تبليغاتX
چو ایران نباشد تن من نباد

 

 

Main Email Archive Designer

گولم چنین گفت :

چنین گفت نیچه


.....زن را با حقیقت چه کار !


از ازل چیزی غریب تر و دل آزار و دشمن خو تر از حقیقت برای زن نبوده است_ هنر

بزرگ او دروغ گویی است , و بلاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی .بیایید ما مردان نیز

 اقرار کنیم که درست همین هنر و همین غریز را در زن دوست می داریم و ارج می

 نهیم _ مایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با

موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاه ها و حماقت های  ظریف شان , جدیت و

گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید



هر گونه نشانه ای از فمینیسم در انسان ها حتی در یک مرد , راه ورود به آثار مرا سد

 می کند : آن کاه دیگر نمی توان به درون این هزار توی کشف های دلیرانه پا نهاد



به گمان من یک دوست واقعی زنان امروز به ایشان خطاب می کند که : زنان در باره

ی زنان ساکت باشند

                                                                           رضا


وفای عزیز در پاسخ فرشته گرامی ،تمایلات زن ستیزانه (میزوژنیک )خود را پنهان نکرد و فرشته هم پاسخی که ناخوداگاه میز اندریک(مرد ستیزانه )بود داد.تمایلات میزاندریک توسط فمینیست های افراطی مطرح می شود و تمایلات میزوژنیک به ارای نیچه ،اتو واینینگر و...باز می گردد.من این جدال عنیف و این تقابل خانمان برانداز را بجا نمی دانم.

اتو واینینگر زن ستیز معروف

کار اصولی همان بود که رضا مدیر وبلاگ گولم ،حمید سمیع عادل نویسنده دیگر گولم و مهران نصر ناظر و کارشناس رسانه ها انجام می دهند.رضا ارایی از بزرگان فلسفه درج کرد ،حمید اتو واینینگر را به ما شناساند و مهران با نظرات صائبش بحث را گرم می نماید.البته یه بابایی به نام حکیم الحکما هم اظهار لحیه ای کرد وتیری در تاریکی در کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 22:8 توسط مهران معمارزاده |


womanizer(philanderer)کسی است که با زنان متعدد روابط جنسی دارد و ازدواج نمی کند.(نمی خواهد یا نمی تواند ).کازانوا زاده ونیز در سده ۱۸ میلادی می زیست.اتوبیوگرافی مهمی دارد که نرم ها و عادتهای اروپای انزمان را به خوبی شرح می دهد.او از ۱۲۲ زن یاد می کند که با انها سکس داشته است.کازانوا ادمی واقعی بوده است ولی دون ژوان که او هم فیلاندرر بوده است افسانه ای و خیالی است.

کازانوا

لرد بایرون هم لیبرتین بوده است و فیلاندرر بود

جان ویلموت در دوره احیای سلطنت (چارلز دوم )می زیست و لیبرتن بود

فیلم لیبرتین ،جانی دپ در نقش جان ویلموت بازی کرد

مارکی دوساد هم لیبرتین بود.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 9:11 توسط مهران معمارزاده |


وفا چنین می گوید :

شنبه 30 دی1385 ساعت: 0:16 توسط:وفا

زنها در هیچ ابعادی قابل رشد نیستند یکیش خود همین فرشته خانم

 

فرشته در پاسخ می گوید :

شنبه 30 دی1385 ساعت: 6:32 توسط:فرشته

چرا دوست ندیده ؟با همه خانم ها چرا؟
مثل اینکه منو خوب می شناسی ؟
چی شده که رشد را انکار می کنی؟
ضمن ن اگر آقایون هم زیاد رشد کنند ما بخیل نیستیم ولی فکر می کنم اونوقت کره زمین را باید به توپی تشبیه کرد که فقط از یک جهت متورم شده

دوست روانشناسم حمید سمیع عادل می گوید :

اوتو واينينگر فيلسوف آلماني (1880-1903) در کتابي ضد فمينيستي به نام sex and character معتقد است مردان روح هاي فعال و اصيل (سوژه)و زنان ماده هايي منفعل و فرومايه(ابژه) هستند.زنان به عنوان ماده ي منفعل تحت فرمان سکسواليته هستند.در واقع به گفته ي واينينگر هر چيزي مي تواند به لحاظ جنسي زنان را تحت تاثير قرار دهد و در آن ها رخنه کند. بدين ترتيب سکسواليته ي شخصي يک زن صرفا موردي از يک غريزه ي کلي و غير شخصي است که بر کل رفتار او حاکم است.او حتا اگر حقيقت را بگويد،اين کار را نه به خاطر حقيقت، بلکه براي تاثير گذاشتن بر يک جفت احتمالي مي کند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 8:27 توسط مهران معمارزاده |


گولم می نویسد :

يک روز ماه ژانويه که تنها در خانه ي سارتر بودم زنگ تلفن بصدا در آمد: کامو در يک حادثه ي اتو موبيل کشته شده ,, لانزمن بود که اين خبر را مي داد .به اتفاق دوستي از بخش مرکزي فرانسه باز ميگشته که اتوموبيلش به درخت چناري خورده و او جابجا کشته شده بود .
گوشي را گذاشتم و با لبي لرزان و گلوئي گرفته به خود گفتم ,, گريه نخواهم کرد , او براي من هيچ چيز نبود ,,کنار پنجره ايستادم و فرو افتادن شب را بروي سن ژرمن دپره تماشا کردم بي آنکه بتوانم خود را آرام سازم و يا در غمي واقعي فرو روم .
سارتر هم بهيجان آمد همه ي شب را با ,, بست ,,از کامو حرف زديم. پيش از خواب يک قرص بلادونال خوردم بايستي مي خوابيدم ولي نمي توانستم چشم بر هم گذارم .
سرانجام بر خاستم . ديوانه وار لباس پوشيدم و در تاريکي براه افتادم . اين غم مردي پنجاه ساله نبود , غصه ي مرد راستکار ولي راه گم کرده اي نيز نبود که بخوبي خود خواهيش را پنهان ميداشت و باساني شريک جنايات فرانسه شده بود و از همين رو من از دلم رانده بودمش , بلکه غم همرزم ساليان اميد بود که ديگر نه چهره اش به آن خوبي ميخنديد و نه تبسم ميکرد , غم نويسنده اي جوان و بلند پرواز و ديوانه ي زندگي بود و غم خوشيهايش , پيروزيهايش , دوستي , عشق و خوشبختيش . مرگ سبب رستگاريش شده بود ,  براي او ديگر زمان وجود نداشت , اکنون ديگر ديروز بيشتر از پريروز برايش حقيقت نداشت .
کامو به آن صورت که من دوستش داشتم از دل شب بر مي خواست و در هماندم محو مي شد . هميشه وقتي انساني ميميرد همراه او يک کودک , يک نوجوان و يک جوان نيز ميميرد و هنگام گريستن , هر کس براي زماني از زندگي او که برايش عزيز تر بوده مي گريد .
باران سرد و ملايمي بر خيابان ,,ارلئان ,, مي بارد , مستمندان در فرو رفتگي درها خسبيده بودند , بهم پيچيده و سرما زده . همه ي اينها مرا مي آزارد , اين تنگدستي  اين شور بختي , اين شهر , اين جهان , اين زندگي و اين مرگ . 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 8:17 توسط مهران معمارزاده |


دوست گرامی مهران نصر می گوید :
نويسنده: mehran
جمعه 29 دي1385 ساعت: 10:20
اين طور پيداست كه تب عشق در حال پيشروي است.

دوست گرامی شهرام عدیلی پور از عشقی شدن وبلاگ می گوید

انتون لاوی در ایالت زادگاه گانگستریسم در خانواده ای توزیع کننده لیکور به دنیا امد.کسی که بانی مکتب شیطان گرایی و بنا کننده کلیسای شیطان بود.او فردی ماتریالیست بود و شیطان را به عنوان نمادی از ارزشهای خاکی و زمینی ،تقدیس می کرد.خانواده انتون به سان فرانسیسکو کوچ کرد و انتون قریحه ای پربار در موسیقی نشان می داد.او علاقه ای وافر به ادبیات تاریک ،اکسپرسیونیسم المان و داستان های جک لندن نشان می داد و عاشق شخصیت راسپوتین نیز بود. از مدرسه اخراج شد و به سیرک رفت.او سخنرانی هایی در جمعه ها درباره علوم خفیه و عجیبه داشت.در دهه ۱۹۶۰ دین جدیدی ایجاد کرد،سرش را تراشید و کلیسای شیطان را بنا کرد.وی نظریات فلسفی نیچه ، جک لندن،چارلز داروین ،مارک تواین  و مارکی دوساد را با مناسکی ویژه مخلوط کرد و انجیل شیطانی را نوشت.
 
جان کری و انتون لاوی
 
لاوی نقاش برجسته ای بود،در موسیقی دست داشت و گربه های بزرگ را دوست داشت.در ۱۹۹۷ انتون لاوی در گذشت و مراسمی شیطانی و سری در سوگ او انجام شد،جسدش اتش زده شد .گروهی از شیطان گراها ،شیطان را می پرستند و ارزوی پیروزی او را بر نیکی و خوبی دارند.ولی انتون لاوی ،شیطان را سمبلی از ارزشهای مادی گرایانه و دنیوی می دانستند.در کرد تباران ،گروهی مذهبی به نام یزیدی هستند که فرشته طاووس را تکریم می کنند که وابسته به شیطان محسوب می گردد.بی شک نگاه لاوی به شیطان فلسفی بوده است.اما در حوزه تفکر اسلامی نیز افرادی چون احمد غزالی و حلاج هم بوده اند.حلاج باور داشت ،ابلیس که نزد بسیاری منشا شر است در مجموع هستی ،شر نیست .خیر یا لازمه خیر است !!!.حلاج ،شیطان را از ظلمت شر بیرون کشید و او را عاشق سرسخت کمال یافت و در عشق حق به پایداری ستود.انتون لاوی در فیلم <بچه رزماری>از رومن پولانسکی نیز حضوری داشت.

جمعه 29 دی1385 ساعت: 17:46 توسط:شهبارا
احمد غزالی از بزرگ ترین زیبا اندیشان ایرانی در حوزه ی تفکر فرهنگ عظیم فارسی ست . او شیطان را ستایش می کند از این جهت که در جریان افسانه ی آفرینش حاضر نشد پیش آدم سر فرود آورد و به خاک افتد چون به نظر او ارزش خداوند آن قدر زیاد ست و آن قدر او والاست که به جز او کسی شایستگی پرستش و به خاک افتادن ندارد . این اوج درجه ی ستایش و پرستش ست . از نظر غزالی این تمرد از حکم خداوند نیست بل که منتهای درجه ی پرستش ست و منتهای درجه ی عاشقی . به نظر او شیطان بزرگ ترین عاشق بود . بزرگ ترین موجودی که می تواند عاشق شود . این نکته ی باریک و ظریف را نه منطق عقلانی می تواند بفهمد و درک کند و نه منطق متعارف عاشقی در حوزه ی تصوف. پس قشری گرایان و جزم اندیشان حکم قتل اش را صادر کردند و او در فرهنگ ما یکی از شیهدان بزرگ ست که در راه اندیشه و قلم قربانی شده است و تبدیل به استوره شده است . او به همراه شمس تبریزی و شهاب الدین سهروردی و حسین منصور حلاج سلسله ی شهیدان اهل اندیشه و قلم را تشکیل می دهد . به این ترتیب قتل های زنجیره ای مورد جدیدی نیست و در فرهنگ اسلامی سابقه ای طولانی دارد . این تکته جدال بین فرهنگ پویا و عظیم فارسی از یک سو و فرهنگ بسته و جزم اندیش سامی را نشان می دهد . آخرین حلقه ی این قتل ها را پیش از دوران جدید می توان مورد قتل طاهره ی قره العین شاعر پر شور و توانای بابی در دوران ناصری دانست و کمی بعد مرگ شهادت گونه ی صادق هدایت که اگر چه قتل نیست اما .....
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 15:53 توسط مهران معمارزاده |


در دست همیشه مصحفم بود

از عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح

شعر است و دوبیتی و ترانه


امروز در این قسمت ،نوشته گولم را درباره عشق افلاطونی سیمون دو بوار و سارتر اوردم:

.....در زندگی من یک موفقیت حتمی است و آن روابطم با سارتر است. در بیش از سی سال ما تنها یک شب جدا از یکدیگر به سر برده ایم . ولی این یگانگی نتوانست از جذابیت مصاحبت ما بکاهد  . دوستی خاطر نشان می کند که ما دو نفر همیشه با دقتی فراوان بسخنان یکدیگر گوش می دهیم . با این حال آنقدر افکارمان پیوسته از جانب دیگری مورد انتقاد و اصلاح قرار می گیرد که هر دو صاحب یک فکر شده ایم.
ما در پشت سر گنجینه ای از خاطرات آشنائیها و تصویر ها داریم . برای تسخیر جهان از وسائل همانند , طرح همانند و کلید همانند استفاده می کنیم . بسیار پیش می آید که یکی , جمله ای که دیگری آغاز کرده بپایان برساند . اگر از ما پرسشی شود , بسیار می شود که هر دو یک پاسخ را آماده کنیم . درباره ی یک کلمه و یا یک احساس هر دو در فکر خویش بیک راه میرویم و بیک نتیجه میرسیم

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 9:0 توسط مهران معمارزاده |


ارسون ولز نابغه سینما بود

پدر او مخترعی ثروتمند و مادرش پیانیست زیبایی بود.ارسون در بسیاری از هنرها (نقاشی -پیانو و...)کودکی نابغه بود.

در ۱۹۳۸ درام رادیویی او جنجال برانگیز شد و در ۱۹۴۱ فیلم همشهری کین وی

در ۱۹۴۸ او به اروپا خود تبعیدی داشت.

ریتا هیورث زمانی همسرش بود

ارسون ولز را سوزاندند و خاکسترش را درچاهی قدیمی در اسپانیا ریختند

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 21:52 توسط مهران معمارزاده |


وقتی به روسیه سفید رفتم به طرف مرز لهستان روان شدیم.در ان زمان به رومان پولانسکی می اندیشیدم.رومان در پاریس به دنیا امد و خانواده یهودی و لهستانیش دو سال پیش از جنگ جهانی دوم از فرانسه به لهستان باز گشتند.نازیها پدر و مادرش را به اردوگاه های مرگ روان ساختند و رومن باقی ماند.او فرار کرد و با خانواده های کاتولیک می زیست.پولانسکی در لهستان بازیگر بود و به پاریس و انگلستان رفت ودر ۱۹۶۸ به هالیوود رهسپار گشت.او فیلم بچه رزماری را ساخت.یک سال بعد همسر زیبارویش شارون تیت توسط گروه چارلز مانسون کشته شد.در ۱۹۷۴محله چینی ها ساخته شد.او به دختری ۱۳ ساله تجاوز کرد و از بیم زندان به پاریس فرار کرد و دیگر در امریکا حضور نیافت.مادر وی روسی و کاتولیک بود و پدرش یهودی و لهستانی.مادرش در اشویتس در گذشت ولی رومن و پدرش نجات یافتند.او می گوید :

The best films are because of nobody but the director

I never made a film which fully satisfied me

Whenever I get happy, I always have a terrible feeling

Every failure made me more confident. Because I wanted even more to achieve as revenge. To show that I could."

پولانسکی و تیت

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 20:8 توسط مهران معمارزاده |


انگلستان فقط گهواره فیلسوفان جزم ستیزی چون لاک ،هیوم و بنتام نبود بلکه محل زایش زنی بود که با طراحی (مینی اسکیرت یا مینی ژوپ )لرزه ای در جامعه ی محافظه کار انگلستان انداخت.مری کوانت از پدر و مادری ولزی به دنیا امد و در کینگز رد لندن مغازه ای داشت.از تقریبن ۱۹۵۸ دامنهایی که طراحی می کرد کوتاه و کوتاه تر شد.اقدامی لیبرالیستی و ازادی شیدایانه.این ایده ،عملی تر نیز می نمود .زنان از این پس می توانستند راحت تر برای رسیدن به اتوبوس ،بدوند. دامن های مینی ،مهمترین طرح لباس دهه ی ۱۹۶۰ شد.مری کوانت به ماشین <مینی >علاقه داشت و نام انرا بر این طرح گذاشت.این دامنهای مینی ،۶یا ۷ اینچ بالای زانوبود.بعدن مدلهایی که میکرو اسکیرت نامیده می شد تولید گشت.در کشور سوازیلند که در قاره ی افریقاست از شروع هزاره سوم میلادی،مینی اسکیرت را در مدارس ممنوع کرد.

