 1980s and 1990s with the so-called Sahwa Islamiya (Islamic Awakening), which still adheres to an Islamist discourse, even if they were less militant than Al-Qaeda.

There are two general groups of reformers on the Saudi scene, and both are relatively small. The first are the so-called liberals such as Matruk al-Faleh, Ali al-Domani, as well as some university professors, and civil society, human rights, and women activists. The second are the liberal or moderate Islamists. Again, these groups are not monolithic. There are degrees of convergence and divergence within the reform camp.

Another force is small but a threat to national security: the splinter groups of Islamists operating across the kingdom.

The power balance among these groups is the best way to gauge how effective the government is in terms of ideology and reform.

MEQ: How does this play out with regard to education?

Hamzawy: While Wahhabism is the defining reality of Saudi Arabia, it is important to look for gray zones. The question is whether there are moderate trends within the Wahhabi establishment and whether these can lead to reform. There is not always forward progress.

There has been less moderation in the last year. Between 2001 and 2003, there was greater moderation within the educational system and universities. There were fewer attempts to ban professors and fewer restrictions than there are now. In the last year, and especially the last few months, there has been a shift back to less moderation.

MEQ: Why?

Hamzawy: I asked this same question of Saudi intellectuals in June and July 2005 when I was in the kingdom. They enunciated two basic reasons. One is that the Bush administration is not pressing the Saudi royal family enough, and the second is that the royal family went through a period of turbulence after 9-11. For perhaps two years, it was willing to do a bit more than its normal inclination. As the pressure abated, it shifted back to less moderation in the education and preaching spheres.

MEQ: Is King Abdullah a reformer?

Lippman: There is a tendency in the United States to think of King Abdullah as a reformer who, as crown prince, was chomping at the bit to implement liberalizing change in Saudi Arabia. I never believed that. He is some 80 years old. He's been part of the tiny ruling elite of Saudi Arabia all his life. He is not bursting out of the gate to make major changes in the Saudi power structure.

Alyami: Abdullah is no reformer. Abdullah was marginalized throughout his life by his father the king, by the Sudairi full-brothers, and by prior kings, including the late King Fahd, with whom he shared the same mother. He became crown prince only because King Fahd felt badly for him. The royal family agreed to this because it assumed Abdullah would die before Fahd. God made a liar out of them, for Fahd died before Abdullah. The royal family did not want Abdullah as king but he threatened them with the National Guard.

There is no accountability in Saudi Arabia. There is no transparency. Anybody can pay to kill another person. There is the hawala [religious financial] system, which the Saudis use quite a bit, that leaves no paper trail. The judicial system is broken and needs urgently to be changed. The Saudi people are fed up. Power lies in the hands of Abdullah, Sultan, Naif, Majid, Khalid bin Faisal bin Abdul Aziz [governor of Asir province], perhaps Mohammed bin Fahd bin Abdul Aziz [governor of the Eastern Province], and a few others here and there.

King Abdullah has not implemented a single recommendation suggested by the national dialogues [high-profile conferences he organized to gather suggestions from a wide range of commoners]. He takes orders from those around him. He is one absolute monarch out of many absolutes. This is the reality of Saudi Arabia.

MEQ: What about the religious establishment?

Alyami: Amr Hamzawy is right that reform is in retreat. The House of Saud is the real establishment; the religious institution is only as powerful as the House of Saud allows it to be. The Saudi government plays the religious people against each other, and it also plays the religious establishment against liberals. If the Saudi royal family wanted to muzzle the religious establishment, it could. It has used the mufti to issue fatwas [religious rulings] against [Libyan leader Mu‘ammar] Qadhafi and against [former Iraqi dictator] Saddam Hussein.

The royal family can silence people but does not silence the clergy because the alternative is liberalization, which is not in its interest. It feels safer with all the problems and threats of the religious establishment than with democratization, for democratizing means sharing power and becoming accountable.

MEQ: And terrorism?

Alyami: The hatred the religious establishment preaches against Christians, Jews, Shi‘ite Muslims, and all non-Wahhabi Muslims is huge. Without reform, there will be no end to the hate in Saudi mosques, and terrorism will continue.

MEQ: Washington has praised reform efforts in Bahrain, Qatar, and Kuwait. What is Riyadh's attitude toward its neighbors' reforms? How do Saudis see U.S. policy to promote democratic reform in the Middle East?

Hamzawy: The Saudi situation is far more complicated than its neighbors'. Saudi Arabia is a [Persian] Gulf superpower. Other [Persian] Gulf countries depend on Saudi Arabia.

Throughout recent years, the Saudi government minimized reforms through various strategies. As Simon Henderson said, it uses oil. It also uses the fear that democratization could lead to the kingdom's takeover by jihadists. More recently, the Saudis have also exploited Western and primarily U.S. fears of the aftermath of the ouster of Saddam Hussein to urge Washington to consider other democracy promotion projects more carefully.

Accordingly, the U.S. government might consider reaching out directly to civil society institutions, to groups promoting democratic change, and to the Saudi people themselves.

Henderson: The Americans should encourage civil society and advocate democratic reforms in Saudi Arabia. Washington should also be tougher with regards to human rights abuses. The kingdom's record is appalling; innocent people are thrown in jail and tortured.