                               

                                                          ماری کوانت

این تصمیم برای جلوگیری از انتشار و شیوع ایدز در این کشور گرفته شد.سوازیلند به دلیل نرخ بالای بیماری ایدز ،یکی از کم امید ترین کشورها برای زندگی است.این تصمیم تلاشی برای پایان دادن به رابطه جنسی معلم ها با شاگردا ن دختر می باشد.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 14:47 توسط مهران معمارزاده |


در دست همیشه مصحفم بود

از عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح

شعر است و دوبیتی و ترانه


Einstein and his wife Mileva with their first son. Their marriage was long delayed by his family's vehement opposition. "In spite of all the bad things, I cannot help but love him very much," she wrote, "...especially when I see he loves me just as much."

Einstein enjoyed flirting with female admirers, and a few times he had more passionate affairs. Elsa, despite bouts of jealousy and loneliness, guided him through his daily routines like a mother caring for a thoughtless child. After Elsa's death in 1936, her daughter Margot (right) joined Einstein's secretary in the task of protecting Einstein from intrusions and helping him cope with everyday life.
 
کارل مارکس و همسرش
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 8:25 توسط مهران معمارزاده |


در دست همیشه مصحفم بود

از عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح

شعر است و دوبیتی و ترانه


فروید و همسرش مارتا و دخترشان انا

اسپیلبرگ و همسرش کیت کاپشا

بیل گیتس و همسرش

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 23:43 توسط مهران معمارزاده |


سید رضی شاعر بزرگی بود.اشعار عاشقانه اش مشهور است.این چامه او را دوست دارم.

خدای به تو ای زن برکت دهادکه قلبی سرشار از عشق داری ،کشته ی شیفتگی هستی ،و دوست بیگانه است،اگر تورا ببینم از ترس سلامی کوتاه به تو می کنم ،و روی بر می گردانم تا گفته نشود ،که مشکوک است ،در حالی که چشمهایم به سوی تو از گوشه می نگرند ،و قلبی پر تپش و لرزان در سینه دارم ،سرم را به زیر می اندازم ،می گویند :دل عاشق ترسان است ،و زنی عاشق او را می خواند ،و معشوق پاسخ می دهد،ندانسته اند که ما پیوسته بی هیچ ریبه ای هستیم.پایدار همچون امد و رفت پیوسته ی شبها ،پاکدامنی من بی انکه جلو گیرنده ای باشد ،از پروا پیشگی است،و خود نگهداری تو بدون نگهبان نگاهدارنده ی توست،عشق ورزیدم ،و خدا می داند که نیازی ،جز یک نگاه کردن ،ندارم ،و عاشقان گوناگون هستند،ای لمیا (زنی که لبش کم گوشت یا کم خون است )من بیهوده شعر نمی گویم ،و شعرم نسیب است برای تو !

در این شعر ،دختر جوانی را می بینیم که قلبی سرشار از عشق دارد ولی نمی تواند ان را ابراز کند.مرد هم مانند زن جرات حتا سلامی هم ندارد.درحالی که قلبش می تپد سرش را به زیر می اندازد.سید رضی که نهج البلاغه را گرد اورد شاعری سرشار از احساس و عاطفه است.زندگی سید در جوی از اندوه به سر رسید.زن در احساس او انسانی است که عاشق می شود به اندازه ای که عاشقش می شوند.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 22:48 توسط مهران معمارزاده |


ازدواج دوست عزيز وگرامي دکتر مهران

 معمارزاده را تبريک و شادباش مي گوئيم و

 براي ايشان و همسرشان از ته دل آرزوي

خوشبختي و روزهاي بهتر داريم.

از طرف گولم


در گورستان پر لاشز پاریس بزرگانی خفته اند.صادق هدایت ما در انجا خفته است.اسکار وایلد در انجا چهره در نقاب خاک کرده است.شوپن شاعر پیانو انجاست.اینجا مرز نمی شناسد.ایرانی ،ایرلندی و لهستانی .اما در زیر بقعه واحدی ،خاکستر عاشق و معشوقی به خاک سپرده شده است.هلوییز و ابلارد

                            

.پیر ابلار فیلسوف فرانسوی قرن ۱۱ میلادی به سلک کشیشان در امد و در پاریس به عنوان استاد فلسفه شناخته می شد.او هم نومینالیست بود.او به یکی از شاگردان خود -هلوییز - دل باخت.هلوییز خواهر زاده متولی کلیسای نوتردام بود.عاشق و معشوق به برتانی گریختند و در انجا پسری از انان بوجود امد.دایی هلوییز عده ای از اراذل را اجیر کرد تا ابلار را خصی (الت تناسلی او را از بین ببرند و او را عقیم سازند)کنند.ابلار بعد از این حادثه به پاریس بازگشت و در دیری اقامت جست و هلوییز را نیز تشویق کرد تا به صومعه ای دیگر داخل شود.در کنج انزوا هزاران شاگرد از سراسر اروپا بر گرد این فیلسوف ناقص العضو فراهم امدند.او به شاگردان تعلیم می داد که بر عقل اتکا ورزند نه بر الهام و وحی.او از تثلیث انتقاد می کرد و تناقض های کتاب مقدس را بر می شمرد.نظام اخلاقی او مبتنی بر ازادی اراده ادمی بود.کلیسا فلسفه او را مردود شمرد .کتاب وی درباره تثلیث را سوزاندند و او را نفی بلد کردند.اما شاگردانش به او وفادار بودند.ابای کلیسا او را مجبور کردند که بدعت هایش را انکار کند و اظهارپشیمانی نماید.سالهای اخر عمرش در گمنامی و انزوا گذشت.کتابی درباره مصیبت های خود نوشت و منتخبی از مکاتبات خویش با هلوییز فراهم کرد.شور انگیز ترین کتابش بله و نه است که مجموعه ای از استدلالهایش علیه و له بعضی از عقاید عمومی  بود.او گرفتن نتیجه را به عهده خواننده می گذارد.امروز خاکستر ابلار و هلوییز در زیر بقعه واحدی در پر لاشز است.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 0:48 توسط مهران معمارزاده |


با سپاس از همه ی دوستان و همسایگان فضای مجازی که به من شادباش گفتند.ایرانی های خونگرمی که مرا با پیام های مهربانانه خود ،دلیری بخشیدند.رهای عزیز ،واگویه ای برای من نوشت.او گفت از اسمان مهر می بارد!.مهر افرین در ۱۸ مهر زاده شده است (۲روز پس از جشن مهرگان )من نیز مهران نام دارم گرچه شهریوری هستم.به امید روزی که جشن مهرگان ارزش گذشته خود را بیابد.اعراب به فستیوال ،مهرجان (معرب مهرگان )می گویند،مثلن انها به فستیوال کن می گویند مهرجان کن.ایرانیان متاسفانه امروزه ناشادمانند و از ان جشن های باستانی خبری نیست.نفوذ مهر پرستی یا میتراییسم چنان بود که رییس جمهور فرانسه میتران (مهران )نام داشت.مهرابه ها اکنون در لندن و شهرهای دیگر اروپا موجود است.یزیدی ها در عراق نیز از مهر پرستی تاثیر پذیرفته اند.علامه طباطبایی در چامه ای می گوید :

همی گویم و گفته ام بارها          بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی ست در کیش مهر    .................

رهای عزیز ،مهر افرین چشمانی درشت و قهوه ای روشن دارد.چشمانش اثیری نیست و چون زنان ژاپنی نمی ماند.او اهل بحث های تاریخی و فلسفی و...نیست.او فقط دوستدار بحث زندگی است.کتاب هایی را که برایش خریدم ،کوچک ،کم صفحه و شامل چامه های عاشقانه ،طالع بینی و...است.گرچه کتاب بیگانه البرکامو را نیز می خواست.در جلسه خواستگاری در یک نظر عاشقش شدم (love at first sight).بیماری رمانتیسیسم من شاید موقتی باشد.سرانجام بهبود می یابم و سراغ سیاست ،تاریخ ،فلسفه ،سینما و...(معشوقه های دیرینم ) خواهم امد.در جلسه خواستگاری دریافتم او به دنبال این چیزها نیست.روحیه شاداب و غریزی وی شاید دارویی برای بدبینی روشنفکرانه ام باشد.زن زمانه با لغت گیلی گیلی مرا شادباش گفت.مراسم ازدواج به ویژه مهربرونش کاری بس صعب و گزاف است.استرسی زاید الوصف مرا و مهر افرین را در بر گرفت.دولت جمهوری اسلامی باید با ثابت کردن مبلغ مهریه ، اتش فزونخواهی در این کار را فرونشاند.امیرحسین عزیزچامه های دوره رمانتیسیسم المان را نثار من نموده است.اری این چامه ها به نوشتن عبارات عشقی در پیام های کوتاه سلفونی مدد می رساند.love letterنقش مهمی در تحکیم عشق دارد.ساره عزیز همسر پسر عمویم (دکتر مسعود معمارزاده ریاضیدان)نیز مرا با شادباش نواخته است.حمید عزیز دوست روانشناسم نیز گرچه موافق موضع ازدواج ستیزانه من است ولی به من شادباش گفته است.البته من در ستایش عشق سخن گفتم نه ستایش ازدواج.فرزاد عزیز تبریک گفت.با او به دل فروشی بازار رفتم و قبلن شرح انرا نوشتم.یلدا و کیارش عزیز نیز مرا دلیری بخشیدند.یلدا هم به فواید عشق اشاره کرد.مهر افرین هم در یک نظر عاشق من شد.ما به شیوه ازدواج سنتی عمل کردیم اما عشق میاندار میدان گشت.سپهر فاطمی عزیز  با تلفن زدن به من ،شادباش گفت و حرکت من از انتزاع به واقعیت را ستود.مهران نصر گرامی با چامه زیبایش مرا نواخت.من با تو هیچوقت گم نمی شوم.حسین یوسفی دوست ضد صهیونیسم من با گذاشتن گل های رز قرمز ،شادباش گفت.البته فکر کنم چنین ادم خوش قلبی حقن نمی تواند منکر هولوکاست باشد.سینا ی عزیز از تگزاس برایم شادباش گفته است.البته در چت با او گفته بودم که مترصد ازدواجم وچنین شد.نیمای گرامی از المان شادباش گفته است و کامیار عزیزم با مطلب هیپ هیپ هورا  و گل های قرمزش ،شادباش گفته است.شهرام عزیز با قریحه شعر سراییش ،چامه هایی از حافظ را نثار من نموده است.در اخر ارزو می کنم دوستانم که مدتهاست در پیوند زناشویی هستند با شعله ور شدن عشق سابق، کامیاب گردند و دوستان دیگر با عشق لاحق بر ازدواج پیروز گردند.


چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 12:18 توسط:تن روح
با رها موافقم،
امیدوارم گامهایت را کوتاه و محکم و تا آخر خط رو به جلو برداری...

در ضمن منم یکیم عاشق همونایی که گفتی و همینجوری اومدم تو وبلاگت...
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 11:47 توسط:رها
مهران جان، خیلی خوبه که مهرآسای عزیز، به دنبال فلسفه و تاریخ و سیاست و این چیزها نیست، «زندگی» با زن هایی که اهل این چیزها هستن سخت و ناراحت کننده ست، زن ها هر چقدر غریزی تر باشن، هم خودشون بهتر زندگی می کنن، هم زندگی شیرینی برای همسر و فرزندان شون فراهم می کنن،
خوشا به حال زن هایی که تاریخ و فلسفه و علم و ...براشون در حاشیه ست و برای زندگی، به امتیازات درونی و حسی شون تکیه می کنن و خوشا به حال کسانی که با چنین زن هایی زندگی می کنن.
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 11:24 توسط:یلدا
می دونی مهران جان...تو این جور موقع ها ما ها خیلی نوستالژیک میشیم....زود یاد خودمون می افتیم و اون روزها....خیلی باحاله که این قضیه هزاران ساله که تکرار میشه...اما ما عوض نمیشیم....روشنفکر میشم...کتابخوان میشیم...فلسفه می خوانیم اما این راه هم چنان ادامه دارد...خلاصه که ممنون که من و به اون روزها بردی...به اون همه استرس...به اون همه هیجان....به اون همه اشک....و راستشو بخوای این تازه اغاز داستان است...مطمینم که با این دل "کاروانسرای عباسی" (البته فقط در زمینه دانستن)خوب میتونی زندگی را از روزمرگی در بیاری و مهرافرین زیبا رو خوشبخت کنی...که از این به بعد خوشبختی او ضامن خوشبختی توست....
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 11:2 توسط:حسین یوسفی
سلام مهران جان
در مورد دریمرز اگر یادت باشه گفته بودم که برتولوچی در پس تصاویر اروتیک مسائل دیگری را نشان میدهد
مجتبي قدم شاه وبلاگ داره؟ اگر داره لطفا ادرسشو برام بزار
مجدد تبریک
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 10:0 توسط:اکرم طلایی
برای تو و مهر افرین عزیز
در شهر عشق هيچ کوچه اي بن بست نيست .
بهار ، دست روي دست نمي گذارد ، به آب و آتش مي زند تا گل بشكفد

کسي که راهي را با عشق مي پيمايد ، هرگز راه را تنها نپيموده است . ( سي تي ديويس )
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 8:7 توسط:فرشته
به آقا مهران و کلیه دوستان ی که قبل از این اسم شان در لیست متاهلین است تبریک می گویم.
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 7:56 توسط:فرشته
آقای معمارزاده من شما رااز طریق نوشته ها تون و در زمان کمی که می شناسم و به سهم خودم به شما و همسرتون تبریک می گم.
 وب سایت   پست الکترونیک
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 7:36 توسط:محمدرضا ميرحسيني
مهران عزيز برايت آزوي خوشبختي مي كنم. زندگيت هميشه پر از مهر باشد.
 وب سایت   پست الکترونیک
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 4:46 توسط:بهنام اوحدی
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 4:45 توسط:بهنام اوحدی
سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از زندگی نقره ای آوازی ست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیای بی هوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

به چمن زار بیا

به چمن زار بزرگ

و صدایم کن

از پشت نفس های گل ابریشم

هم چنان آهو که جفتش را

( پری افسانه ای شعر ایران ، فروغ فرخ زاد )



مهران عزیزم
بسیار دوست داشتم که نخستین کسی بودم که به تو شادباش می گفتم.
اما رزیدنتی لعنتی و امتحان بورد و پایان نامه و خرج زندگی و...........این فرصت را به من نداد.
همه ی عمر دیر رسیدم !
مهم نیست.خوب شد که به این قافله ی شادی و طرب رسیدم.
خیلی خیلی خوشحال شدم.همان شعری را برای تو و دلداده ات می نویسم که برای خود و دلداده ام روی کارت عروسی نوشتم.
شادباش های مرا از راه دور بپذیر.
این بی خوابی نیمه شب ای عجب مرا شادمان کرد ای یار ، ای یگانه ترین یار !
شخصیت های " اسکیزوئید " ( مانند دیگر " کلاستر آ " ها ) و " دپرسیو " دیر ازدواج می کنند ، اگر بکنند.این رگه ی شخصیتی " کلاستر بی " ایرانی ات خوب به دادت رسید دوست اندیشمند و میهن دوست من ، مهران نازنین.
می زنگمت نازنین.گوشی رو بر رویم بگشا !
 وب سایت   پست الکترونیک
با سپاس از شادباش ها

چهارشنبه 27 دی1385 ساعت: 0:8 توسط:علی
مهران جان سلام....تبریک میگم.
 وب سایت   پست الکترونیک
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی

سه شنبه 26 دی1385 ساعت: 23:43 توسط:کوروش
مهران عزیز،
شادمانه ترین تبریک ها و شادباش های من رو بپذیر...
امیدوارم که سلامت، کامیاب، شاد و پیروز باشید دوست عزیز...
 وب سایت   پست الکترونیک
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 0:19 توسط مهران معمارزاده |


درباره فیلم "رویازدگان" اثر برناردو برتولوچی


مجتبي قدم شاه














اينجا اروپا، قرن بيستم

دیوید مک دوگال نظریه پرداز سینمای قوم نگاشتی می گوید: "از آنجا که بعضی فیلم ها رویارویي میان اعضای جامعه ی خود فیلمساز را با جامعه ای دیگر به تصویر می کشند، تعیین این که به چه مقوله ای تعلق دارند دشوار است. از یک سو علوم اجتماعی کمتر فیلمی ارائه داده است که بتواند چیزی جز ضبط صرف وقایع روی فیلم یا نطق های مصور باشد، و از سوی دیگر فیلمسازان مستند کمتر فیلمی ساخته اند که مملو از تحریف های قوم گرایانه ی مبالغه آمیز نباشد. در مورد نخست نبود بودجه و دانش سینمایی، و در مورد دوم ناآگاهی و بی اعتنایی به علم مردم شناسی مشكل اصلي بوده است."ا

فيلم هاي برتولوچي را بايد بهترين نمونه از سينمايي دانست كه در اين گفته بسيار كمياب عنوان مي شود. با هر تعريفي از سينماي قوم نگاشتي - حتي اگر اين تعريف تنها چند فيلم برتولوچي را در بر گيرد - بي شك او از مهمترين و در عين حال متفاوت ترين فيلمسازان اين گونه ي سينمايي ست. آنچه برتولوچي را در ميان ديگر سينماگران قوم نگار به شدت برجسته مي كند نه صرفا اقتباس هاي ادبي يا خطوط پررنگ داستاني آثارش، كه نگاه ويژه و توامان او به تاريخ و تاثير انكار ناپذير آن در ارتباط اقوام و تمدن هاي مختلف با يكديگر بوده است. برتولوچي آدم هاي فيلم هايش را با تمدن هايي بيگانه رو در رو مي سازد، و اين رودررويي به عنوان چالشي بزرگ در حيات و هويت آنها به نمايش در مي آيد. او در تحليل تاريخي اش همواره ديدگاهي پرسشگر را اتخاذ كرده و آنچه مد نظر قرار مي دهد، بيش از آنكه بررسي چگونگي تعامل تمدن ها(براي مثال غرب و شرق) باشد، در واقع "تقابل فرهنگي" آنهاست.ا

دل مشغولي برتولوچي در آثار اوليه اش تاريخ اروپا و به خصوص زادگاهش ايتالياست. در اولين فيلم بلند خود ا"پيش از انقلاب" به طرح يكي از اساسي ترين پرسش هاي سياسي دورانش مي پردازد: كمونيسم، آري يا نه؟ در "1900" زوال يك خاندان فئودال را به مثابه تاريخ ايتالياي فاشيستي در دو نسل متوالي روايت مي كند. با فيلم هايي همچون "آخرين امپراطور" و "آسمان سرپناه" به كنكاش در تمدن ناشناخته و توهم انگيز مشرق زمين مي رود، و در "آخرين تانگو در پاريس" كه شايد بيشترين ارتباط را با فيلم آخرش "رويا زدگان" داشته باشد انگار تمامي اروپا به شناسايي چهره ي يك خارجي فرا خوانده مي شوند؛ غريبه اي كه هرگز قابل شناسايي نيست و معشوقه ي فرانسوي اش پس از معدوم نمودن او در اين فكر است كه به پليس بگويد دقيقا چه كسي را كشته است...ا

***

آخرين ساخته ي برتولوچي "رويا زدگان" جدا از نمايش بسياري از توانايي هاي هميشگي او، در مجموعه ي آثارش نيز جايگاهي بسيار مهم و در خور دارد و به نوعي بازخواني خود اوست از بسياري سوالاتي كه در فيلم هاي قبلي اش به اشكال گوناگون طرح كرده بود.ا

در "رويا زدگان" او يكي از حساس ترين دوره هاي تاريخي اروپاي پس از جنگ را هدف مي گيرد؛ جنبش دانشجويي سال 1968 كه حداقل در آلمان و فرانسه حكم يك چالش جدي را داشت، و مي توانست بسيار فراتر از حوزه ي دانشگاه و مدرسه، در سطح كلان شمايل يك تهديد و كودتاي عظيم را به خود بگيرد. اما اگر در آلمان اين اعتراض ها بيشتر به محافل ادبي و روشنفكري روز محدود مي شد و در ميان رهبران آن جز ماركوزه، هانتكه و چند نويسنده و ژورناليست برجسته ي ديگر افراد چندان سرشناسي ديده نمي شدند، در فرانسه اين جنبش شبيه به يك انقلاب تمام عيار بود. آندره مالرو وزير فرهنگ وقت فرانسه و هم مسلكانش از يك سو، و قشر وسيعي از مردم كه در راس آنها سينماگراني همچون تروفو، گدار و شابرول قرار داشتند از سوي ديگر. واگذاري زمام سينما تك به بخش دولتي براي آنها حكم سرسپردن به ذلتي ننگ آور را داشت. در جشنواره ي پر زرق و برق كن هنگام نمايش فيلم فليني گدار روي سكو مي رود و پرده ي نقره اي را پايين مي كشد، در خيابان ها بيانيه هاي سينمايي همچون اعلاميه هايي سياسي بين مردم تقسيم مي شوند، و در چنين شرايطي ست كه متيو جوان آمريكايي به پاريس پا مي گذارد.ا

تيتراژ فيلم حركت عمودي دوربين است ميان اتصالات پيچيده و تو در توي برج ايفل. در اولين پلان در مي يابيم كه اين نگاه حاكي از تحسين و حيرت، از آن متيوست. بافت فانتزي تيتراژ به شكلي هوشمندانه اشاره به نوع نگاه مسافر آمريكايي به اروپا و فرهنگ و تاريخ آن دارد. اولين برخوردش با ايزابل دختر پر حرارت فرانسوي، مقابل ساختمان سينما تك است. ايزابل در همان ابتدا به گونه اي نمادين با نمايش زنجيرهايي كه دست هايش را به ميله هاي درب ورودي سينما تك متصل كرده اند، تعلق خود خواسته اش را به آرمان هايي كه براي متيو ناشناخته و درك ناشدني خواهند بود نشان مي دهد. متيو به عنوان يك آمريكايي تصوير خاص خودش را از اروپا دارد، اما با آدم هايي روبرو مي شود كه آمال و افكاري غريب در سر مي پرورانند.ا

ا"رويا زدگان" سوالي را كه "آخرين تانگو در پاريس" در اختتاميه اي موهوم طرح كرده بود دوباره مي پرسد؛ آمريكايي ها چه كساني هستند؟ از اين جهت شايد برتولوچي در كنار فيلمسازهاي اروپايي ديگري همچون وندرس قرار گيرد. او نيز در مهم ترين فيلم هايش و مشخص تر از همه در"پاريس تگزاس" اين دغدغه را پي مي گيرد كه اروپا چطور آمريكايي شد؟... نگاه حسرت بار برتولوچي به گذشته ي پرشكوه اروپا، در برابر آمريكايي كه سمبل نظام سرمايه داري غالب امروز است، بيش از هر چيز از جوهره ي ماركسيستي انديشه اش مايه مي گيرد.ا

ا"رويا زدگان" سمبليك ترين فيلم برتولوچي ست. متيو با ايزابل كه مي تواند نمادي از فرانسه و به تبع آن خود اروپا باشد، روبرو مي شود. برادر او تئو نيز با توجه به شكل ارتباط و تسلطي كه بر خواهرش دارد بايد همان وجه درك ناشده يا حتي كشف نا شده ي اروپا - به زعم خارجي تازه وارد-يعني حضور دائمي "ايدئولوژي" باشد. خواهر و برادر دو قلو هستند؛ اروپا و ايدئولوژي اش با يكديگر متولد شده اند و نيز جدايي ناپذيرند. در واقع اساسي ترين مسئله ي فيلم برخورد منفعلانه ي متيو با ارتباط آن دوست، و به تعبيري مشكل آمريكايي ها با اروپاي ايدئولوژيك. مشكلي كه ماهيتي كاملا تاريخي دارد. بنيان فرهنگي كشوري به نام آمريكا به عنوان كشوري "آزاد" بر مبناي زندگي بدون ايدئولوژي بود. آنها اين را نه تنها يك وجه تمايز، كه وجه برتري خود بر اروپايي ها قلمداد كردند. اين تفكر در آثار مهمترين هنرمندان آنها نيز به روشني نمايان است و شايد اسطوره ي "كابوي" - اسطوره اي كه اتفاقا زاده ي خود سينماست - از مهمترين شناسه هاي چنين فرهنگي باشد؛ مردي تنها كه هرگز خاستگاه مشخصي ندارد و پيوسته در حال سفر است. برتولوچي اين بحث را پيش مي كشد كه در نگاه نخست، شايد زندگي فارغ از ايسم ها همان شكل آرماني زيستني باشد كه انسان معاصر سخت در جستجوي آن است، اما از طرفي اتخاذ چنين كنش محافظه كارانه اي در اين فرهنگ نوپا مي تواند نمايانگر موضع ضعف باشد تا نشاني از برتري.ا

كمتر نويسنده اي در ادبيات قرن بيستم به حد و وسعت كوندرا پديده ي ايدئولوژي و نقش به سزاي آن در شكل گيري تاريخ اروپا - به خصوص بلوك شرق - را واكاوي كرده است؛ او حتي تا به امروز در آخرين آثارش همچون ا"آهستگي" كارآكترهاي اروپاييش را از اين خود فريبي سبكسرانه كه مي توانند با از ياد بردن گذشته ي تلخ خود - گذشته اي كه البته با روياهاي سياسي شان گره خورده - زندگي نويني را از سر بگيرند، بر حذر مي دارد. شخصيت هاي او همواره در تلاش رقت انگيز به فراموشي سپردن تاريخ ايدئولوژيك شان ناكام مي مانند.ا

***

رابطه ي ممنوعه و رفتارهاي جنسي غير اخلاقي تئو و ايزابل نمودي از پيچيدگي و غير قابل پذيرش بودن افكار آنها براي متيوست. ايزابل در جايي به او مي گويد: "اين ها فقط بازي هستند!" ولي متيو خطر اين بازي ها را جدي مي گيرد. براي مدت كوتاهي مي تواند ايزابل را از برادرش جدا كند، اما وقتي از او راجع به زندگي بدون تئو مي پرسد، ايزابل هيچ تصوري از چنين آينده اي ندارد و تنها قادر است كلماتي همچون مرگ و خودكشي را به زبان بياورد. ايزابل مدام نگران است كه متيو براي رابطه ي او و برادرش مزاحمتي داشته باشد واين نگراني هرگز
پاياني ندارد اه(( ا(رابطه ي آن دو بي شباهت به عشق تاريخي كاليگولا وخواهرش نيست).متيو پيوسته درحال تحقيرشدن است. يك بيگانه به شمار مي آيد، آن هم نه از نوعي كه در "آخرين تانگو در پاريس" مي بينيم، كه شخصيتي منفعل و حتي پيشاپيش خوار و خفيف شده. اين تحقير بيش از هر چيز در تسلط خواهر و برادر به زبان انگليسي اوست؛ در لحظات خاصي كه آن دو با يكديگر به فرانسه تكلم مي كنند متيو آشكارا ناديده انگاشته مي شود. تئو به راحتي جاي او را در بالين ايزابل روي تخت پر مي كند و متيو/معشوق به طرز رقت باري و در حالي كه حتي قادر به درك علت اين تحقير هم نيست مذبوحانه پايين تخت دراز مي كشد.ا

برخورد تئو با او كاملا متفاوت از ايزابل است. او همواره سعي دارد موضع برترش را نسبت به متيو حفظ كند و در عين حال او را در مركز توجه خود قرار دهد. در جايي تئو با حالتي فخرفروشانه از گفته ي گدار در مورد ساموئل فولر آمريكايي براي متيو حرف مي زند، چنان كه مي خواهد به او بفهماند اروپايي ها آمريكايي ها را از خودشان هم بهتر مي شناسند. اين موضوع در علاقه ي خواهر و برادر فرانسوي به موسيقي راك اند رول اب- به عنوان بارزترين مشخصه ي فرهنگ آمريكايي در فيلم - نيز نمايان است. شنيده شدن اين قطعات روي تصاويري از پاريس پر شور آن سال ها، جدا از اين كه مترادف با تمناي دروني متيو براي كشف اين سرزمين عجيب است، از طرفي نشان از جذابيت گذراي فرهنگ آمريكايي براي اروپايي هايي همچون ايزابل و تئو دارد. برتولوچي از حضور پررنگ سينما در فيلم بهره اي دوجانبه مي برد؛ ازيك سو سينما را به عنوان تنها فصل مشترك ميان متيو و دوقلوهاي اروپايي، بهانه اي قرار مي دهد تا گرد هم بيايند، و از سوي ديگر خام انديشي جوان آمريكايي را نسبت به فرهنگ اروپا، به ميزان درك ناچيز او از سينما و فيلم هايي كه به تماشاي شان مي نشيند تعميم مي دهد. نگاه متيو به سينما همان قدر سطحي ست كه در صحنه ي استريپ تيز ايزابل تنها به چشم چراني كودكانه ي خود مشغول است، در حالي كه تئو چيزي وراي يك صحنه ي جنسي صرف را با نگاهي از سر تحسين مي نگرد. ايزابل علي رغم علاقه اي كه به متيو ابراز مي كند همچنان دلبسته ي افكار و روياهاي عجيب و غريب برادرش است. آنها اين ميهمان خارجي را به خانه ي شان مي برند، خانه اي كه همچون ايزابل نماد تمام عياري ست از اروپا، و آن دالان هاي هزارتو مانندش نيز بي ارتباط با سازه ي در هم تنيده ي برج ايفل در تيتراژ فيلم نيست.ا

در يك ارزيابي شتاب زده، شايد به نظر بيايد كه فيلم شكلي از سينماي بلوغ را دارد، اما در پايان متيو هيچ فرآيندي از بلوغ را طي نكرده، او بيش از گذشته به فاصله اش با آن دو پي برده و ديگر كاملا نااميد شده است؛ اين پيوند به راحتي گسستني بوده و چه بسا هرگز هم بوجود نيامده؛ به ياد بياوريم كه وقتي اولين همخوابگي متيو و ايزابل در آشپزخانه پايان مي گيرد، تئو با لمس خون ميان انگشت هايش به چيزي اشاره مي كند كه براي ايزابل سخت تكان دهنده است؛ انگار او به جای برتولوچی، ایزابل/ اروپا را متوجه خطر این ارتباط می کند. در این جا رنگ قرمز همچنين نمادی از درون ایزابل/ اروپاست، و البته درونی ترین دیوارهای خانه هم رنگ قرمز را برخود دارند. گويي محمل تمامي اتفاقات ماه مه پاريس درون همين آپارتمان است. اما متيو در به هم ريختگي خانه كوچكترين نقشي ندارد، و تا پايان در حد نظاره گري صرف و منفعل باقي مي ماند. در جايي از فيلم او در ميان ديوارها و راهروهاي تو در توي آپارتمان گير مي افتد، اين صحنه مشخصا مي تواند نشان از سرگشتگي او در لابيرنت انديشه ي اروپايي باشد. ایزابل به شکلی ناآگاهانه خطر مي كند و اندکی بیش تر از تئو به او نزديك مي شود؛ وقتی لباسی یکسره قرمز به تن کرده در سینما با متيو ملاقات می کند و در همان سالن قرمز رنگ با او به معاشقه می پردازد، اما همين زمان كوتاه براي او كافي ست تا به اشتباهش پی ببرد و در بازگشت به خانه هنگامي كه ملتمسانه از تئو طلب بخشش می کند، در جواب دل جويي هاي متيو فرياد بزند: "تو کی هستی؟" و به شکلی نمادین او را از اتاق خود بیرون بیاندازد.ا