Saudi Foreign Policy

MEQ: Turning to foreign affairs: how helpful is Saudi influence to Washington on regional issues such as stabilizing Iraq, pressing Syria to end its interference in Lebanon, promoting Israeli-Arab peace, and responding to the Iranian nuclear challenge? Are these issues on which the U.S. and Saudi governments can work together?

Henderson: A schizophrenia exists in Saudi foreign policy. Anyone who listens to Foreign Minister Saud al-Faisal would think U.S.-Saudi interests converge. But look at the history of Saudi foreign policy during the 1980s and 1990s: despite being a close ally of the United States, the kingdom exported its firebrands to Afghanistan, Bosnia, and Chechnya. Islamists almost triumphed in Algeria not because the Saudi government was encouraging Islamist government directly but because Saudi interests promoted the Islamists. There is a strong Islamist element to Saudi foreign policy that often goes unrecognized.

MEQ: But for a long time during the Cold War, wasn't the U.S.-Saudi alliance based on common interests against the Soviet Union and communism? The U.S. government worked with the Saudis in the 1950s and 1960s against Nasserism; there was bilateral cooperation in the 1980s in Afghanistan.

Henderson: U.S. and Saudi interests converged in Afghanistan. They did not in Bosnia.

MEQ: Those interests converged for three decades of the Cold War.

Henderson: They did not converge in Algeria, Bosnia, or Chechnya.

MEQ: All those are post-Cold War examples.

Henderson: Washington did not necessarily recognize post-Cold War that U.S.-Saudi interests had diverged. The Saudis may not have a long-term interest in a stable Iraq. They will not, of course, say this publicly.

MEQ: What about Saudi policy toward Syria and the Arab-Israeli peace process?

Henderson: Abdullah has a sense of kinship with the Assads. Saudi involvement in Arab-Israeli peace negotiations was more a way of placating Washington. The Saudis are politically correct enough not to speak publicly against Arab-Israeli peace; they go along with the peace process. They get brownie points in Washington for meeting Jewish groups, for pushing the Palestinians in certain directions, funding Palestinian peace diplomacy, and things like this.

Hamzawy: Simon over-Orientalizes Saudi Arabia. Sometimes he suggests it's religion, other times kinship. I disagree. Yes, Wahhabi Islam is a defining factor for the Saudi royal family and the Saudi establishment. In the 1960s, a power struggle took place between Nasserism and Saudi traditionalism. This was not a power struggle over the soul of the Arab world; it was a struggle over who would be the region's power center at a time of shifting regional and international alliances. The Saudis often used religion to counter other ideologies, always, however, based on clear political calculations. They used religion in Afghanistan, with the blessing of Washington, I might add. In the post-Cold War era, the Saudis used religion to promote what they perceive as being Saudi national interests. At the end of the day, what is structuring the reality of Saudi foreign policy is the preservation of the Saudi royal family's power. It's not religion, or kinship, or ideology. It's simply preservation of power. That is the story of Saudi Middle East policy.

Lippman: Absolutely correct, and the historical record supports that assessment. Look at some of the most critical external decisions Saudi Arabia has made over the past forty or fifty years: self-preservation is the first rule of the House of Saud. Likewise, the civil war in Yemen back in the 1960s was about preservation, not religion. In OPEC [the Organization of Petroleum Exporting Countries], the Saudis cooperated with the most radical Arab regimes with which they had nothing in common politically or spiritually. The same rationale impelled them to make the mistake of allowing 500,000 Americans to enter the country for Operation Desert Shield [in 1990]. Abdullah's 2002 peace initiative on Israel was pragmatic and a sign of a generally non-ideological foreign policy.

MEQ: What does this mean about the issues and concerns to the United States in regional politics?

Hamzawy: Just as Tom Lippman said, I see pragmatism as key; preserving Saudi royal family power leads to convergence on regional issues. But I disagree with Simon Henderson concerning Iraq: the Saudi royal family has an interest in a stable Iraq but not necessarily a democratic Iraq. It is not against Iraqi democracy, but it will not invest much to help that flourish. It has a prescription to stabilize Iraq, which is to integrate, not exclude the Sunni Arabs. Do not divide the country. That is pragmatism. The Saudi royal family agrees with Cairo, with Damascus, more or less, and also somewhat with Washington.

MEQ: And the Arab-Israeli conflict?

Hamzawy: The Abdullah plan was a pragmatic effort to gain momentum and establish Saudi Arabia at the forefront of regional leaders. Abdullah intended to push Egypt and Jordan back a little and portray Saudi Arabia as an influential regional power. The Saudis would love to see the Palestinian issue solved because it is exploited by radicals and militants. A solution to it rids the Saudis, in terms of ideology and discourse, of a central factor to bin Ladenism. Saudi foreign policy is designed to preserve power and minimize threats. It has very little to do with religion and hardly anything to do with exporting Wahhabism.