حضور کوتاه پدر و مادر در فیلم به قياس ظريفي ميان دو نسل مي انجامد، و اين بار اندكي هوشمندانه تر از "1900ا"؛ در بحث و جدلي كه پشت ميز شام بين تئو و پدرش در مي گيرد اين طور به نظر مي رسد كه به راستي نسل هاي جديد اروپايي نيز در حال تحولند، هرچند نه آنقدر نااميد كننده كه به اعتقاد وندرس پتانسيل آمريكايي شدن را داشته باشند. اين موضوع در دو سكانس اختتاميه به روشني نمايان است. وقتي پدر و مادر به خانه باز مي گردند و آنها را در وضعيتی دیگر مي بينند، پس از اندكي تامل، بدون اين كه كمترين نشاني از تاييد در ميان باشد، ناهنجاري عجيب شان را مي پذيرند. در آخرين سكانس، خواهر و برادر در برابر چشمان متحير متيو راه تاريخي شان را پيش می گیرند. تئو و ايزابل به شرايط موجود معترضند، اما نهايتا در مسير همان سنت هميشگي حرکت می کنند؛ اروپاي ايدئولوژيك. اين حركت مي تواند در موازات كامل با علاقه ي آنها به بازسازي تصاويري از فيلم هاي كلاسيك باشد، آنها تاريخ را تكرار مي كنند. از سويي ممكن است این دیدگاه بسيار بدبينانه تلقي شود، شايد گمان رود به اين ترتيب برتولوچی به دور باطل اروپايي ها اشاره دارد، همان طور که در پايان "1900" و يا "پيش از انقلاب" نیز چنين مي نمود. اما نبايد نگاه سوال برانگيز او را در رديف ياس انگاري بسياري از سينماگران امروز اروپا دانست.ا

***

به نظر مي رسد علاقه ي وافر تئو و ايزابل به سينما و اصرارشان به يادآوري و حتي اجراي كامل برخي سكانس ها، اشاره اي ست مستقيم به غايت خواسته هاي جنبش دانشجويي 1968. برتولوچي با هدف قرار دادن اين وقايع مي خواهد تاريخ و سينما را در بهترين نقطه به يكديگر پيوند بزند. او در سراسر عمر درباره ي تاريخ فيلم ساخته، ديده شدن فيلم هايي از سينماي كلاسيك مي تواند حامل اين انديشه باشد كه سينما نيز خود يك تاريخ است. از طرفي خود تئو و ايزابل اين روياها را به منزله ي حقيقت محض باور دارند، تئو كتاب هاي سينمايي را همچون درس هايي مذهبي از بر كرده و بر سر چاپلين و كيتون با متيو وارد بحثي آتشين مي شود.ا

تمرکز فيلمساز بر اين برهه ي به خصوص تاريخي به منظور ايجاد فضايي براي بلوغ تئو و ايزابل يا حتي متيو نيست، او به دوره ي مهمي از زندگي هنري خويش اشاره دارد. برتولوچي از نسل طلايي سینماگرانی همچون تروفوست، آنها بیش از آن که فيلم را مدیوم مناسبی برای آشكار ساختن افکار و احساسات پيچيده ي خويش بدانند، به مفهوم واقعی کلمه و به شکلی غریزی عاشق آن بودند(به یاد بیاوریم "شب آمریکایی" تروفو و خواب های خود او در فيلم را كه خاطرات كودكي اش به نحوي پرشور با عشقش به سينما در آميخته بود). برتولوچی نمود این عشق دیوانه وار را در وجود سركش تئو در "رويا زدگان" پديدار مي كند؛ خیلی او را در حال اندیشیدن نمی بینیم، اما می دانیم که سخت به تفکراتش ایمان دارد.ا

به راستي رويا زدگان چه كساني هستند؟ متيو كه به اروپا همچون سرزمین عجایب مي نگرد، و يا تئو و ايزابل كه ديگر كوچكترين كنش ها و واكنش هاي آنها با سكانس هايي از فيلم هاي محبوب شان عجين شده است. برتولوچي فيلم خود را در تطابق کامل با رویا پردازی فيلم هاي كلاسيك، و همزمان متناسب با بازسازي وقايع مه 1968 خلق می کند. در واپسين پلان فيلم، تصویر هجوم پليس ها به پشت دوربين اسلوموشن شده، و سپس پرده ی رنگي به آرامی سياه و سفيد مي گردد؛ برتولوچي واقعگرايانه ترين تصوير فيلمش را با آشناترين تمهيداتي كه خاص خود سينماست به صحنه اي خيالي بدل مي كند، و هنگامی که قطعه ي راك اند رول ابتداي فيلم دوباره شنيده مي شود، همه چيز در كمال ممكن رويا زدگي غرق مي گردد.ا
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 22:42 توسط مهران معمارزاده |


امیر حسین رجبی چنین گفت :

تبریک و تقدیم بهترین آرزوها برای مهران و مهرآفرین عزیز! 

رز سپید را به مهرافرین زندگیم پیشکش می کنم.او شیدا وار دلبسته این گل است و رز قرمز را به دوستان عزیزم تقدیم می کنم.


سرانجام مقاومت من هم در برابر پیوند زناشویی شکست خورد و عشق دختری ،دل و دین و عقل و هوشم را ربود.او تنها عشق و دلداده زندگی من شد و مهر افرین رویاهایم گشت.رشته های الفت وی نشان داد که به بیماری رمانتیسیسم دچارم.حتا دو صفحه کتاب نتوانستم بخوانم.عادات مالوفم ترک برداشت.زودتر می خوابم و در نیمه های شب بیدار می شوم.در حالیکه قبلن مانند خلفای عباسی که مست می غبوقی بودند و تا پاسی از شب بیدار می ماندند بودم.مهر افرین رویاهایم با من چنین کرد.دیشب جلسه مهر برون بود و دیگر مصداق گفته شاش ادم عزب نفرینش می کند نیستم.انچه در نوشته پیشین گفتم را نسخ نمی کنم .تمام انها درست بود .اما اگر عشق روی دهد ،مطلب پیشین ،صحتش را تا حدی از دست خواهد داد.نخستین جایی که دلداده ام را رهنمون ساختم ،کتابفروشی بود.او کتاب بیگانه البر کامو را طلب کرد و من البته با کمی اکراه ان را برایش خریدم.زیرا می ترسیدم که پوچی کتاب ،روحیه شاداب و غریزی وی را کمرنگ سازد.او متولد ماه مهر است و بر اساس طالع بینی ،فوق العاده شاداب و البته جذاب (حداقل برای من ).اگر مولوی در ۶۴۲ شمس را دید و گفت :سجاده نشین با وقاری بودم   بازیچه کودکان کویم کردی.من نیز با عشق مهر افرین چنین شدم.او کتاب هایش را تمامن خواند اما من حتا ۲ خط کتاب نخواندم.خوشبختانه عادت وبلاگ نویسیم خدشه بر نداشت.با سپاس از امیر حسین رجبی که در وبلاگش ،شادباش گفت.با سپاس از کامیار که نخستین کسی بود که داستان عشق من و مهر افرین را دانست و مرا نیروی رهسپاری در این وادی بخشید.من شکل ازدواج را دوست ندارم ولی محتوای انرا اگر عشق باشد ،شیدا وار می ستایم.


از رهای عزیز

پیشکش به مهران عزیزم

 

اواخر دی ماه زمستان است

اما از آسمان، مهر می بارد!

خوب است

جای خالی خورشید پیدا نیست

می پرسی چه؟

می گویم دنیای مجازی مان، زیباتر شده

بعد از خبرهای ناخوشایند مرگ و اعدام و ... اَه ول اش کن!

حالا نوبت عشق و مستی و دلداگی ست

و آغاز نگاه هایی

که با «بیگانه» آشنا می شوند

و امتداد زندگی اند:

چالش یک تکه حریر لطیف و نرم و خوش بویِ آبی ِاحساس

با تندیس مهیب و با عظمت منطق!

و پیروزی؟

از آن ماست!

که بی هیچ چشمداشتی

قلب هامان را تکه تکه می کنیم

و با هزاران عشق و سپاس و دوستی

به پیشکش می فرستیم


نويسنده: kamyar
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 9:31

نويسنده: زن زمانه
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 10:20
گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی گیلی

نويسنده: امیرحسین
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 10:37
تمامی اشعار عاشقانه دوره رمانتیسیزم آلمان هدیه به تو و همسر خوبت.

نويسنده: ساره
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 10:50
منم از طرف خودم و مسعود به شما تبریک میگویم.

نويسنده: حمید
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 10:59
دکتر مهران معمارزاده صمیمانه تبریک می گویم.البته من همیشه به دیدگاه قبلی شما وفادار خواهم بود.

نويسنده: حمید
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 10:59

نويسنده: رها
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 12:11


ببخشید که اسلام رو در خطر انداختم اما از ذوق زدگی نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم!
مبارک!
بازم بی خیال اسلام عزیز:

نويسنده: فرزاد
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 12:17
تبریک یه عالمه.با آرزوی بهترینها.راستی اون عکس ناهار شاهانه رسید ؟

نويسنده: یلدا
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 12:34
مهران جان.....مبارکه.....نمی دونی چقدر برات خوشحالم...کیارش هم بهت تبریک میگه.... من مدام برخلاف نظر کیارش همه را به ازدواج ترغیب می کنم...هر چی کیارش میگه خانم من تو دخالت نکن...من نمی تونم....اخه دلم می خواد همه اون خوشبختی و ارامشی را که با ازدواج با عشق به دست اوردم تجربه کنند...نمیدونونی چقدر خوشحالم که تو هم به قول خودتون قاطی.... شدید....به مهرافرین عزیز هم تبریک که انتخاب بینظیری داشته....خوشبخت باشید.....

نويسنده: رها
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 12:39
راستی! من دارم از فضولی می میرم، چشم های مهرآفرین عزیزمون ژاپنیه؟ یا داشتی رد گم می کردی هی ژاپن ژاپن و چشم اثیری و این حرف ها می کردی؟

نويسنده: پایین (سپهر فاطمی)
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 13:29
خبری بود که مرا بسیار خوشحال کرد.
بسیار تبریک میگویم.
ازدواج -علیرغم همه مشکلاتی که میتوان برای آن برشمرد- حرکتی رو به جلوست.
بعد از آن پختگی و رشد است.
عبور از انتزاع به واقعیتت را تبریک میگویم.

نويسنده: mehran
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 14:51
با آرزوی بهترین روزها
تقدیم به دکتر مهران معمار زاده عزیز و مهر آفرین زندگیش

پاییز تمام شده است
اما برگ ها همه جا هستند
من به چراغ های قرمز نگاه نمی کنم
با تو می آیم
برگ های زرد
برگ های نارنجی
برگ های سرخ
ما را پنهان می کنند
با تو می مانم
و سطرها چه زود عاشقانه می شوند
.......
من
با تو هیچوقت
گم نمی شوم

نويسنده: mehran
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 14:55

نويسنده: حسین یوسفی
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 15:50
من مثل همیشه عقب موندم
مهران جان به شما و همسر گرامیتان واقعا تبریک میگویم(چه قدر کتابی گفتم)

نويسنده: شهبارا
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 15:53
روز هجران و شب فرقت یار آخر شاد / زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد / آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد / شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل / نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد / صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب / گو برون آی که کار شب تار آخر شد / ساقیا لطف نمودی قدح ات پر می باد / که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد . آقا خیلی خیلی مبارک ست . . خیلی خوش حال شدم . همیشه پیروز و شادان باشید . حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد / شادی ت مبارک باد ای عاشق شیدایی .

نويسنده: حسین یوسفی
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 16:6
مهران جان از نفس افتادم دیگه تمام گلهای دنیا رو هم به این گلها اضافه کن
دیر اومدنمو باید یه جوری جبران میکردم

نويسنده: رها
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 16:23
فکر کنم دفعه ی اوله که همه ی دوستان مهران در یک کامنت جمع میشیم. مگه امون میداد این مهران؟ تا می رفتی یه چایی بخوری و برگردی آپ دیت کرده بود! حالا دیگه سرش گرمه و راحت می تونیم بشینیم و پست هاش رو بخونیم و غیبت کنیم و کامنت بذاریم!
امیدوارم رماتیسیسم خون اش هم هر روز غلیظ تر بشه و دست از سر پدر و جد و آباد سیاست برداره!
حالا چرا من سوم شخص دارم می نویسم اش؟ چون گمون ندارم بعد از مهربرون حالا حالاها این ورا پیداش بشه!

نويسنده: رها
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 16:25
رماتیسیسم=رمانتیسیسم

نويسنده: امیرحسین
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 19:23
اما من دلم برای اون روزگار طلایی تنگ می شه! اما یلدا خانم به نکته جالبی اشاره کرد

نويسنده: سینا
سه شنبه 26 دي1385 ساعت: 20:18
با بهترین آرزوها برای مهران و مهرآفرین عزیز
 
سه شنبه 26 دی1385 ساعت: 20:40 توسط:نیما

مهران عزیز، شادباش مرا نیز پذیرا باش.

hip hip hooray

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 9:28 توسط مهران معمارزاده |


 امیر حسین رجبی نوشت :

مامان تا دلتون بخواد، موقع ظرف شستن در مزمت صادق هدايت و مجاهدين خلق و شاملو سخنراني مي كرد. بابا هم قبل از اين كه برامون كامپيوتر بخره، ميز پينگ پونگ خريد! خودش هم واستاد يادمون داد! هنوز هم وقتي زنگ مي زنه، مي گه: ورزش ميكني بابا؟ سبزي و ميوه را فراموش نكن! مواظب سلامتي ات باش (منظورش عدم استعمال توتون و تنباكوه!).

پسر همسايه پاييني ولي، ميز پينگ پونگ سرخوده! يا فوتباله، يا بندسازي، يا روي موتور! وقتي هم نيست يا با دوست دخترش تو آرياشهر داره مي گرده، يا بالاي پشت بوم، بين كولرها داره عرق مي خوره! تا شونه من بيشتر نيست اما دوتا من هيكل داره، ماشاالله! به قول داستايوسكي فرزند خلف مادر طبيعته! از اونهاست كه به موقع مي ره سربازي و زن مي گيره و خوشبخت می شه!

نسل نرمال و بي آزارين! خوش به حالشون!

خدایا کی شوند این خلق خسته         از این عقد و نکاح چشم بسته

این بیتی از ایرج میرزاست.با خواندن نوشته امیر حسین رجبی ،بر ان شدم

که از ازدواج بنویسم.به امر ازدواج البته ایرادات گوناگونی وارد شده

است.نگرش فمینیستی به ترومای روحی سختی که به دختر در ازدواج وارد

می شود توجه دارد.در بعضی از روستاهای یونان ،رسم بکارت داشتن هنوز

 هم برای دختران اهمیت دارد.پارچه سفیدی که در شب عروسی خون الوده

گردد بهترین سند این امر است.در بعضی از کشورها ،داماد مسن ،دختر

جوان را به ثمن بخس تصاحب می کند.در بعضی کشورها ،پلی ژنی یا

داشتن زنان متعدد از سوی یک مرد ،اشکالی ندارد ولی پلی اندری یا داشتن

 شوهران متعدد از سوی یک زن شدیدن ممنوع است.دومین نگاه

،مارکسیستی است.در تفکر مارکسیستی ،سرمایه داری ،ازدواج را از حالت

اشتراکی خارج کرده است و عشق ،فریب بورژوازی است.سرمایه داری

خصلتی پدرسالارانه دارد و کمونیسم طبیعتی مادر سالارانه.در سرمایه داری

 زنان در قید بردگی بورژواهای پدرسالار هستند.ازدواج و ارتباط زن ومرد باید

چون گذشته اشتراکی گردد.رفیق الکساندرا کولونتای پیکار زنان برای ازادی

جنسی ،عاطفی و اقتصادی را در قلب انقلاب سوسیالیستی لنین وارد

کرد.اما مشکلی که در ایران وجود دارد به نظر من چند خصلت اضافی دیگر

دارد.

                         

اولن در کشور ما ،عقد و نکاح چنانچه ایرج میرزا گفت چشم بسته

است.مثل خریدن یک خربوزه یا هندوانه می ماند.بقال تعریف می کند و ما

هندوانه را می خریم.برخورد دختر و پسر جزو تابوهاست و تجربه دگر خواهی

و دوست داری امر متعارفی نیست.برخوردها یا خصلتی زیرزمینی می یابد ،یا

 دوجنس را به اسکسوالیته یا بی تفاوتی جنسی می کشاند یا انها را در

چنبره مازوخیسم یا نوروزهای روانی می کشاند.از سوی دیگر ازدواج از

مقوله بیع و شرا است.تو جنس سربسته ای را می خری.جنسی که هیچ

شناخت تاریخ مند و زمان مداری از او نداری.ممکن است ماری را بخری که در

 یخ فسرده شده است.در گرمای زندگی با او شاید نیشت زند.مشکل دیگر

جدال عنیفی است که عروس بر ضد مادر شوهر اغاز می کند.تفکر زشتی

که در اصفهان شنیده ام که دختران می گویند ،پدر شوهر چون نارنگی است

و مادر شوهر چون سیب.نگاه خانواده ها نیز بر مادی کردن ازدواج می

افزاید.از سوی دیگر ازدواج مانند یک تکنولوژی انضباطی می ماند .مانند یک

پادگان ،مانند یک تیمارستان.به قول هانا ارنت ،فعالیت ادمی سه گونه است:

۱-تقلا ۲- کار ۳-عمل.تقلا پست ترین شیوه سپری کردن عمر است.تلاش

فرساینده و تکراری برای به دست اوردن غذا و دیگر ضروریات به منظور زنده

ماندن.کار ،متوجه هدفهایی غیر از انچه که طبیعت و اضطرار به ان حکم می

 کند است.و عمل بالاترین صورت فعالیت انسانی است که انسان به خویشتن

 هویت می دهد.باور کنید ازدواج فقط تقلاست.پست ترین فرم فعالیت.در

چنین وضعی ما از ترس طلاق و کثیف شدن شناسنامه هایمان ،ازدواج نمی

کنیم.باور کنید اسکسوالیته ما ریشه فیزیولوژیکی و هورمونی ندارد.همین

است که گفتم.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 1:47 توسط مهران معمارزاده |


با اکستازی مقابله کنید.

در دارمشتات المان در سده ۱۷ میلادی کارخانه مرک به وجود امد.

انتون کولیش شیمیدانی در این کارخانه بود که اکستازی را در دهه ۱۹۱۰

ایجاد کرد.کولیش در جنگ جهانی اول کشته شد.

قرصهای اکس

Methylenedioxymethamphetamine
یا اکس
عوارض ان نارسایی کلیه ،هیپر پیرکسی ،رابدومیولیز ،هیپوناترمی و مرگ

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 1:22 توسط مهران معمارزاده |


 پیشکش به مهر افرین زندگیم

در منابع دینی ایرانی مرگ گاو موجب زایش موجودات زنده است .مهر با کشتن گاو نر افریننده موجودات زنده است.در ایین مهرپرستی انقلاب تابستانی وزمستانی و اعتدال پاییزی وبهاری موجب جشن وسرور وبرگزاری تشریفات با شکوه بوده است.معابدمهر را در اروپا چنان می ساختند که هنگام اعتدالین افتاب بر نقش مهر بتابد.در معابد مهر، پرستندگان با هم نان و شراب وگوشت گاوصرف می کنند .

۲۵ دسامبر روز تولد خورشید و مهر بود.مهر پرستان ۷ درجه داشتند:کلاغ-داماد-سرباز-شیر-ایرانی-پیک مهر وپدر.کلاغ از طرف عطارد-داماد از طرف زهره-سرباز از طرف مریخ-شیر از طرف مشتری-ایرانی از طرف ماه- پیک مهر از طرف خورشید وپدراز طرف زحل حمایت می شد.کلاغ ها ساقی گری می کردند.شیران بخور می سوزاندندو با اتش، تازه واردان را تصفیه می کردند.سربازان با غسل تعمید تقدیس می شدندو با اهن سرخ بر پیشانی انان داغ می زدند.تنها مردان و پسران در این ایین سری وارد می شدند.پدر ریاست گروه را به عهده داشت.

در ایین مهر پرستان شاه وگدا در برابر هم می نشستند وطبقات اجتماعی اهمیت نداشت.مهر پرستی دینی ایرانی بود که میان سربازان رومی رواج داشت و بزودی در اروپا منتشر شد.سرانجام مسیحیت انرا شکست داد ولی عملن اداب ورسوم مهر پرستی در ان رسوخ کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 0:44 توسط مهران معمارزاده |


haggis غذای سنتی اسکاتلند است.

. Although there are many recipes, it is normally made with the following ingredients: sheep's 'pluck' (heart, liver, and lungs), minced with onion, oatmeal, suet, spices, and salt, mixed with stock, and traditionally boiled in the animal's stomach for approximately an hour.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 14:33 توسط مهران معمارزاده |


قهوه در ایران از وبلاگ گولم

درخت قهوه از جمله ی نباتات وحشی یکی از ولایات حبشه به نام کافا بوده است .قهوه کلمه ایست عربی که ریشه اش بدرستی معلوم نیست .بعضی معتقدند که این کلمه اصلا افریقائیست واز کلمه ی ,,کافا ,,وطن اصلی درخت قهوه ساخته شده , اما صحت این عقیده مسلم نیست . زیرا در حبشه وکشورهای مجاور ان به درخت قهوه و میوه ی ان و مشروبی که از این میوه ساخته میشد بون می گفته اند .بعضی نیز لغت قهوه را از اقهاء ,به معنی کراهت و بی میلی به طعام دانسته اندقهوه در زبان عرب از قدیم به معنی شراب سیاه تلخ وشیر خالص و بوی خوش یا نا خوش و مقداری از طعام که ادمی را سیر کند بوده است .
تاریخ قطعی ورود قهوه به ایران معلوم نیست , ولی چون اغاز پادشاهی شاه عباس قهوه خانه در ایران وجود داشته است ,چنین به نظر می رسد که نوشیدن قهوه از زمان شاه طهماسب اول در ایران معمول شده است .
در عهد شاه عباس در بیشتر شهرهای بزرگ ایران مخصوصا اصفهان قهوه خانه های متعدد دائر شده بود .در اصفهان قهوه خانه های معروف بیشتر در اطراف میدان نقش جهان و چارباغ و بازار قیصریه بود .
قهوه خانه ها بسیار وسیع بود و دیوار های سفید و پاکیزه داشت . درهای قهوه خانه از چهار سو به خارج باز می شد و بیشتر قهوه خانه ها را به یک صورت ویک اندازه پهلوی یکدیگر می ساختند . به طوریکه میان انها هیچگونه دیوار و پرده ای نبود و از درون هر یک قهوه خانه ی دیگر نیز دیده می شد و چنان می نمود که ان همه یک دستگاهست .
در زمان شاه عباس اول کارکنان قهوه خانه ها بیشتر از جوانان خوب روی گرجی و چرکسی وارمنی انتخاب می شدند.ازین میان جمعی به خدمت مشتریان مشغول بودند و جمعی با زلف های بلند ولباس های فریبنده به رقص ها و بازی های گوناکون می پرداختند .
از قهوه های معروف اصفهان در زمان شاه عباس قهوه خانه های عرب , بابا فراش , حاجی یوسف , باباشمس تیشی کاشی و قهوه خانه ی طوفان را نام برده اند .
قهوه خانه ی بابا شمس تیشی را شاه عباس خود برای او در چهار باغ اصفهان دائر کرده بود . این مرد نخست در شیراز  معرکه می گرفت وبا کشتی گیری و طاس بازی و نوازندگی و اواز خوانی و بازی های دیگر مردم را مشغول می ساخت . در حدود سال 1012 هجری از شیراز به اصفهان رفت و چون در کار ساز و اواز مهارتی داشت و تصنیف های دلپذیر می ساخت مورد توجه وعنایت شاه عباس شد. مخصوصا که خوبروئی بنام گنجی نیز همراه خود داشت .این جوان را شاه عباس چندی بعد بگناهی که در تواریخ زمان روشن نیست گشت ..........


 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 14:18 توسط مهران معمارزاده |


در نوشته قبلی گفتیم که جرج لینکلن راکول ،حزب نئو نازی امریکا را بنیاد نهاد .اکستر میسم سفید پوستان گرداگرد راکول شکل گرفته بود.راه پیمایی هایی در خیابانی که راکول در ان خانه داشت ،در حمایت از او برگزار می شد.خیابانی در ارلینگتون ویرجینیا.پرچم های شواستیکا ،سلام های اریایی و کلیه نمادهای هیتلری در امریکا دیده می شد.ازدواج دوم هم به طلاق منجر گشت.برادران و خواهرانش ،رابطه شان را با او قطع کردند.فقط مادرش ،مهر و محبت به وی داشت.راکول ،جوانان زیادی را از اعتیاد به الکل ،همجنس بازی ،مواد مخدر نجات داد وبه انها میل به زندگی بهتر بخشید.در ۱۹۶۰ راه پیمایی هایی با سخنرانی راکول در واشینگتن دی سی و نیویورک رخ داد.اما شورش هایی از سوی یهودیان علیه او در نیویورک شکل گرفت.راکول ،یهودیان امریکا را سمپا تهای کمونیستها نامید و انان را توطئه گرانی نامید که باید دفع شوند.به راکول دیگر اجازه برگزاری راه پیمایی در نیویورک داده نشد.در همان سال دستگیر شد و خود را در انستیتوی روانی یافت.در ۱۹۶۱ به شهر های مختلف می رفت و به فیلم <EXODUS>اعتراض می کرد.در پایان سال ،اتوبیوگرافی خود را چاپ کرد و انرا به ادولف هیتلر ،مک ارتور ،مک کارتی و چارلز لیند برگ تقدیم کرد.او با گروه های دیگر چون کوکلوس کلان ،همیاری می کرد.

                            

                                              بلشویسم از موسا تا لنین

او درباره سیاهان به <صلح از راه جدا سازی >باور داشت.در ۱۹۶۷ ،راکول هدف دو گلوله قرار گرفت و جان سپرد.جان پاتلر از کمونیست ها او را کشت.

اما در اخر به فلسفه این گروه اشاره می کنیم:دشمنی این گروه بیشتر با یهودی ها و لیبرال ها است .کسانی که بی توجه به نژاد سفید ،برنامه هایی برای گسترش ازدواج های بین نژاد های گوناگون ،همجنس بازی واز بین بردن اخلاق و سلامت مالی کشورهای سفید پوست به ویژه امریکا ریخته اند.انها به جداسازی سفید پوستان و سیاه پوستان باور دارند و موسیقی سیاهان را عاملی بزرگ در تخریب اخلاق جامعه می دانند.انها ریشه رامبوهای نیمکت نشین و پدیده هایی چون کلمباین را در افزایش ژانر موسیقی گانگستا رپ از توپاک شکور رپ خوان سیاه پوست می دانند که افرادی چون دیوید گفن ان را توسعه داده اند.دیوید گفن لیبرالی یهودی که پدر خوانده مافیای مخملین همجنس بازی در هالیوود نامیده می شود و ژانر موسیقی سیاه محور را در امریکا توسعه داده است

.                                        

                                      به رنگ روشن چشم سرباز پارسی نگاه کنید.

انها به سلطه یهودی ها بر رسانه های امریکا و کشورهای اروپایی باور دارند.هولوکاست را منکرند و ان را سلاحی روانی برای صهیونیسم می دانند.این گروه دشمن قسم خورده کمونیسم هستند که انرا از اشکال توطئه یهودی می دانند.راک ول از جنگ ویتنام دفاع می کرد و هدف انرا مبارزه با کمونیسم می دانست.او با سناتور مک کارتی ،همدلی نشان می داد.کسی که علم مبارزه با کمونیسم را در دهه ۵۰ به دست گرفت.این گروه افرادی چون رونالد ریگان و باری گلد واتر را محافظه کارهای کاشری می دانند که در جهت منافع یهودی ها عمل می کردند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 14:9 توسط مهران معمارزاده |


دیروز با دوستی به جانب بازار اصفهان رفتیم.به چایخانه رفتیم ولی به دلیل امدن حاجیه خانم از کربلا بسته بود.انسان موجودی غیر عقلانی است که نمود ان تصمیم یک دفعه و انی من برای رفتن به یک مغازه جگر فروشی در بازار بود.وقتی به انجا رفتیم او گفت دل و قلوه است و من که اصلن این غذا را نخورده بودم سفارش دادم.بحث من و دوستم درباره هولوکاست بود و ناگاه چند ده سیخ امد.دلی را از سیخ دراوردم ،در دهان گذاشتم .اصلن نتوانستم تحمل کنم.به دوستم گفتم که خودت باید زحمت اینها را بکشی.سرانجام سیخ ها را در جوف نانی قرار دادیم.و دل ها را در ان مدفون کردیم تا دیده نگردد.۲۲۰۰ تومان دادیم و امدیم.عذاب وجدان داشتم که به میراث صادق هدایت پشت کرده بودم.به دل خواری پرداخته بودم.غذایی چندش اور.قول می دهم که به سوی offalخوری باز نگردم.بریونی که اختراع شیخ بهایی است را دوست دارم و چلو کباب را که شاه شهید برایمان از قفقاز اورد می ستایم.علت اینکه دیروز پستی نگذاشتم ،همین دل خوری بود.از این دل خوری دلخور شدم.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 13:59 توسط مهران معمارزاده |


سه فیلم درباره هولوکاست دیده ام.علم تاریخ در چشمم بلند بالاترین دانش هاست و درباره پدیده هولوکاست کتاب ها خوانده ام اما باور اصلی من از همین سه فیلم شکل گرفته است.فیلم نخست شیندلر لیست است.در تلمود یهودی ها امده است هر کس یک نفر را نجات دهد همه جهانیان را نجات داده است. اسکار شیندلر سرمایه دار نازی و کاتولیک بود که ۱۱۰۰نفر از یهودیان کارگر کارخانه اش را نجات داد.رومن پولانسکی یهودی به دلیل حوادث تلخی که از درگذشت خانواده اش در کمپ مرگ داشت ،کارگردانی این فیلم یا به قول دوست فرزانه ام -مهران نصر - این پروژه را قبول نکرد.مارتین اسکورسیزی کاتولیک ساختن این فیلم را حق یک کارگردان یهودی می دانست و سرانجام نابغه هالیوود استیون اسپیلبرگ یهودی ،کارگردانی پروژه را قبول کرد.موسیقی زیبای جان ویلیامز ،بازیگری کینزلی ،نیسن و فینس و فریم مونوکروم فیلم که البته با شعله قرمزی یا کت سرخ دختر بچه ای همراه می شد به زیبایی فیلم کمک می کرد.کار قشنگی از اب در امد ،روح حماسی فیلم با ۷ جایزه اسکار پاسخ گرفت.

                         

فیلم دوم زندگی زیباست به کارگردانی روبرتو بنینی ،عشق و مرگ را به شکلی کمدی رمانتیک مطرح می کند و پدیده هولوکاست را می کاود.کار خطیری بود.بعضی از گروه های یهودی ،بنینی را تمجید کردند که با استادی به عمومی کردن هولوکاست کمک کرده است.و بعضی از منتقدان یهودی از او انتقاد کردند که چرا هولوکاست را در حد بازی بچه گانه ای پایین اورده است.به نظر من بنینی بسیار استادانه عمل کرد و نه تنها باعث لوث شدن نگاه به هولوکاست نشد بلکه هولناکی این پدیده را به بیننده رساند.سومین فیلم ،پیانیست بود که در ارمنستان انرا خریدم.دلم می خواست این فیلم را با جلد و شناسنامه داشته باشم.

             

بازی ادرین برودی شاهکار بود.فیلم  در جشنواره کن جایزه گرفت و  اسکار را نصیب خود کرد.رومن پولانسکی هم مثل همیشه محشر بود.پولانسکی یک نابغه به تمام معناست.همه فیلمهایش عالی است.صحنه های خرابی جنگ در لهستان را باید در پرده عریض دید تا شکوه فیلم عیان گردد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 23:52 توسط مهران معمارزاده |


شنبه 23 دی1385 ساعت: 15:32

توسط:پایین

دکتر دیدم در لینک هایی که در صفحه دادی نام "محمد رحیم اخوت" به چشم میخوره. محمد رحیم اخوت پسر عمه مادر من است و خیلی دوست دارم در وبلاگت مطلبی در موردش بنویسی. به هر حال اصفهان اگر بحث ادبیات و داستان به میان بیاد نمیشه نامی از او نبرد.


 

 محمد رحیم اخوت هم از بزرگان اصفهان است.شهر من ،سرچشمه بسیاری از مکاتب فرهنگی و هنری است که قبلن در نوشته ای انها را برشمردم.