Alyami: The House of Saud's only agenda is to stay in power. It will do whatever it takes: kill, murder, incarcerate, destroy. The Saudis have no interest in stabilizing Iraq. I disagree with the idea that it is indifferent to a democratic Iraq. The Saudis hate two things: Shi‘ite empowerment and a democracy on their border. They will do whatever it takes to ensure neither happens.

The Saudi government would like to see the United States stay in Iraq for sixty years. In part, it does not want Washington even to consider invading another Arab country, so getting the U.S. nose rubbed in the mud suits its purposes. Also, a U.S. occupation in Iraq can be just as useful a symbol if the U.S. military gets bogged down in the country.

In Syria, the Saudis have mixed interests. Because the ‘Alawites who control Syria are an offshoot of Shi‘ism, they fear the Assad regime's outreach to Iran and the Shi‘ite government in Iraq. On the other hand, the Saudis fear the alternatives to the Assad dynasty, and fear that chaos in Syria may undercut Lebanon.

Abdullah's Arab-Israeli peace plan was tactically wise. He knew that the Israelis could not accept it because it called for Israel to return all land occupied in 1967, including East Jerusalem. The Saudi royal family wants sway over East Jerusalem to add to [their patronage of] Mecca and Medina. Then they will be custodian of three holy places instead of two and will increase their stature accordingly. The Saudi government has no interest in seeing Palestinian-Israeli peace, especially if that results in a democratic Palestine. The Saudis are the greatest financial patrons of Hamas and of Al-Aqsa Brigades and other groups. If Israel and the Arabs make peace and democratization proceeds, the Saudi royal family will lose its power.

What really bothers me about all these discussions is that the Saudi people are never considered. We talk about the women in Saudi Arabia today as if we are talking about women's situations 500, 600 years ago, and then people say there are openings for women, there are openings for religious minorities—but it's still a country ruled by four or five old men who still do not recognize half of their society as human beings.

Henderson: I always regarded Abdullah's peace plan as a Saudi public relations attempt to deflect attention from Saudi Arabia's indirect role in 9-11.

The Oil Factor

MEQ: How important is oil to the bilateral U.S.-Saudi relationship?

Lippman: I'm a contrarian on this. Oil is not very relevant to bilateral relations. Even if there were a jihadist revolution tomorrow …

Alyami: I say, it's all about Saudi oil.

Lippman: The record shows that the United States boycotts oil producers. They do not cut off America. Take, for instance, Libya and Iran …

MEQ: Saddam's Iraq, too, right?

Lippman: Yes. But, that was because of United Nations' sanctions. And the United States bought the oil anyway. I believe that oil has no country of origin. There is only one global oil market. If the United States stopped buying the three million barrels a day that it buys from Saudi Arabia, and instead purchased that amount somewhere else, then the Saudis would sell the same three million barrels to the Chinese, South Africans, Japanese, or the Argentineans. As long as Saudi Arabia is not in the forefront of rebels trying to drive the prices up (the way Mu‘ammar Qadhafi or even that old U.S. friend, the shah of Iran, did in the old days), there should be no problem. Washington should take the Saudis at their word, just as Energy Secretary Samuel Bodman did on his recent trip there.

Alyami: From day one, oil has been the basis, directly or indirectly, of the U.S.-Saudi relationship. Oil is important in Saudi relations with Japan and Europe, too, as both of them import a lot of Saudi oil. If their economies fall, the Saudi economy will follow. Therefore, oil becomes a key issue here. Tom is right that the U.S. does not import so much oil from the Saudis right now, but the situation will change in ten or fifteen years as China consumes more energy than the United States. The Chinese have few reserves, and they will try to buy as much as they can from the Gulf region. That said, the United States will never let the Chinese or anyone else get control of oil production in the Middle East.

Henderson: I disagree with Tom Lippman's remarks. Oil is the basis of the relationship and is absolutely vital to it. So, preservation of the present Saudi regime is in Washington's best interests because when other major oil exporters' governments fail, the history is that their oil production and exports are drastically reduced. Iran and Iraq are cases in point.

MEQ: And Qadhafi?

Henderson: Yes, and Qadhafi, too. He didn't actually fall, but Washington gave him a hard time.

MEQ: Yes, oil production in Libya has fallen for so long that the country now hopes that by 2010 it can return production to where it was when he came to power in 1969.

Henderson: Of course, Saudi Arabia, because of its huge reserves and huge production, has a crucial role, one that Riyadh has been happy to undertake for many years: to be the swing producer. Many in Washington consider it vital that Saudi Arabia continue to perform that role in the future. Such concerns limit Washington's freedom of action on a whole series of concerns about Saudi Arabia.

MEQ: Thank you for these most interesting observations. In sum, while there remains disagreement on many, I heard a consensus that Washington should encourage the kingdom's civil society organizations and democratic reformers. That would be quite a change, indeed, from U.S. policy in decades past.

[1] Daniel L. Glaser, deputy assistant secretary Office of Terrorist Financing and Financial Crimes, U.S. Department of the Treasury, testimony before the Senate Committee on the Judiciary, Nov. 8, 2005.
[2] The World Muslim League is a Saudi-sponsored organization founded in 1962 to fund mosques, publishing houses, cultural centers, schools, and other Islamic institutions.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:59 توسط مهران معمارزاده |