زمانی که سردبیر نشریه ای دانشجویی بودم با او قدم می زدم و از محضرش خوشه چینی می کردم.او انسان فروتنی است بنابراین بسیاری به دانش پربار او اگاهی نمی یابند.طبله عطاری است.وقتی سخن می گوید ،پهنای اگاهیهایش ،انگشت حیرت بر دندان می اورد.او چون روشنفکران دروغین نیست.روشنفکرانی که چون طبل غازی ،میان تهی ،بی هنر و پرهیاهو هستند.در خود نگاشتش می گوید :

خانه‌ی پدربزرگ پدری‌ام در محله احمدآباد، و خانه‌ی پدربزرگ مادری‌ام در محله‌ی طوقچی بود. بسیاری از فضاهای داستانی‌ام از این دو خانه‌ی بزرگ و فضاهای تو در توی آن می‌آید که خیال را بال و پر می‌داد و ذهن خیال‌پرداز و درون‌گرای مرا به پرواز وا‌می‌داشت. پروازی نه‌چندان بلند. بال بال‌زدنی در یک فضای بسته که هم از لحاظ جغرافیایی، هم از نظر فرهنگی، خیلی تنگ و تار بود. مدرسه‌‌ها هم چیز بیشتری نداشت. فقط کتاب‌ها بود که حصارها را می‌شکست و مرا می‌برد تا کجاها. در خانه‌ی ما کتاب خواندن چندان مجاز هم نبود؛ و همین بود که مرا به خواندن حریص می‌کرد. با هر جان‌کندنی بود، کتابی می‌خریدم یا کرایه می‌کردم تا ساعت‌ها در پستویی یا یکی از آن اتاق‌های خانه‌ی بزرگ، به گوشه کنار جهان سری بکشم. با این همه، آدمی منزوی بار نیامدم. دوستان تاق و جفت خود را داشتم و عصیان‌ها و شورش‌های محدود خود را. دور از چشم خانواده به سینما و خیابان‌گردی می‌رفتم که سرانجامش رسید به کار تئاتر.

    نوشتن داستان را از همان نوجوانی شروع کردم؛ اما تا برسد به نوشته‌هایی که بشود خواند، سی سالی طول کشید.

 

محمد رحیم اخوت با بزرگان دیگری چون جلیل دوستخواه ،احمد میرعلایی و هوشنگ گلشیری دوستی داشت .انها نیز اصفهانی بودند و یاران جنگ اصفهان بودند.

نوشته های اخوت از مجله ی فردوسی و در سال ۴۶ اغاز شد .او در نوشتن داستان های بلند ،بازخوانی شعر و در ترجمه ،استادی خود را نشان داده است.اخوت پسر عمه مادر گرامی دوست عزیزمان سپهر فاطمی است.این نسبت فامیلی البته ارادت مرا به اخوت صد چندان می کند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 23:31 توسط مهران معمارزاده |


بعضی از دوستان  از من خواستند تا درباره کمونیسم در امریکا بنویسم.زمانی من زیر تاثیر دو سید سرخ قرار گرفتم.یکی سید موسوی بود و دیگری سید حسینی.تا یکسال به بیماری چپ گرایی الوده بودم.در ان زمان ،کتب کلاسیک مارکس چون کاپیتال و منیفست را خواندم البته ترجمه فارسی انرا.

                          

                        دبز کاندید سوسیالیست ها برای ریاست جمهوری امریکا در دهه ۱۹۱۰

مثل هر جوان ایرانی عاشق دکتر چه گوارا هم بودم.از انتشارات pathfinderکه ویژه کمونیست های امریکا بود چند کتاب با ترجمه فارسی خواندم.امروزه دیوید هوروویتس نو محافظه کار که خود زمانی چپ بوده است هشدار داده است که دانشگاه های امریکایی در دستان هزاران پروفسور کمونیست است.در ایالات متحده امریکا ،در دوران بحران بزرگ و سیاست جدید روزولت ،گرایش به شیوه تحلیل مارکسیستی اندکی قوت گرفت.سیدنی هوک شارح و مفسر مشهور مارکسیسم  بود.

                             

                                         جان رید سمپات لنین در امریکا

در دوران مک کارتیسم ،جاذبه علمی مارکسیسم رو به زوال رفت.اما پس از ان با انتشار کتاب سرامدان قدرت از سی .رایت میلز بار دیگر این گرایش رشد یافت.در دهه ۶۰ دو مجله چپگرا وجود داشت.اثار عمده ای توسط پل باران ،پل سوییزی و موریس داب نوشته شد.اینها مارکسیست های امریکایی بودند.در ۱۹۱۹ حزب کمونیست امریکا پایه ریزی شد که برداشتی مارکسیست -لنینیستی داشت.این حزب پس از مک کارتیسم ،نقشش را از دست داد ولی امروز به رهبری سام وب همچنان به حیات سیاسی اش ادامه می دهد.مرکز ان در شهر نیویورک است.

                                 

                                           سام وب رهبر کمونیست های امریکا

اینها مدافع یک انقلاب سوسیالیستی هستند ولی مدعی هستند که این تغییر باید از طریقی دموکراتیک و صلح امیز صورت گیرد!حزب هرگونه خشونت را نفی می کند.شاید وجود جریانهایی چون مک کارتیسم ،جنگ سرد ،فروپاشی شوروی ،چپ جدید ،گروه های صلح طلب چون طرفداران مارتین لوتر کینگ و حضور در جامعه ای به شدت کمونیست ترس در قبول این استراتژی تاثیر گذاشته است.

برای اگاهی از نظرات حزب کمونیسم امریکا به اینجابروید

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:44 توسط مهران معمارزاده |


از نوام چامسکی ،خیلی بدم می اید.احتمالن او هم از من بدش می اید.حتا با دوستی به دلیل جانبداری از او چند روزی به هم زدم.و هیچگاه دوستیم با او به سطح پیشین نرسید.بزرگترین علتی که او را بر نمی تابم ،انارشیست بودن اوست.در دانش پزشکی ،سرطان را رشد انارشیستی و بیمار گون سلول گویند .در دوسیه انارشیسم چندین شخصیت به چشم می خورند:

۱-بابوف:او از رهبران انقلاب چندش اور فرانسه بود.(در مخالفت با این انقلاب ،من با ادموند برک پدر محافظه کاری انگلیس هم داستانم.)او اعتقاد داشت که توده های فقیر باید از راه <عمل توطئه امیز>به استقرار جمهوری برابران دست یازند.

۲-گدوین:از اندیشه وران انگلیسی در دوران انقلاب صنعتی بود که به الغای دولت و مالکیت بزرگ باور داشت.

۳-بلانکی :او از باورمندان به بابوف بود .ولی عملن هم توطئه گری پنهان و غیر قانونی بود.

۴-شتیرنر:او بنیاد گذار فرد گرایی مطلق و طغیان گرایی بود.

۵-پرودن :او مالکیت سرمایه داری را دزدی می دانست ولی با مالکیت کوچک موافق بود.مارکس در مخالفت با او کتاب فقر فلسفه را نوشت.

۶-باکونین :او زیر تاثیر اموزشهای شتیرنر و پرودن بود *دشمن سرسخت مارکسیسم *حساب می شد.او تمام راههای ابلیسی چون انتریک ،لو دادن  ،رسواگری ،ترور و جاسوسی را در مبارزه مجاز می دانست.

در گذشته ،چپ های مارکسیستی با انارشیست ها مخالف بودند چنانکه کارل مارکس در چالش با ارای پرودن ،کتا ب فقر فلسفه را نوشت.اما امروز زبان شناسی در امریکا وجود دارد که معتقد است :

 America is worse than Nazi Germany

"The so-called War on Terror is pure hypocrisy, virtually without exception

امروز این انارشیست یهودی ،کالت فیگوری برای <چپ جدید >شده است.او مخالف سیاست خارجی امریکاست(تا اینجا به نظر من هم مشکلی ندارد)ولی او مدافع خمر های سرخ و پول پوت هم هست .!!!کارهای زبان شناسانه او باعث شد تا در دهه ۱۹۶۰ وارد عرصه سیاست گردد و نظرات نفرت امیزش را نسبت به جنگ ویتنام و...بروز دهد.هانوی شهر ابدی او بود و در ان قلبی برای رادیکالیسم نظراتش می دید.نوام می کوشید کشتارهای خمر سرخ و پول پوت را کمتر جلوه دهد و انرا با کشتارهایی که گروه های مقاومت در جنگ جهانی دوم کرده اند برابر داند.چامسکی گاهی خود را <انارشیست سوسیالیست >می داند که نمی دانم چه صیغه ای است.او همه ی رییس جمهورهای امریکا از ویلسون تا کلینتون را تقبیح کرده است.خنجر او دموکرات و جمهوریخواه نمی شناسد.

               

                                                قربانیان پل پوت

در چشم نوام ،بزرگترین گناه استالین نه کشتن میلیونها نفر در قربانگاه کیش شخصیتش بوده است بلکه بدنام کردن سوسیالیسم بود.چامسکی معتقد است که رسانه های امریکایی ،تمام جنبه های زندگی مردم امریکا را دست کاری می کنند .در ۱۹۸۰ او از Robert Faurissonکه انتی سمیتیستی فرانسوی بود و از دانشگاه لیون اخراج شد ،جانبداری کرد.


شنبه 23 دی1385 ساعت: 16:36 توسط:نیما

مهران عزیز، با داوریت درباره‌ی چامسکی سراسر همسو هستم. این جناب تنها برای کوبیدنِ سیاستهای آمریکا حاضر به توجیه هر جنایت دیگری‌ست. جنگ اخیر لبنان را که یادت هست!


شنبه 23 دی1385 ساعت: 19:42 توسط:آرمین منتظری
سلام...با احترام فراوان با نظر هر دوی شما مخالفم...از آنجایی که همواره نظرات چامسکی را دنبال کرده ام و بدون تعصب آرایش را خوانده ام و مقالاتش را با نظر شما موفق نیستم...خصوصا درباره فاریسون...فکر می کنم که بهتر ماجرای به اصطلاح حمایت او از فرایسون که البته به نظر من یک مورخ است آنطور که خیلی ها فکر می کنند نیست...
درباره لبنان هم باید بگویم که حقایق لبنان چیزی فرای تصورات ما ناظران بیرونی است. لبنان کلافی است که هنوز سر در گم است...باید صبر کرد...
ای کاش می توانستم قسمتی از کتابی را که از چامسکی در دست ترجمه دارم بنویسم...
کتاب جدید او به نام " دولت های ناکارآمد


با احترام فراوان
ارادتمند

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:36 توسط مهران معمارزاده |


هانس ویلسدورف از باواریای المان بود که کارخانه ساعت رولکس را در ۱۹۰۵ بنیان نهاد.ساعتی سوییسی که توسط فردی المانی پا به عرصه جهان نهاد.

ساعت رولکس به زودی نشانی از ثروت و تجمل و طبقه بالای اجتماعی شد.

خداییش خیلی جالبه.ولی همصدا با کمونیست ها مرگ بر سرمایه دار!!!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 1:31 توسط مهران معمارزاده |


سرمایه داران انسان دوست و کارافرینان نیکوکار قابل احترامند.مثلن جرج پارکر سازنده قلم خودنویس های پارکر یکی از انهاست:

George Safford Parker did not start out a maker of pens. Instead, he began his career as a teacher of telegraphy. To supplement his teaching income, Parker started selling pens for the John Holland Pens Company. In fact, his telegraphy students were his main customers.

When the pens he sold malfunctioned, Parker felt obligated to fix them. Soon overwhelmed with repair work, he decided to invent his own version of the fountain pen. Thus, Parker's famous idea of "making a better pen" came to life. With that, the Parker Pen Company was born. It was 1888 in Janesville, Wisconsin, USA.

George Safford Parker, king of the modern writing instrument, died in Chicago at age 74. Fortunately, the Parker Pen Company carried on and continued to flourish.

In 1941, the Parker 51, with its cigar-shaped design and hooded nib, earned the company prestigious design awards.

کمپانی پارکر-جینزویل  ویسکانسین امریکا

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 1:17 توسط مهران معمارزاده |


ادم لیبرالی نیستم.دوستانم ،محافظه کاری مرا می دانند.با ازدواج همجنس گرایان مخالفم.اما هیتلر را در قساوت هایی که به این گروه مرتکب شد ،تقبیح می نمایم.هولوکاست فقط شامل یهودی ها نبود بلکه همجنس گرایان را نیز هدف خود قرار داده بود.نوشته دوست نویسنده ام بهنام اوحدی مرا بر ان داشت تا نوری بر این مطلب بیفکنم.پیش از ظهور هیتلر ،در برلین ،گی بارهای زیادی وجود داشت و همجنس گرایان ازادی کاملی داشتند.دکتر مگنوس هرشفیلد یهودی ،کمپینی در مخالفت با غیر قانونی شدن همجنس گرایی را راه انداخته بود.در ۱۹۱۹ هرشفیلد انستیتوی سکس ایجاد کرده بود.با ظهور هیتلر ،همجنس گرایی تهدیدی برای مردانه بودن جامعه شناخته شد و انحرافی اشکار دانسته گشت.از سویی یهودیان المانی نقش بزرگی را در ایفای حقوق همجنس گرایان بازی می کردند.حتا فروید که نظر ویژه ای درباره حقوق همجنس گرایان نداشت به دلایل ارای خاصش چون عقده اودیپ و...و البته یهودی بودنش مطعون نازیها بود.در ۱۹۳۳ فعالیت ها علیه همجنس گرایان اغاز شد.انستیتوی هرشفیلد سوزانده شد و کورت هیلر به کمپ  های مرگ فرستاده شد.ارنست روهم نازی معروف هم گی بود ولی سرانجام هیتلر ،روهم را تهدیدی برای قدرتش ارزیابی کرد.

More than one million gay German men were targeted, of whom at least 100,000 were arrested and 50,000 were serving prison terms as convicted gay men.[1] Hundreds of European gay men living under Nazi occupation were castrated under court order

مثلث واژگون صورتی برای شناسایی همجنس گرایان تعیین شد.از ۱۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰۰براورد کشته های گی در کمپ های مرگ مطرح شده است.گاهی فرد گی یهودی یا کمونیست هم بوده است .

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 21:40 توسط مهران معمارزاده |


دکتر ارتور شنیتسلردر وین اطریش به دنیا امد و مدرک دکترای پزشکی اش را از دانشگاه وین گرفت.مدتی در بیمارستان عمومی وین کار کرد ولی به  عشق نویسندگی،پزشکی را ترک کرد.شنیتسلر یک فرویدی تمام عیار بود وبا زیگموند فروید هم نامه نگاری داشت.وی شرح صریحی از سکس داشت و بعضی از نوشته هایش ،او را متهم به هرزه نگاری کرد.
 
 
هیتلر کارهای او را اشغال یهودی می نامید.ارتور علیه انتی سمیتیسم هم می ایستاد.در بیشتر کارهای وی تم های سکسی و تختخوابی دیده می شود. در نمایشنامه پروفسور برنهاردی اما بر خلاف عادت مالوف ،از این تم ها خبری نیست.او کارهای کوتاه و نوول هم داشت در ضمن از ۱۷ سالگی تا دو روز قبل از مر گش به علت خونریزی مغزی ،یادداشت های روزانه و خاطراتش را می نوشت.او در خاطراتش ،روابطش با زنان گوناگون را توضیح می دهد و ثبتی از ارگاسم های روزانه اش را در معرض دید خوانندگان قرار می دهد.نامه های او چاپ شده است که نامه های فروید به او  در میان انهاست.traumnovelleنوولی از اوست که استانلی کوبریک کارگردان شهیر ان را دست مایه ساختن فیلم eyes wide shutکرد.این فیلم اخرین کار کوبریک بود که با بازیگری تام کروز و نیکول کیدمن ارائه شد.کوبریک از خانواده ای یهودی و مهاجر بود که بسیاری از کارهایش برای من رنگ فرویدی دارد.در نظریه فروید هیجانات غریزی نیرومند تر از علایق عقلانی اند.فرهنگ مجبور است برای محدود ساختن غرایز پر خاشگری ادمیان ،هر انچه را ممکن است بسیج کند.
 
 
تمدن ،مدعای اصل لذت را سرکوب می کند ،ولی در بطن خود تمدن ،این لذت تداوم می یابد .ناخود اگاه ،اصل لذت شکست خورده را نگهداری می کند. در فیلم چشمان باز بسته ،در گیری و ستیز اصل لذت و اصل واقعیت به خوبی دیده می شود.مردان با کلاس و ثروتمند و متمدن در واقعیت ،در مجلسی سکسی و میهمانی orgyدر عمارتی در حومه نیویورک با شیوه های مختلف جنسی از هم جنس گرایی گرفته تا فرمهای سادیستی مطابق اصل لذت عمل می کنند.در پرتغال کوکی از تلاش تمدن برای سرکوب شراره های پرخاشگری ،داستانی را می بینیم.
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 19:41 توسط مهران معمارزاده |


Brazilian model dead from anorexia

By Andrei Khalip

November 17, 2006 12:00

Article from: Reuters

Font size: + -

Send this article: Print Email

THE mother of a Brazilian fashion model who died from complications of anorexia has made an emotional appeal for parents to take better care of aspiring young models.

The death of Ana Carolina Reston, 21, follows growing criticism of the use of underweight models in the fashion world, an issue given new significance after the death in August of Uruguayan model Luisel Ramos of heart failure during a fashion show in Montevideo.

Reston died on Tuesday in a Sao Paulo hospital from a generalized infection caused by anorexia, an eating disorder in which sufferers obsessively deprive themselves of food in pursuit of an ultra-slim look.

Reston weighed only 88 pounds (40 kg) and was about 5 feet 8 inches tall (1.72 meters) tall. Doctors consider this weight normal for a 12-year-old girl no more than about 5 feet (1.5 meters) tall.

"Take care of your children ... no money is worth the life of your child, not even the most famous (fashion) brand is worth this," her mother, Miriam Reston, told O Globo newspaper.

She said her daughter had been trying to help her family with the money she made as a model.

Mrs Reston spoke on national television and to local newspapers to highlight the tragedy. She said she had pleaded with her daughter to eat more and to see a doctor.

"She would reply, 'Mummy, don't mess me around,'" Mrs Reston said.

"Dictatorship of skinny look kills a model," said the front-page headline of O Dia tabloid, which carried a picture of the dark-haired, big-eyed girl in lingerie.

Many top models come from Brazil and thousands of young girls from all walks of life dream of modeling careers, inspired by the international success of Gisele Bundchen or Adriana Lima.

Reston was not famous but she had worked abroad, including in Japan, and did some jobs for Giorgio Armani and the Brazilian model agency L'Equipe, which declined immediate comment.

In September, Spain caused a storm in the fashion world when Madrid barred models below a certain weight from its top fashion show. Models with a body-mass-index (BMI), which takes into account height and weight, of less than 18 were banned.

Reston's BMI was just 13.5 while the World Health Organization considers anyone with a BMI below 18.5 underweight. A BMI below 17.5 being one of the criteria for the diagnosis of anorexia nervosa and a BMI nearing 15 is usually used as an indicator for starvation.

Other famous fashion venues like London were considering following suit.
 
مدل برزیلی که در اثر انورکسیا در گذشت
 
مدل اروگوئه ای که در اثر بیماری قلبی در گذشت
 

 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 12:57 توسط مهران معمارزاده |


نقد مارکسیستی فواد شمس از مانکن ها و صنعت مد و لباس ،نظرم را به خود جلب کرد :

 جهان یک سالن مد بزرگ است. سالن مدی که در آن انسان ها به عنوان  مانکن های سبک زندگی ای که سرمایه داری به آنان تحمیل و حقنه کرده است خود را به نمایش می گذارند. این نمایش البته دارای پرده ها و لوکیشن های گوناگونی است که در ظاهر با هم متفاوت هستند اما در تحلیل نهایی همه درون یک کلیت قرار می گیرند . کلیتی که در آن انسان به مثابه ی یک کالا معنا می یابد نه سوژه ی خود آفرینش گری که خود را شکوفا سازد.

2-      این سالن بزرگ مد راهرو های فراوانی داد که  انسان ها در آن به مثابه ی عروسک های خیمه شب بازی مشغول ایفای نقش های تحمیلی خویش هستند. از کالیفرنیا تا جزایر جنوب شرقی آسیا و کره شمالی، از ایتالیا تا اتیوپی و رواندا، از پاریس تا کابل و بغداد از لندن تا دارفور و سومالی! این نمایش چند وجهی استوار بر دو اصل پایدار است گرسنگی و مرگ!

3-       "یک ماه پس از مرگ یک مدل برزیلی لاغر اندام در اثرکم اشتهایی ، دولت ایتالیا جلسه ای با اعضای صنعت مد و پوشاك ترتیب داد....... " این مانکن شیک پوش و تر تمیز و و در ظاهر زیبا و خوش هیکل؟؟!؟  قربانی این نظم سالن مد است. قربانی مردسالاری ای که زنان را به میل خویش قالب بندی می کند و بر آن نام زیبایی می گذارد. قربانی همان عاملی که میلیون ها انسان دیگر را در کره شمالی، سومالی، دارفور، بغداد ، کابل، حاشیه های شهر ها اروپایی و آلونک های شهر های قاره آمریکا  هر روزه قربانی می کند. قربانی گرسنگی!  این دو روی یک سکه است. گرسنگی، گرسنگی است و محصول استاندارد سازی سرمایه داران مردسالار ناظم این جهان فلاکت بار!  آن اولی ها به خاطر کمبود دچار گرسنگی هستند و این یکی به خاطر وفور بیش از حد!برای اولی ها لاغر بود نشان فلاکت است! برای این یکی لاغر بودن خود هدفی والا؟؟!! که گرسنگی ابزار رسیدن به این هدف است! این است نشانه های عقلانیت ابزاری سرمایه!

4-      انسان زیبایی را دوست دارد چون از آن لذت می برد. اما به واقع آیا زیبایی استاندارد پذیر است؟ آیا واقعا زنان مو بور و سفید پوست و لاغر اندام با چشمان آبی و دماغ های باریک کشیده رو به بالا نماد زیبایی اند؟ نه! این ها همه تصویر ها کاذبی است که به وسیله ی fashion tv  ها بر اذهان ما تحمیل کرده اند و به وسیله ی آن قربانی می گیرند!  این قالب بندی کاذب را باید شکست! زیبایی در خیابان ها و محل زیست واقعی انسان ها معنا پیدا می کند نه در سالن های سرپوشیده مد! که میلیون ها دلار باید خرج کرد برایش! زیبایی در گرسنگی دادن به خود معنا پیدا نمی کند. زیبایی در تامین نیاز های مادی بدن انسان تبلور می یابد!

5-      زیبایی در مانکن ها نیست! این مانکن ها قربانیان دیگر این نظم ابلهانه هستند. زیبایی در وجود تک تک انسان ها معنا پیدا می کند! زمانی که این زیبایی را نه از سر اجبار و تحمیل و برای پول که از سر اختیار و آگاهی و آزادی برای لذت بردن و به اشتراک گذاردن این لذت ها در خیابان ها و محل زیست تمام انسان ها به نمایش بگذارند! برای خودشکوفایی خویش! آن زمان است که جهان به واقع زیبا می شود! ما جهان را باید تبدیل به سالن مد زیبای انسانی و غیر استاندارد پذیر بکنم. زیبایی که نه از دل گرسنگی دادن به انسان ها که درست از دل وفور و امکان استفاده تمام انسان ها به صورت آزادانه و برابر از امکانات مادی و معنوی جهان در بییید! زیبایی واقعی نه از گرسنگی کشیدن کودکان فقیر جهان برای انباشت سرمایه در گوشه ای از جهان که تبدیل شود به سالن های مد احمقانه ای که مانکن ها را نیز در آن جا با دلیل و توجیه احمقانه متفاوت دیگری گرسنگی بدهند بدست نمی آید. باید این نظم را تغییر داد. در آن زمان است که دیگر نه کودک از گرسنگی در  دارفور می میرد نه مانکنی برای حفظ استاندارد های قالبی خوش هیکلی در سالن مد اروپایی!  آن زمان است که تمام انسان ها می توانند با شادی و با بدن های سالم که گرسنگی نکشیده است به خیابان ها بیایند و یک فستیوال از زیبایی به اجرا بگذارند!  این در گرو زیر رو کردن نظم حاکم کنونی است چون سرمایه داری در تمام اجزا و اشکال اش نظمی وحشیانه است چون در آن اساس بر سود بیشتر و کالا است نه بر لذت واقعی و انسان!

 در همین زمینه:

* مطلب جادی با عنوان " بزرگ زیباست"

* سایت دوخت

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 12:42 توسط مهران معمارزاده |


گشتی در سینما -5

گشتی در سینما -4

گشتی در سینما -3

گشتی در سینما-2

گشتی در سینما-1


اسکار کوکوشکا شاعر و نقاش اکسپرسیونیست اطریشی بود

دیوید لینچ ،پدرش دانشمند کشاورزی بود.لینچ برای اموختن نقاشی به نزد کوکوشکا رفت

دیوید لینچ سینماگری سوررئالیست،فنلاندی تبار و امریکایی

مخمل ابی او با بازی دنیس هوپر زیبا بود

دنیس هوپر ،کارگردان فیلم ایزی رایدر بود .که زندگی هیپی ها را به خوبی نشان داد

در این فیلم پیتر فوندا و جک نیکلسون هم بودند

اگر اسپیلبرگ شیدایی امیر رجبی از من است،لینچ شیدایی من از اوست

شاهراه گمشده با فضایی سوررئال و سیاه

پاتریشیا ارکوئت در شاهراه گم شده بازی کرد

مادرش از بازماندگان هولوکاست و یهودی بود و پدرش به اسلام گروید

نائومی وات دختر مهندس صدای پینک فلوید در ملهلند درایو

لینچ ستایشگر کافکای نویسنده و کوبریک فیلمساز است

کافکا نویسنده یهودی چک

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 12:11 توسط مهران معمارزاده |


نگاه من به داوینچی از نقد زیگموند فروید از او ناشی می شود.داوینچی ،همجنس گرا بود و در نامه ای که فروید به مادر پسری همجنس باز نوشت به نام لئوناردو اشاره کرد.

Dear Mrs....

I gather from your letter that your son is a homosexual. I am most impressed by the fact that you do not mention this term yourself in your information about him. May I question you, why you avoid it? Homosexuality is assuredly no advantage, but it is nothing to be ashamed of, no vice, no degradation, it cannot be classified as an illness; we consider it to be a variation of the sexual function produced by a certain arrest of sexual development. Many highly respectable individuals of ancient and modern times have been homosexuals, several of the greatest men among them (Plato, Michelangelo, Leonardo da Vinci, etc.). It is a great injustice to persecute homosexuality as a crime, and cruelty too. If you do not believe me, read the books of Havelock Ellis.

By asking me if I can help, you mean, I suppose, if I can abolish homosexuality and make normal heterosexuality take its place. The answer is, in a general way, we cannot promise to achieve it. In a certain number of cases we succeed in developing the blighted germs of heterosexual tendencies which are present in every homosexual, in the majority of cases it is no more possible. It is a question of the quality and the age of the individual. The result of treatment cannot be predicted.

What analysis can do for your son runs in a different line. If he is unhappy, neurotic, torn by conflicts, inhibited in his social life, analysis may bring him harmony, peace of mind, full efficiency whether he remains a homosexual or gets changed. . . .

Sincerely yours with kind wishes,
Freud
 
فروید خاطرات کودکی ثبت شده لئوناردو را تحلیل می کند:لیوناردو می گوید وقتی در گهواره بوده پرنده ای درشت با دم خویش دهان لئوناردو را باز کرده و چندین بار با دمش به لبهای او ضربه زده است.فروید می گوید وقوع این حادثه در واقعیت امکان پذیر نیست و خیالپروری او بوده است که به عقب برده است.فروید تعبیر این فانتزی را بیان همجنس بازی مفعولی می شمارد.دم پرنده جانشین ذکر و میل به گرفتن ذکر اورا در داخل دهان مشتق از تجربه مکیدن پستان است که نخستین منبع لذت در زندگی انسانی شمرده می شود.فروید فرض می کند این پرنده لاشخور است و رابطه مادر و کرکس را در استوره شناسی مصر باستان توضیح می دهد.

جمعه 22 دی1385 ساعت: 11:11 توسط:حمید
البته گویا در اینجا فروید در ترجمه ی کلمه اشتباهی می کند و آنچه به ایتالیایی بادبادک معنی می دهد در آلمانی کرکس تعبیر می کند.ولی جالب این جاست که اصل تحلیل فرو نمی ریزد و تنها دم بادبادک جایگزین دم کرکس می شود!
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 11:26 توسط مهران معمارزاده |


ارتور شنیتسلر پزشک و دوست فروید بود

نوول او دستمایه فیلم چشمان باز بسته استانلی کوبریک شد

استانلی کوبریک به راستی انارشیست سینماست

یهودی بود و تباری لهستانی داشت

راههای افتخار او با بازیگری کرک داگلاس ،زشتی جنگ را نشان داد

پیتر سلرز در دکتر استرنجلاو-این فیلم یک کمدی سیاه و یک هجو سیاسی است

پرتقال کوکی

غلاف تمام فلزی

shining

لولیتا از ناباکف دو روایت سینمایی دارد.یکی از کوبریک است

جیمز میسون بازیگر شمال از شمال غربی هیچکاک در لولیتا هم بازی کرد.

پیتر سلرز هم در این فیلم بود

جیمزمیسون در لولیتا

لولیتای دیگر از ادریان لین انگلیسی است

پیشنهاد بی شرمانه با بازیگری رابرت ردفورد و دمی مور و بی وفا با بازیگری دیان لین و ریچارد گر از اوست

دیان لین

دمی مور

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 5:11 توسط مهران معمارزاده |


استیون اسپیلبرگ از کارگردانان بزرگ امریکاست.یهودی و لیبرال است و از مصاحبت با فیدل کاسترو لذت برده است.

اسپیلبرگ و رونالد ریگان

شیندلر لیست او را شیدا وار دوست دارم.خیلی خوش ساخت است

جان ویلیامز اهنگساز اکثر فیلمهای اسپیلبرگ ،اهنگ شیندلر لیست را ساخت

کارهای وی نو رمانتیسمی است.

لیام نیسون کاتولیک ایرلندی کارش شاهکار بود

و بن کینگزلی

و رالف فینس در نقش افسر سنگدل نازی

او هم انگلیسی است.جدا از خوی استثمار گری بریتانیا ،بازیگرانش استادند

نجات سرباز رایان مرا با سینمای جنگ اشتی داد.

تام هنکس معرکه بود

رابرت زمکیس کاتولیک از نوچه های اسپیلبرگ است.از او فارست گامپ را دیدیم با بازی زیبای تام هنکس

مونیخ از اسپیلبرگ هم بسیار خوش ساخت بود

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 4:31 توسط مهران معمارزاده |


ادم خشنی نیستم اما فیلمهای خشن برایان دی پالما را دوست دارم

برایان دی پالما پسر جراح ارتوپد است

در تاریخ سینما دو صورت زخمی داریم .یکی از هوارد هاوکس و دیگری از دی پالما

هر دوشان قشنگند

ال پاچینو به زیبایی در ان هنر نمایی کرده است

الیور استون صورت زخمی را نوشته است.به خاطر کارگردانی فیلم مهوع اسکندر و ارای سخیف سیاسیش او را نمی بخشم

این فیلم را از دی پالما جتمن ببینید.

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 4:4 توسط مهران معمارزاده |


مارتین اسکورسیزی از کارگردان های کاتولیک است که چون هیچکاک کاتولیک ،تامل برانگیز ترین فیلمها را افریده است.

پل شرادر یکی از بهترین سناریست های امریکاست.او بسیاری از فیلمهای اسکورسیزی را نوشته است.در ضمن از صاحبنظران سینماشناسی است.راننده تاکسی را نیز او نوشته است.پروتستانی باورمند است.

جودی فاستر نقش روسپی قابل ترحمی را در راننده تاکسی بازی کرد

جان هینکلی در همدردی با جودی فاستر به پرزیدنت ریگان سو قصد کرد

رابرت دونیرو فرزند نقاشی هموسکسوال است که در اکثر فیلمهای اسکورسیزی هنرنمایی کرده است

ال پاچینو و دونیرو در پدرخوانده ۲ از کاپولا

ترجیح می دهم رفاقت را در فیلمهای اسکورسیزی ببینم تا کیمیایی.جو پشی در طرف راست عکس هم در هنرنمایی تیپ  های خلاف استاد است.در کازینو هم او بود.

اخرین وسوسه مسیح از او جنجال برانگیز شد

نوولی از کازانزاکیس با نوشتنی دوباره از شرادر

ویلم دافو بسیار زیبا هنرنمایی کرد-در نقش عیسا مسیح

عصر معصومیت از اسکورسیزی را هم ببینید .میشله پفایردر ان بازی کرده است

البته در فیلمهای اسکورسیزی هیچکدام را به اندازه راننده تاکسی -گاو خشمگین -تنگه وحشت و کازینو دوست ندارم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 3:49 توسط مهران معمارزاده |


مگ ریان زاده کانکتیکات ،در رشته ژورنالیسم تحصیل کرد و در کمدی های رمانتیک خبره است

در فیلم شهر فرشته او را با نیکلاس کیج دیدیم.

در بوسه فرانسوی نیز شاهد او بودیم

نیکلاس کیج دارنده لامبورگینی شاه ایران ،برادرزاده کاپولا کارگردان پدرخوانده است اما با نسبت فامیلی وارد سینما نشد بل قابلیت بازیگری داشت.

فرانسیس فورد کاپولا عموی کیج است

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 10:57 توسط مهران معمارزاده |


رافائل لمکین

 

،پناهنده لهستانی یهودی تبار ساکن امریکا مبدع واژه نسل کشی یا ژنوساید ،عامل پشت پرده تصویب قطعنامه سازمان ملل در موردمحکومیت جنایات عمومی،بخش وسیعی از اثار و فعالیت های خود را به نسل کشی ارمنیان اختصاص داده است.بر اساس مدارک جمع اوری شده توسط او،اشکار می شود که دولت المان از نسل کشی ارمنیان به دست ترکیه اطلاع کامل داشته است.در ترکیه بیش از ۱۲۰۰۰۰۰ از ارمنیان محکوم به مرگ شده بودند.بعد از پایان جنگ جهانی اول ،حکومت بریتانیا حدود ۱۵۰نفر از جنایتکاران جنگی ترک

 

را در جزیره مالتا زندانی کرد.ارمنیان هیئت نمایندگی خود را به کنفرانس ورسای گسیل داشتند. اما تمامی جنایتکاران جنگی ترک ازاد شده بودند.در میان انها طلعت پاشا

                                    

وزیر کشور وقت ترکیه سنگدل ترینشان بود.اسم او مساوی با نابودی ملت ارمنی است.او به عنوان پناهنده در برلین زندگی می کرد . روزی جوانی ارمنی به نام تهلریان به اوشلیک می کند.دادگاه برلین تهلریان ،را تبرئه می کند.در فاصله ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۴جنبش ترکان جوان که در ابتدا حرکت انها ازادیخواهانه به نظر می رسیدبه یک شوینیزم بدل شد و پان ترکیسم را محور ایدئولوژیک خود قرار داد.در ۱۹۱۵ طلعت پاشا فرمان لغو حقوق ارامنه در خاک ترکیه را صادر می کند.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 10:33 توسط مهران معمارزاده |


یه بابایی به نام اتاتورک در وبلاگ شهرام عدیلی پور دوست گرامیم چنین اظهار لحیه کرده است:

نويسنده: آتاتورک
چهارشنبه 20 دي1385 ساعت: 10:17
تو از سربازان گمنامی !!!
سگ اطلاعاتی


تو یک سگ فارسی که ادای آدما رو در میاری
تو رو باید کشت جیگرت رو داد به سگای دیگه


من می دانم تو یک سگ پارسی
تو یک وطن فروشی


ترکیه را باید بدون ارامنه و بدون وطن فروشهای مثل تو ساخت

با خفت تو و مثل تو را خواهیم کشت تا عبرت خانین دیگر باشی


زنده باد ترکیه
زنده باد آتاتورک


مرگ بر فردوسی
مرگ بر کوروش
مرگ بر ارمنستان
و مرگ بر ایران
 
به نظر می رسد اتاتورک ،قرص های اعصابش را مرتب مصرف نمی کند.قرص ابی را دوتا مصرف کن.قرص صورتی را سه تا.عزیزم ،رنگ ها را به خاطر بسپار.اگر این حرفها را که زدی ،نمی زدی تو را از تیمارستان مرخص می کردند ولی متاسفانه وضعت خیلی افتضاح است.
اسماعیل انور هم قرص هایش را مرتب مصرف نمی کرد.
محمد طلعت پاشا هم همینجور بود.
احمد جمال پاشا هم
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 22:55 توسط مهران معمارزاده |


شهاب پرنیانچی را پیدا کردم.

شهبارا

امروز به تخت فولاد -گورستان قدیمی اصفهان -رفتم تا اوس علی ،ماشین مجروحم را با گریس ،صافکاری کند.فردی مرا صدا زد.نزدیک امد.رفیق دوران مجله پاد بود.من ،مازیار ستاری و شهاب پرنیان چی ،نشریه دانشجویی پاد را بنیان نهادیم.مازیار پزشک ارتش است و بسیار مقرراتی.او با ایجاد تبصره و قانون ،فضای سرهنگی را در امور فرهنگی ایجاد کرد.او که مرا صدا زد مازیار بود.هم را در اغوش کشیدیم .مازیار گفت ،خوب است به جای سنگ گورت ،خودت را دیدم.او در زیر فشار کشیک های طاقت فرسا ،پیرتر از سنش به نظر می رسید.از شهاب پرسیدم.گفت به ینگه دنیا رفته است.شهاب هم انسانی هنرمند ،نوازنده ،اهل شعر بود.با او به بازار می رفتیم و بریونی می خوردیم.نخست ،چربی بریونی را با کشک و نان ترید شده می خوردیم و انگاه سراغ بریون می امدیم.در اثنای خوردن حس می کردیم که قاجاری هستیم .فضای هزاردستان عباسعلی حاتمی برایمان زنده می شد.حتا گویش هایمان هم فخامت ان دوره را داشت.شهاب ،ژیانی داشت و تباری کرمانشاهی.تا به خانه برگشتم ،در فضای مجازی ،نوشتم ،شهاب پرنیانچی.و چامه های او امد.عجب این رسانه ،دنیا را کوچک کرده است.شهاب را یافتم و برایش پیامی گذاشتم.این چامه از اوست :

کنار سایه ات نشسته ای

وچکه چکه از نگاهت التماس می چکد

کنار سایه ات دراز می شوی

وسایه ات کنار تو دراز تر

درازتر

یکنفر

با هزار میخ نقره ای

چادری سیاه را به سقف اسمان میخکوب میکند

و تو غرق می شوی

در ازدحام سایه ها


پنجشنبه 21 دی1385 ساعت: 5:55 توسط:شهاب
سلام مهران جان ، چه قدر ذوق کردم که دیدم دنیا کوچکتر از آنست که میپنداشتم.
تلفن من هست .......
و پست الکترنیک : shahab223@yahoo.com
با من در تماس باش
منتظر میل تو میمانم
 وب سایت   پست الکترونیک

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 22:18 توسط مهران معمارزاده |


زندگی خانی را دوست دارم.گرچه روابط خدایگان و بنده (به قول هگل )در ان وجود دارد ولی زندگی جالبی است.ادم در اکنون زندگی می کند.وصف العیش نصف العیش.

عبدالحسین خان فرمانفرما داماد مظفرالدین شاه هماره نظر مرا به خود جلب کرده است.تعداد زیاد فرزندان او سبب رشک من بوده است.

عبدالحسين ميرزا فرمانفرما حاکم فارس، ابراهيم خان قوام الملک (وسط) و
سر پرسي سايکس فرمانده قشون انگليس

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 1:11 توسط مهران معمارزاده |


در ۱۳۷۷ ،مجله دانشجویی زیتون به سردبیری اینجانب و مدیریت تحریریه کامیار کرامتیان در دانشکده پزشکی اصفهان منتشر می شد.در ان زمان ما گویشی اصلاح طلبانه داشتیم،مدافع خاتمی ،شریعتی ،سروش بودیم .ولی مقالاتی روشنفکرانه نیز چاپ می شد.دوستانی چون مهران نصر ،حمید سمیع عادل ،شهرام عدیلی پور ،محمدرضا مختاری و...نیز می نوشتند.

این چامه از مهران نصر بود:

وقتی پشت برگها

گم شدی

پاییز

با خش خشی طولانی

از راه رسید

میهمانی ناخوانده

که همه ی

ارزوها را برد

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 0:32 توسط مهران معمارزاده |


رفتن به مشهد ،سبب شد تا با ماهنامه کهکشان اشنا شوم.پسر خاله خوب و مهربانم ،مهندس محمدرضا طلایی مرا با این ماهنامه وزین اشنا کرد.وقتی با او به نانوایی می رفتیم ،بحث های تاریخی می کردیم.از لحظات شیرین زندگی من ان روزگاران بود.از کهکشان بسیار اموختم .مطلبی درباره سفر ناصرالدین شاه به اروپا امده بود.ناصرالدین شاه در ۲۷ رمضان در ورشوی لهستان چنین می گوید:عجالتن جای راحت و خوبی داریم و هفت ،هشت روزی در ورشو می مانیم.در اینجا مرتبن دخترها دور ما را گرفته اند و می خندند.زن حاکم ورشو بالابلند ،خوش تن و بدن ،سرخ و سفید و بسیار مهربان است اما از سنش گذشته است،خیلی شبیه تاج الدوله زن ما می باشد.

در۲۹ رمضان چنین می گوید :امشب به تماشاخانه رفتیم ،امشب زن های خوشگل کم هستندو این ها هم که هستند (لباسهایشان جلوی سینه )بسته است.در ۴ شوال می گوید :صبح از خواب برخاستم ،حالت پیچش مانندی دارم.(پیچش شکم ).در ۷ شوال می گوید :جمعیت زیادی امده بودند که در میان انها یک دختر بسیار خوشگل با لباس قرمز بود.با دوربین نگاه کردم و تحقیق کردم ،دختری یهودی بود.در ۹ شوال با ترن وارد برلن شد.او می گوید :در المان ابجو بسیار می سازند و می خورند...سرها گرم شد و امپراتور برخاست ،ما هم برخاستیم و امپراتور جام شراب را برداشته رو به ما ایستاد و نطق مفصلی کرد.ما هم نطق کردیم و گفتیم به سلامتی امپراتور و خانواده و قشون المان می نوشیم.به باغ وحش نیز رفتیم ،میمون غریبی بود خیلی بزرگ و قوی که شامپنیزی می گویند.صورت او به عینه مثل اغا محراب بود یا حاجی غلامعلی!سروصورت ،بازو و بینی و دهن به عینه.اگر اغا محراب یا حاجی غلامعلی برهنه شوند و قدری پشم داشتند با این میمون تفاوت نداشتند.....

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 22:3 توسط مهران معمارزاده |


وودی الن کمدینی عمیق و فیلسوف است.یهودی است و در نیویورک به دنیا امد.نیویورک در فیلمهای او جایگاه ویژه ای دارد.

وودی الن و دیانا کیتون در فیلم خوابگردها(sleeper)

انیهال بهترین فیلم وودی الن است به نظر من.دیانا کیتون در این فیلم هم بازی کرده است.

دیانا کیتون در فیلم پدرخوانده کاپولا

این فیلم را بسیار دوست دارم.جک نیکلسون و دیانا کیتون در این فیلمند.

این زن میا فارو است .همو که وودی الن بدو خیانت کرد.

میافارو بازیگر خوب فیلم بچه رزماری از استاد رومن پولانسکی

سون ای پروین هوویی که وودی الن بر سر میا فارو اورد.جالب است این دختر کره ای توسط الن و فارو adopt بود.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 21:26 توسط مهران معمارزاده |


همیشه دلم می خواست استادان پزشکی ایران ،شخصیتی چون دکتر البرت شوایتسر داشته باشند.اما دریغ و افسوس ،چنین افرادی نادر بودند و به مصداق النادر کالمعدوم ،گویا نیستند.او پزشکی المانی بود که در قلب افریقا به درمان محرومان پرداخت.فیلسوف بود و مدتی کشیشی در کلیسا.استاد موسیقی ارگ بویژه موسیقی باخ بود.او پزشکی برجسته و نیکوکار بود.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 11:14 توسط مهران معمارزاده |


دراکولا را برام استوکر ایرلندی نوشت :

کتاب دراکولا در اواخر دهه ۱۸۹۰

کنت ارلوک در فیلم نوسفراتو از مورنائو جای کنت دراکول امده است

ولاد ۳(دراکول)کسی که والاشیا را دربرابر ترکان عثمانی حفظ کرد.او نیز فردی خونخوار بود و دستمایه دراکولای برام استوکر قرار گرفت.

نگاه کنید ولاد ۳ چگونه خونخوار بود

بلالوگوزی مجاری دراکولای هالیوود

گور دراکولای هالیوود

بهترین فیلم دراکولایی به نظر من توسط رومن پولانسکی ساخته شده است.

شارون تیت همسر رومن پولانسکی در این فیلم بازی کرد.

گروه چارلز مانسون ،شارون تیت باردار را به قتل رساندند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 10:47 توسط مهران معمارزاده |


پیشکش به دوست گرامی ،حسین یوسفی

وبلاگ گولم-خواهر خوانده وبلاگ من-از ادبیات گوتیک در انگلیس گفت.فرانکشتاین از ماری شلی بود.داستانی سرشار از میراث گوتیک و فضاهای دلهره امیز.شلی ،شر را ذاتی نظام افرینش نمی دانست بلکه بر این باور بود که شر می تواند نباشد.او انسان را رها و ازاد می خواست.ازاد از قید و بند های درون و بیرون.او باوری متکی بر ایدئالیسم استعلایی افلاطونی داشت.مادر ماری شلی از بزرگان فمینیست بود .قهرمان دیگر رمانتیسم انگلستان ،لرد بایرون است.او جوانی خوش قیافه و کلبی مسلک بود که خرسی در خانه نگاه می داشت و در اخر زندگیش را برای استقلال یونان از دست داد.فردی جهان وطن چون شلی.شلی ،بایرون و کیتس نسل دوم شاعران رمانتیک انگلستان بودند.انها از محافظه کاری اسلاف خود سرخورده بودند .مری شلی دختر مری ولستنکرافت پیشگام در فمینیسم ،در ۱۸۱۸ قصه ی گوتیک فرانکشتاین را نوشت.

در این کتاب ،دکتر فرانکشتاین ،الکتریسیته (اتش پرومتئوسی مدرن )را به کار می گیرد تا به مخلوقش جان ببخشد ،امری که به فاجعه ختم می شود.در فیلم اکسپرسیونیستی گولم ،هم شاهد جان بخشی گولم توسط ربای بودیم که بعدن به فاجعه ای منجر شد.در سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۹  مجادله حیاتبخش وجود داشت.کشفیات ولتا مخترع باتری برقی نقل محافل بود.این مجادله حیاتبخش موضوع بحث میان بایرون ،پزشک بایرون ،مری شلی و شوهرش پرسی در محل اقامتشان در دریاچه ژنو بود و در ان زمان فرانکشتاین نوشته شد.مری شلی با این رمان،معایب فردیت خلاق و روح خطرناک فاوستی را نشان داد.یکی از نحله های رمانتیسم ،مکتب زواره است .مادربزرگم ،سینه اش سرشار از داستان بود.او برایم داستان های پیمبران ،جن و پری و...را می گفت.داستان های جنی او وحشت را در چهره های کوچک ما راه می داد.او از جنی مو سرخ در منار زواره خبر می داد.

از اجنه در حمام های قدیمی ان دیار.شب ها جرات نداشتیم تنها درکوچه های زواره قدم بزنیم.فکر می کردیم اطرافمان پر از روح و جن و پری است.اما رمانتیسم مکتب زواره چون رمانتیسم شلی ،مذهب ستیز نبود.اتفاقن این نحله شدیدن مذهب محور بود.یاد هیوم می افتم وقتی که می گفت ،مذهب برای ترس از مردگان است و حکومت برای ترس از زندگان.


توجه:شلی را با مری شلی اشتباه نکنید.اینها دو فرد جدا بودند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 2:44 توسط مهران معمارزاده |